Thursday, December 28, 2006

Nothing!!!



هیچ چی بد تر از این نیست که زنگ بزنی به مامانت بگی میخوام بیام ایران ، بعد اون بهت بگه نه نیا

Tuesday, November 07, 2006

بنام او


بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست
بارالها!بگذار شایسته ی بنده نوازیت باشم، بگذار بوی خاک و عطر سجاده، مشامم را پر کند، بگذار لغزش اشک را که در پی یافتن رو شنایی، گونه هایم را در می نوردد احساس کنم و بگذار در فراق خود، به قرب و عنایت تو نائل شوم.


عقل و عشق
عقل گوید من دلیل هر نمودم
عشق گوید من شهنشاه وجودم
عقل گوید آگه از هر شر و خیرم
عشق گوید برتر از اینهاست سیرم
عقل گوید من به هستی رهنمایم
عشق گوید نیستی را ره گشایم
عقل گوید من نگهدار وجودم
عشق گوید فارغ از بود و نبودم
عقل گوید من نظام کایناتم
عشق گوید رسته از قید جهانم
عقل گوید کشف معقولات خوانم
عشق گوید علم مجهولات دانم
عقل گوید از خطرها می رهانم
عشق گوید در خطرها من امانم
عقل گوید رهنما و راه دانم
عشق گوید من به راهی بی نشانم
عقل گوید من نشان افتخارم
عشق گوید بی نشانی خاکسارم
عقل گوید عالم و صاحب کمالم
عشق گوید من به دنبال وصالم
عقل گوید اهل فن و هوشیارم
عشق گوید با فنونت نیست کارم
عقل گوید من خبیر و نکته دانم
عشق گوید بی خبر از این و آنم
عقل گوید اهل بحث و قیل و قالم
عشق گوید من قرین وجد و حالم
عقل گوید من چراغ تیره روزم
عشق گوید نوربخش دل فروزم
(دکتر جواد نوربخش)

TEARS.....


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند.... بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ... تو در طلوع باشي و من در غروب .. در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....من که در غروب زنداني ام !اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم ... پس لبخند بزن...من دل داده ام تا جان نبازم ...مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي ! فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بودکه مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ... من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برایهم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ، هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ... در اين بهار وقتي از پس هر باران ،آسمان را مي نگرم ،سکوت است و لطافت و رنگين کمان ... اي کاش از پس هر غباري ،رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...من فقط ماندگاري مي خواهم ...

گاهی فقط یک نقطه...........


گاهی فقط یک نقطه...........
ما انسانها چقدر عجیبیم و گاه چقدر شگفت , ببخشید اشتباه شد , همیشه شگفتیم ....نگاهمان آنقدر بزرگ است که خیلی از ما قدرت دیدن بزرگ و بزرگی و بزرگها را نداریم...آنچنان عمیق نگاه میکنیم که فراموش میکنیم در حال نگاه کردنیم و غرق شدن در دور دستها, ما را از همین کنار مان غافل میکند , به دنبال دارایی هستیم و دایره آن را محدود میکنیم و زیباتر اینکه از آنچه داریم و دارایی همراه ماست غفلت می ورزیم , زیباییها را می طلبیم و آن را محصوردر رنگها میکنیم و سلیقه امان را در اوج میبینیم , بر عقل و اندیشه و فکر و علم دیگران خورده میگیریم و نقصهای خودمان را به سطل فراموشی قرض میدهیم ............ .....دانایی را دارایی نمیدانیم و مال را در محدوده میلمان می طلبیم و خوشی را در اضطراب و نگرانیمان دربدر میکنیم و آنچه را که داریم فدا میکنیم تا چیزهایی را که خیال میکنیم نیاز داریم به دست بیاوریم ,حتی خواستمان را به خواست و اراده دیگران گره میزنیم و با طناب آنها به چاه میرویم............ ......... ......... .......
که خیلی وقتها طنابشان نیز پوسیده است
کلمات چقدر به هم نزدیکند , و حتی زمانی خیلی شکل هم می باشند و معنای متفاوتی میسازند و زمانی دیگر نیز, ظاهرا فرقی با یکدیگر ندارند اگر چه بر فرق هم میکوبند , نقیض هم نیستند و یکدیگر را نقض میکنند , از یکدیگر شکستی نخورده اند و همدیگر را میشکنند , سنگ یکدیگر را به سینه نمیزنند که هیچ, بلکه سر آن یکی را با سنگ میشکنند , از نفرات یک سپاهند و از هم نفرت دارند , باید برای هم آرایش باشند و دل هم را ریش میکنند , به تنهایی معنا ندارند پس باید با در کنار هم قرار گرفتن شکفته شوند اما بینشان شکاف است, واجب است قرار دل هم باشند و قرار از دل هم میستیزند , شایسته است تا غبار از چهره هم بزدایند و غبار چهره هم میشوند و این قصه تلخ کلمات جاری بر زندگی ماست ....فقط میتوان گفت که کاش............ ......... ..فقط
کاش گاهی سفره دلمان را برابر اهلش میگشودیم و دلمان را با خنجر حسرتها سفره نمیکردیم , عبرتها را و عشرتها را و حسرتها را خوب شناسایی میکردیم و بعضی لحظات دلمان را از جایگاه دلاوری به دلبری تنزل میدادیم....... مداد گفتارمان را کمی جا به جا میکردیم , آن موقع همه چیز زیباتر میشد و رنگها دیگر کدر نبود تا کدورت بکاریم,دوری را دور می انداختیم و از گذ شت نمی گذشتیم , نیرنگ را کمی کوتاه میکردیم تا رنگ داشته باشد ...و در این حال بر حریم دل راه میافتیم و محرم میشدیم و حرم دل را برای ورود فرشتگان آسمانی آذین میبستیم و آیین مهر را فریاد میزدیم............ ......... .....
هیچ دقت کرده ای ؟ تفاوت میان محرم و مجرم چقدر است؟
هیچ دیده ای؟ تفاوت میان محبت با محنت چقدر فرق است؟
هیچ دیده ای ؟ میان مراحم و مزاحم......میان خواب و جواب؟
میان لعنت و لعبت چه؟
و............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ....
اگر درست نقطه بگذاریم خیلی چیزها درست میشود ............ ....

گاهی فقط یک نقطه ....نه بیشتر.....همین

Wednesday, August 23, 2006

4 u


برای تو

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .تا به حال نوشته بودم ؟به گمانم نه !پس اينبار برايت مي نويسم که مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
دلتنگت شده ام به همين سادگي .

Friday, August 11, 2006

اينروزها ....

می دانم . می گویید اینهمه وقت کجا بودم. چه از سفر به ایران به ارمغان آوردم. چه تجربه هایی؟...راستش خاطراتی بیشتر تلخ دارم تا شیرین. آنهم در شرایطی که بیشتر از هر وقت دیگری به آرامش و خاطرات شیرین احتیاج داشتم... اما امان ازین مردمان روزگار که درست به وقت نیاز به جای آنکه مرهم بر زخمت بگذارند نیشتر به زخم هایت فرو می کنند
اگر ایران آمدنم چند خوبی داشت همان دیدن دوستانم بود. آنهایی که دلم به دیدنشان زنده شد و معنای دوستی عمیق تر و تاره تر از هر وقت دیگری. آنها که سفرم را معنا دادند و کمک کردند تا دست خالی ازین سرزمین تفتیده باز نگردم. آنها که نشانم دادند در ورای همه تلخی ها هنوز شیرینی "دوست داشتن" هست... آنها که می شناسندت. به بهایی ناچیز نمی فروشندت و همانگونه که هستی دوستت دارند. هرچند آزرده و ناهنجار، هرچند گرفته و بیمار. آنها که "دوست" هستند حتی در پریشان حالی و افسردگیت...
اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم
غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم

Sunday, July 16, 2006

جاده


يه روز ديگه امد امروزم بايد از رهگذر گفت
رهگذر با اينکه خيلی خسته شده از جاده
ولی بازم جاده رو دوست داره
جاده ای که آخرش تو باشی
رهگذر با اين که روز خوبی داشته و بيشتر راه رفته
نزديک مقصد رسيده ولی بازم دلش گرفته
از سرنوشت گله داره
آخه رهگذر چگونه ميتونه دلتنگیشو به تصوير بکشه
رهگذر با زبان بی زبانی بهش گفته بود
بهش التماس کرده بود ...
خدا کنه امروزم هوا ابری شه
آخه بهترين هديه که رهگذر از عشق گرفته بود
همون ابرايی بودن که هميشه
بغض می کردن ولی نمی باريدند
دلشون پر بود ولی خاليش نمی کردن
آخه خيلی سخته ساعت ها تو خيالت باهاش حرف بزنی
ولی وقتی ديديش فقط يه سلام بتونی بهش بدی
يا سخت تر از اون اينه که وفتی پشتتو می کنی بهش
واشک گونه هاتو خيس کرده اما مجبور باشی
بخندی که اون نکنه از اشکای تو ناراحت بشه

Luck And Life!!!




These Days I am Changing More Than Before as I Have Been Changing All the Time in My Life, I am Trying to Know How Different People Live and How They Think!!!By the Way, I am Seeing Some People Who Are Looking For Nothing in Their Life!!!Some Others are Playing the Role, and Me Here Like to Be Different and Not Like Others, When They Try to Take Every Thing Easy, I See They Forget Many Things But They Never Find Lucks, You See That They Are Looking For...But Never Find...!!!So How Can We Find Luck For Life?And How Can We Find Best Things For Ourselves?Some of My Friends Think That There is No Good or Bad in This World,Just We Try to Imagine Some Different Things For Ourselves,I'm Not Disagreed with Them,But Some Thing Remains Here Is That"Why we Make These Kind of Differences?",I Mean Why We Call Some Thing Bad Or Good?I Think The Situation Can Influence in Our Mind, And Can Make Many Different Things There, For Example I Can See Some People That They Are Cruel and They Think They Must Be Like This, Far From That We Think Being Crule is Good Or Bad, They Think the Situation Made the Result, So We Must Try to Find The Best Way For Ours, And Who Knows The Best Way?

Saturday, July 15, 2006

Romance Of Love





Though it's forbidden for my arms to hold you
And though it's forbidden,
I tease myself towards you
That I hold you secretly each time we meet
In these forbidden games that I play
Though it's forbidden in dim quiet places
To capture the rainbows my aching heart chases
My bitter sweet ecstasy, come to me
In these forbidden games that
I play Everyone knows you belong to another
Spinning your magic for him and no other
Still, I'll be content to be part of this fantasy
Part of this game that I play
Though it's forbidden and you love him now
I'll keep my love hidden and love you forever
Through countless eternity you will be mine
In these forbidden games that I play
Everyone knows you belong to another
Spinning your magic for him and no other
Still, I'll be content to be part of this fantasy
Part of this game that I play

Forbidden games’ Musical Theme

.........


شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست
هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

وقتي دلم ... !



وقتي دلم ...


وقتي دلم به اندازه غربت سرنوشتم مي گيره داغ دلم تازه مي شه وقتي ذهنم از تكرار ، تكرار هميشگي آزرده مي شه تازه متوجه مي شوم (تكرار تا ابديت ) كلمه اي جديدي نيست . وقتي مي بينم چشمام زندگي راآن طور كه هست نمي بيند حسرت مي خورم وقتي همش غم را مي بينم صبر و قرار خودم رو از دست مي دم . وقتي مي بينم آهنگ زندگي جز (( غم غم غم )) چيز ديگه اي نيست فقط اشك چشمام را نگه مي دارم . وقتي متوجه مي شم بغض ، راه گلوم را بسته فقط خدا خدا مي كنم . كه درد بغض ، گلومو بي خيال شه. وقتي مي بينم زندگي من جز رنگ باختگي چيزي نداره آتيش

.... مي گيره وقتي

Friday, July 14, 2006

نمی بخشمت


نمی بخشمت
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....
بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

نمی بخشمت
بخاطر دلی که برایم شکستی ....
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ....

نمی بخشمت
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ....
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

و

می بخشمت
.
.
.
.
.

بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی ....

Thursday, July 13, 2006




مي آييم و مي رويم
چون گداز شهابي بر آسمان
و هم چون برف سنگيني بر زمين
چون موج شتابنده اي بر دريا
و بسان تنوره ي گردبادي در هوا
و چون كاروان خسته اي در صحرا
و از خود در پناه شبي پر ستاره
تنها مشتي خاكستر به جا مي گذاريم
تا كاروان هايي كه از قفا مي آيند
از هجرت ما بي خبر نمانند

Wednesday, July 12, 2006

ادا در نیاور




تورا نمی خواهم چون* تو * نیستی ، چون همه ات اداست
ادای آدمهای عاشق را در نیاور
همانهایی که عشق با همه پستی اش ! برایشان زیاد است
ادای آدمهای خیلی بفهم! را هم در نیاور
همانهایی که دو دوتا را از یه راه دیگر می روند تا بشود ۵ تا

یا ادای آدمهایی را که به خیالشان اگر نباشند چه ها که نمی شود
همانهایی که خود را موثرترین عنصر هستی و خلقت می بینند
همانهایی که کل نفس های بشریت را مدویون یک نفس خود می دانند
یا ادای آدمهایی که شب ها در خواب خود را جای سیندرلا می بینند
همانهایی که اگر یک لحظه چشمت بهشان بیفتد باید تمام زندگی ات را کفاره بدهی
اصلا ادای آدم ها را در نیاور! تو را چه به آدمیت
نه، نه اصلا ادا در نیاور،...ادا در نیاور چون زشت می شوی
*خودت* باش
*خودت* بمان
*خودت* بمیر
*خودم* هستم تا هستم

Tuesday, July 11, 2006

Slow Dance

This poem was written by a terminally ill young girl ina New York Hospital.
It! was sent by a medical doctor -
SLOW DANCE
Have you ever watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading night?
You better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
Do you run through each day
On the fly?
When you ask How are you?
Do you hear the reply?
When the day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You'd better slow down
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
Ever told your child,
We'll do it tomorrow?
And in your haste,
Not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say,"Hi"
You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away.
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over. --------------------

Monday, July 10, 2006

goodbye


چمدون ِ لب ِ درگاه ، آخرين لحظه ي بدرود
چشماي خيس ِ درشتت ، رنگ روزگار من بود
يه نگاه ِ سير ِ كامل ، يه تبسم ِ‌ شكسته
رفتي ُ نديدي دستام ، از ترانه پينه بسته
نارفيق! هجرت ِ چشمات ، ختم ِ بيداري ِ برگه
بي تو طعم ِ اين تبسم ، طعم ِ تلخ ِ جام ِ مرگه
نارفيق! سكوتِ آينه ، معني ِ رضايتم نيست
تو مي دوني ، تو مي دوني كه گلايه عادتم نيست
رَد شدي از دِل كوچه ، تا درخت ِ يادگاري
گفتي از اونورِ كابوس ، يه بغل رؤيا مياري
به دروغاي قشنگت ، من چه ساده دلسپردم
بي تو با ياد ِ تو صدبار ، توي هر ثانيه مُردم

Thursday, July 06, 2006

بی تو....

خوب می دانم که بی تو غریبم
روزها چه بی خبر می گذرند
انگار به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند
بدون تو از زمستان می نویسم و توی گلدانهای دلم آرزوهای کال را می نشانم
خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را نمی پرسد
و از میان شالیزارهای نگاهم رد نمی شود
خوب می دانم کسی مثل تو به پروانه های خیالم سلام نمی کند
کاش می توانستم تک بیتی قشنگی برایت بنویسم که لایق تو باشد
کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم
من به اندازه بی کرانگی آسمان به مهربانیت معتقدم و تو را دوست دارم به اندازه......؟

Wednesday, July 05, 2006

هميشه فقط تو را دوست ميدارم...!!


!!!هميشه فقط تو را دوست ميدارم
چقدر دوستت دارم!!!هيچ مي داني؟؟به اندازه تمام ذرات وجودم!!به اندازه باز كردن دو دست از دو طرف و در آغوش كشيدن تو و تو را در بغل فشردن و تند و تند بوسه زدن.!!به اندازه تمام آن اشكهايي كه از چشمانم
به پايين مي افتاد و با هر قطره اش دلم را انگار ميان آسياب مي انداختند....مي داني خيلي مي خواهمت به اندازه تمام دل نگراني هايم از نداشتن چشمها و خنده هاي بي امان تو...خوب مي دانم كه اشتباهاتي داشته ام ولي به تار مويت قسم مي خورم كه ديگر نباشد و نشود...مي خواهم قلبم را دو تكه كنم و آنرا با تو تقسيم كنم شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستانيمان نداشته باشد اما...براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي مرا در دستانت حس كني پس بمان در برابرم!!!....آهاي اهالي قلبم داره مياد توي دهنم كسي نيست به دادم برسه؟؟؟من ديگر با روزگار نمي ستيزم من ديگر با تو هم سر جنگ ندارم...مي داني در ستايش تو ديريست به ديوانگي مشهورم...راستي اگه هيچ وقت نمي فهميدم عاشقت شدم چي مي شد؟؟؟شايد اونجوري هميشه پيشم مي موندي و من در عين ندانستنم خوشبخت بودم...!مي دانم باور نمي كني ...ولي نمي دانم چرا تو..!چرا تو را شايسته چنين عشقي يافتم...!!مي دانيد درون مرداب گذشته ام فرو رفته ام و هر چه تلاش هم ميكنم بيشتر فرو مي روم...و به پايان مي رسم...يادت هست اول آشناييمان ميگفتي رسيدن پايان همه چيز است؟؟من نمي دانم آيا رسيده ام كه اينگونه پايان يافته ام و در اين مرداب فرو مي روم؟؟؟آهاي اهالي ...بايد ماند و پوسيد..؟؟ يا رفت و رسيد و تمام شد...!!...واما كلامي با تو ((عزيزدل))اين را بدان كه دوستت داشتم ....و دوستت دارم....و دوستت خواهم داشت...و بي آنكه بخواهم دوستم بداري مي پرستمت..!كاش عشق مرام نداشت و من تنها نمي شدم!!

Tuesday, July 04, 2006

دفترعشق


لبم محكوم شد به شكستن ...
غرورم محكوم شد به خرد شدن ...
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ...
دلم محكوم شد به تير خوردن ...
چشمانم محكوم شدند به باريدن ...
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...
و اما عشقت محكوم شد
كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ...
در ميان جاي جاي قلبم ...
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه شده ام

با توام


با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تويي اونکه تو وجودت
نيمی از خودم رو ديدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسيدم
گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سياهم
با حضورت ميشه حس کرد
يه نفس بوی بهاروميشه از لبای تو
چيد عطر باغ
قصه هارو

ماه تنها بود ، منم


اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جاحالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت . اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند ، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب در آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم .

Monday, July 03, 2006

از حضورت می ترسم!

احساسم را فریاد می زنم تا بشنوی....
از هجومت می ترسم....
از هجوم گاه گاه خیالت بر آستانه احساسم سخت هراسانم....
دیرگاهی است که شب تا شب کابوست را می بینم...
دیرگاهی است که زندگی ام را وحشتی فرا گرفته...
وحشتی به نام *تو*
وحشتی سرشار از* یاد تو*
فراموشی ات را در بازار دلم به حراج گداشتم تا شاید فراموش شوی...
اما افسوس فراموشی ات هم خریدار ندارد
فراموشی ات خریدار ندارد....

نگو که ماندنی شدی در دلم، نگو......
نگو که حریم دلم را برای تا ابدیتت انتخاب کردی
نترسان مرا......

مرا از هجوم یکباره حضورت نترسان...

...دلم تنگ است برای


برای تو


برای تو

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند
و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اينبار برايت مي نويسم که
:دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند
مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند
مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که
دلتنگت شده ام به همين سادگي

Sunday, July 02, 2006



اندازه ی هزار قرن خستم....
دلم لک زده برای یه همدم خوب....
یکی که بشینه پا به پات اشک بریزه....بغلت کنه...
تا لاقل اشک هات رو روی شونه های اون خالی کنی....
دلم لک زده برای یه عشق پاک
و صمیمی....
یه چیزی که مثل یه معجزه زندگیم رو عوض کنه......
وای کاش افسانه ها
حقیقت داشتن...
کاش یه جعبه ی جادو همه چیز رو تغییر می داد

Tuesday, June 27, 2006

??????


اینم واسه بهترین و مهربانترین وبی همتاترین فرد زندگیم :()
چگونه دوستت دارم ؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامريي
به اندازه ي پايان هستي
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نياز انسان به افتاب و شمع
تو راآزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قديمي
و ايمان کودکي ام دوست دارم
با عشقي که سال ها گم کرده ام
با نفسم و با معصوميت خالصا نه ام
با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام
و اگر خدا بخواهد بعد از مرگم
تو را بيش از اين ها دوست خواهم داشت
این گلها تقدیم تو وعشق پاکت ....

سخنی با تو


می خواهم بگذرم
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی
و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار
که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم
که تو هرگز نزدی
اشک ريختم
برای روزهايی
که چه نيازمند تو در کنارت بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم
خودم را که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو راکه بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم
از تواز عشق ويران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود ميامدو
چه غريب بود
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد

خاطره تو روی صورتم


خسته ام
خسته از دوری ساکنان خاک....
خسته از گذر ثانیه های دلتنگی.....
از گذر ثانیه های بی تو
*****
دلم دارد گریه می کند
یک چیزی لای " دیروز " تکان می خورد
و امروز خاطره همان چیز است که انگار آرام آرام روی صورتم" سُر می خورد
وقت ماندن نیست....
ژندگی ام را خط می ژنم
نقطه سر خط .
می روم تا بهتر برگردم
می روم..............

Thursday, June 22, 2006

یک دل تنها



دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد
این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
بی قرار باشد
چشم انتظار باشد
این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست
این دل احساساتش

همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست
این دل غرورش شکسته شده

است.... دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد
آری این دل اینک تنهای تنها

شده است

يادته ؟

تو يه مسافر بودی ....
يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....
دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...
تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی ..
آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،
بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...
تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود
و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...
نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..
حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم
و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم ..
اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم
ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد
..

MY TINA


وقتی چشم به دنيا گشودی ، همه نرگسها به تماشای تو آمدند .من آنقدر خوشحال شده بودم که احساس ميکردم از قله اورست بلندترم .دنيا مثل بوته ای سبز پيش پايم افتاده بود .پنجره ها همسايه ياسها شده بودند، ريواسها بوی دريا می دادند ، بنفشه های وحشی ميان دره ها راه ميرفتند و ماه برای اينکه تو را بهتر ببيند روی درخت انار نشسته بود وقتی اولين گريه ات به دنيا آمد ، دلم تکان خورد
با خودم گفتم اين گريه تا کجا با او خواهد بود ؟تا شش سالگی ؟ تا شصت سالگی يا تا ابديت ؟ و بعد دعا کردم که بر خلاف من اشکهايت همه از جنس شوق باشد و شادمانی دعا کردم که هميشه مانند اشک زلال بمانی و هيچ گاه از پله های غبار آلود غصه پايين نروی و هيچ طوفانی گيسوانت را پريشان نکند
وقتی اولين لبخندت به دنيا آمد چشمهايم به اشک نشست .دلم لرزيد و با خود گفتم اين لبخند قشنگ تا کجا امتداد خواهد داشت ؟کدام دست بی رحم اين حرير شادی را از دخترم خواهد گرفت ؟و بعد دعا کردم که آسمان آرزويت پر از بادبادک و گل سرخ باشد
نمی دانم کی اين حرفها رابه ياد خواهی آورد و آيا آن روز عروسکهايی را که برايشان قصه می گفتيم را به ياد خواهی آورد ؟ نمی دانم آن روز من اجازه دارم که در اتاقت بنشينم يا نه ؟ آيا خودکارم را خواهی شناخت و خواهی توانست يکی از شعرهايم را زمزمه کنی؟
وقتی چشم به دنيا گشودی قلب کوچک من به تماشای تو آمد .دوست داشتم خورشيد را به تو تقديم کنم و به پروانه ها بگويم برايت پيراهن ببافند .دوست داشتم ستاره ها را بالای سرت آويزان کنم و دستهای نازکت را در بهترين رودها بشويم و دوست داشتم هيچ وقت راه را گم نکني
امروز چگونه ای دخترم ؟آيا خورشيد نام تو را ميداند ؟آيا دستهايت با رودها آشتی اند ؟آيا گيسوانت از بهار آکنده اند ؟ آيا هنوز قلب مهربانت زيباست؟
دعا ميکنم هميشه به روبرو نگاه کنی به آنجا که خدا در ايوانی سپيد نشسته و بی مضايقه به تو لبخند ميزند

مسافر
من از کوچه باغ نفس ها می‌‌ آيم
من از روزهای نا اميديو بی رنگی
من از حس شيرين تنهايی می آيم
من نفسم را در وجود يک راه گم کرده ام
راهی که در سرخی غروب افق يک دريا آغاز ميشود
و به منتهای بی کران دريا می رسد
شقايق ها سرخ تر روئيده اند
و هوا تپش نبض خوبی را در خود احساس ميکند
ديوارهای کاهگلی به سر سبزی مزارع خدا ميرسند
که در آن بلوغ يک دعا روئيده
وفضا از عطر صدای عشق آکنده شده
و من مترسک اين مزارع بی پايان
به طلوع دوبارهء خورشيد می انديشم

Saturday, June 17, 2006

از دور اما تا همیشه

این بار می خواهم کمی ملایم تر بنویسم...
کمی هم آرام ترتو هم بیا این بار قشنگ تر نگاه کنیم ....
بیا همه چیز را قشنگ ببینیم...
حتی آواز زشت آن وزغ سبز بد رنگ کنار بیشه را
بیا این بار تمامی حجم خالی لیوان(!) را هم پر ببینیم.! پر تر از همیشه ***
خیلی چیز ها می خواهم بگویم:
میخواهم بگویم میشود از دور (!) هم دوست داشت
میتوان بدون داشتن (!) هم دوست داشت....
ساده تر بگویم:
*میشود ساده تر هم دوست داشت....*
دور از هیاهوی خواستن...
دور از هیاهوی داشتن...
دور ازهیاهوی خواستن و نداشتن.....نرسیدن...
دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه
*می توان از دور هم دوست داشت*
دور از هراس از دست دادن...
دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...
حتی دور از او که خواستنی ست...
*می توان از دور هم دوست داشت*
باور کن بدون خواستن و رسیدن هم می شود...میشود.....
بدون خواستن، بدون رسیدن، بدون ماندن....حتی بدون او....

* می توان از دور تا همیشه دوست داشت....*

می توان.......

Friday, June 16, 2006

خلوت من


با چشمهایی تشنه به عکست خیره می شوم و باز سبراب می شود چشمهایم از تشنگی ،با دستهایی سرد و زخمی غبار روی عکس را پاک می کنم و این بار اشکهایم کهنگی تصویر را می شویدو باز از زخم دستم که جای بوسه های داغ تو بود اه می کشم و خون سرخ است که در بین زخمها ریشه می دواند . ارام ارام اشک می ریزم می دانم که بخاطر زخم دستم نیست شاید بخاطر زخم کاری قلبم است ،زخمی عمیق که هیچ مرهمی برای این زخم کهنه نیافته ام به جز ... چشمهای غریبه یی که نمی داند کیستم نمی داند که به یادشم
تنهایم نه در رسوایی زمانه ،بی کسم نه در عمق غم ،فقط این تنهایی عذابی است در خلوتم که بر تصویر زندگی ام نقش بسته ،فقط در خلوت خاکستری ام است که این صندوقچه ی قدیمی را باز می کنم و ان قاب عکس غبار گرفته را می بوییم
اه باز هم این شب است با تابوت سیاهش در دل اسمان جای می گیرد و باز این منم و خلوت خالی از همدم و همدرد . باز هم منم و صدای بی صدای ناقوس خاطرات پاییزی مان و رد پای بی رحم و تب سوز رفتنت وجدایی مان
می دانم باز هم کسی نیست که همچون تو در روزهای عاشق بودنت چشمهایش نگران این قلب خسته باشد حتی ان غریبه ، او که این نوشته ها را می خواند ولی نمی داند ان غریبه در میان واژه های سرد و نمناک با اویم . حتی نمی داند که در شب یاد او را در کنار تو می گذارم و به تنهایی خود می گریم
اما او شاید به عشق دیگری دل می سپارد و شب را سحر می کند اما خدای من سهم این دستهای من چه می شود که هنوز هم پاییز زرد در بین ان می تپد .هنوز هم محکوم به سردی و زوالند هنوز هم این دستها رنگ خوشبختی را ندیده اند .نمی دانم کدام طلسم سهم این دفتر زندگی ام بود اما دیگر نه می توانم فراموشت کنم نه از خدا می خواهم که تو را به من باز گرداند فقط در دعاهای شبانه ام ازاو می خواهم که قدرت زندگی را به رگهای یخ زده ام ببخشد . از او می خواهم که این قدرت را در وجود م جای دهد که به ان غریبه که نمی دانم کیست به او که فقط چشمهایم شراب چشمهایش را نوشید بگویم ناگفته های دلم را اما باز هم می ترسم ،می ترسم که همچون تو تنهایم بگذارد و باز هم تنهایی وتنهایی و تنهایی و ست که مرا در اغوش سرد خود کشیده و باز هم این اشک و اشک واشک ات که مرا بی قرار می کند فقط به اسمان چشم می دوزم می دانم که خدای من مرا تنها نمی گذارد

چرا تنهایم گذاشتی؟



چرا در دور دستها ،عشق زیباست؟ چرا چشم من در میان این غمها کم
اورده؟دل من در میان این واژه ها به دنبال کدام احساس است که این گونه زیبایی ها را در تو خلاصه کرده ،چرا باید این گونه در سودای ان لحظه های زیباتمام زندگی و روزهای زیبای جوانی ام را در حسرت تکرار ان نگاه های گرم بسوزد ؟چرا معبودم؟، چراباید روزهای زیبایم را در گورستان فراموشی و حسرت دفن کنم و اشک این چشمهای خسته ام رابر روی گوری سرد خاموش چکانم ؟می خواهم باور کنی که خسته ام می خواهم که باور کنی که این روزها روزهای سختی است، اما کیست ان که باور کند این خسته دل را ؟ کیست که باور کند دل من در مین این غمها استوار ایستاده است، اما حتی کوه ها هم روزی فرو می ریزند و جز مشتی سنگ چیزی باقی نخواهد ماند.
دل من زندانی ان روزهاست کیست که این زندانی تنها را باور کند و برای این رگهای خشکیده ،نفس زندگی باشد
قلب من سزاوار این همه ازار نبود
چشم من سزاوار این همه اشک نبود
دست من سزاوار این همه بی رحمی نبود
قلب من،چشم من ودست من
همه از یاد تو می روند
ولی به یاد اور تاریکی شبهایم را
و به یاد اور دلتنگی صدایم را
و در خاطرت نگه دار قلب بی گناهم را
و محکوم شدن معصومیتم را
(از من به تو که نیستی)

Thursday, June 15, 2006

LOVE


Last Night, I Was Thinking of Love And Romance, I Was Wondering That How Much Time You Need to Love A Person, and How You Can Know That You Find a True Love.By My Knowledge I Think That You Would Be a Lover If You Find True Love Inner Side. It Means That Love is Something More Than Sex and Sexual Feelings in Your Mind.You Can Imagine a Garden Which is Full of Trees and a Nice River, So That Would Be a Nice Place to Live; But Do you Think That You Have Everything You Need?, and Can It Really Fulfill You?So Let me Think; In My Opinion Love is a Program of Sense And Humanity and It Would Be Started By Sexual Feelings Through Your Mind And Your Heart, So In My Own Point of View,Sex Can Provoke You to Be Absorbed By Someone But Sex Individually Can’t Make You a Lover, So Love is Love & Lover is Lover and Nothing More.
p.s. Do u like my LOGO????

با توتنهایی را به فراموشی سپردم "I have forgotten all my lonliness with u"


با تو تنهایی هایم را به فراموشی سپردم

زخمهای قلبم را مرحم باش

چشمهایم را از اشکهای سالها بی قراری پاک کن

مرا تا انتها ی روشنی ببر

مرا تا آسمان آبی روزهای کودکی ببر

مرا باور کن
I have forgotten all my lonliness, with u
heal all my heart wounds
clean my tearful eyes,
after crying and restlessness years
take me to entire of brightness
take me to blue sky of childhood
Blieve me!

From Nikan

From Nik Ahanghe Kosar

Tuesday, June 13, 2006

هجوم




هجوم

یک پنجره باز میشود

به سوی تردیدهای دیگرم
هر روز دریچه ای
هر روز آوایی
هر روز هراسی

و تنها وجود من است که تکراری است
خسته ام..
هزار بار میگویم خسته ام
از صدای بغضهای فرو خورده..
اشکهای نریخته..
هجوم هراس از پشت پنجره ی تردید
مرا بر آن میدارد که به سمتش بروم تا ببندمش
اما
یک هجوم دیگر..
و من نقش زمین..
دیگر توانی برای گریز نیست
توانی برای گریز نیست
***************************************
من غير قابل تحمل شدم

درس نميخونم چون حوصله ندارم
دانشگاه نميرم چون دلم نميخواد
غذا نميخورم چون گرسنه نميشم
جواب تلفنهامو نميدم چون نميخوام کسی بهم نزديک بشه
حرف نميزنم چون کسی رو دوست ندارم
وقتی باهام حرف میزنن تو چشماشون نگاه نمیکنم
چون نمیخوام حرفاشونو گوش کنم
آئينه ی اتاقم رو پشت و رو کردم که قيافه ی خودمو اون تو نبينم
چون خلیی غیر قابل تحمل شدم

من خسته ام..




من خسته ام..









دلم از همه چیز می گیرد..
دلم هیچ چیز نمی خواهد.....
بیا تا دوباره سر بر شانه های رویایت بگذارم
و زار زار ....بگریم
بیا که از همه چیز دلم گرفته ...
بیا و اشکهایم را شماره کن ..
بیا و به من بگو که غصه نخور
بیا و به من هم بگو که خدایی داریم ..
بیا که این شهر در اسمان دلش ستاره ای کم دارد
بیا ...بیا ....بیا..
بیا که یک دل تنها به انتظار توست
!...........................................
شبی دیگر و سکوتی و دلی تنها..
چشمانم امشب باز از غم می گوید
و از وادی حرفهای نا گفته ای که بسیارند ...
ابر چشمانم می خواهد ببارد...
اما.............
امابغزم را همراه درد درونم ....
می بلعم ....درست مثل همیشه

Friday, June 09, 2006

من این غریبه ی خسته


چگونه بنویسم از قصه ی دیروزم ،قصه ای که امروز به افسانه ایی مبدل شده و کابوسی برای لحظات تنهاییم و ررویایی دست نیافتنی
اکنون که در تنهایی خود به ذیروز ها می اندیشم نمی توانم به او و روزهای پر از عشق نیاندیشم ،نمی توانم به دلم و فلم نیرز دروغ بگویم در تنهایی خود نمی توانم نقاب بی تفاوتی و تنفر به رو کشم .ای کاش در خوابی عمیق فرو می رفتم و ان روزها هر چند در رویایی کوتاه باز هم تداعی می شدندولی هرگز در رویا هم تکرار شدنی نیستند ،رفتند لحظات خوب رندگی ام در میان چشمان ناباورم به بادها و طوفانها مبدل شدند به اسمانها پر کشیدند و باز هم این منم تنها بر روی زمینه سرد فقط نظاره گر رفتنهای انها می شومبا خودمی اندیشیدم بعد از تو خورشید نمیتابد ،مهتاب میمیرد و اسمان تا ابد ابری خواهد ماند با خود می اندیشیدم بعد از تو چشمهایم دیگر هیچ وقت در چشم کسی عشق را نمی یابد و قلبم از تپش خواهد افتاد اما ایمانم روز بعد از رفتن تو خورشید تابید و در پی او مهتاب شب سیاه را روشن کرد ،اسمان نبارید و چشمهایم سالها بعد از رفتنت به چشمان کسی خیره ماند و
قلبم برای فلب ان ناشناس تپید
اه که چه غریبانه چشمانم خون می گریند ،چگونه باور کنم که با قلب بی گناهم ان گونه بی رحمانه ستیز کردی مرا چون بیگانه ایی خار کردی چگونه تنها در تاریکی رها کردی و چگونه با بی رحمی دنیای زیبایم را ویران کردی
مرا در میان موجهای وحشیانه ی تنهایی رها کردی ،اکنون همچون غریقی به ساحل می نگرم ولی دیگر ساحلی نیست که بر ان پناه اورم فقط سرابیست که مرا ازار می دهد
پشت ابرهای سنگین و سیاه شب بی صدا رفتنت را نظاره گر شدم و در نا باوری اشک ریختم به یاد کسی که طرح تنهاییم را بر روی شیشه های غبارالود شب کشید و اسمش را دوست داشتن گذاشت به یاد ان هجرت تلخت اشک ریختم و صدای ضجه های بی کسی ام را در پشت شب بی پناهیم پنهان کردم ولی عذاب تو و بی رحمی تو تا سپیده مرا رها نکرد نمی دانم که مرتکب کدام گناه شده ام که سزاوار این همه رنج و عذاب تو هستم ولی این را بیاد اور که من همانم که می خواست چشمانش را سنگفرش قصر عشقش کند و تا بی نهایت بر اسمان تاریک شبهایت بتابد
ولی اکنون تابیدن را از یاد برده ام اکنون روزهای بسیاری از نبودنت می گذرد و تمام زندگی ام به نبودنت عادت کرده اند و امروز غریبه ایی بی نام و نشان مرا وادار کرده که به او بیا ندیشم هیچ وقت تصور نمی کردم که پس از تو چشمهایی را به در خلوت خود راه دهم ، اما نازنینم نمی دانم او کیست اما به من اموخته است که پس از
تو هم می توانم زندگی کنم

Thursday, June 08, 2006

A STRANGER!!!



نمیدونم چرا مثل همه خوشحال نیستم..

یه جورایی میترسم..

میترسم.. خیلی زیاد..

دلم میخواد گریه کنم..

سرنوشتت رو دست یه غریبه می
سپری
که نمیدونی میتونه خوشبختت کنه یا نه؟

میتونه با تو فکر کنه یا نه؟

میتونه به خنده هات بخنده ؟

میتونی احساسش کنی ؟

بچه ها.. دارم خودم و احساسم رو میسپرم به یه غریبه..

غریبه ای که با دل من غریبه س..

غریبه ای که نمیدونم میتونه مهربون باشه یا نه ؟

میترسم.. خیلی زیاد..

چقدر زندگی غیرقابل پیش بینیه

نامه به تو..


فضای دلم بوی تو را دارد و در و دیوارش بغضهایی که از نبود تو ناشی میشود..
چشمانم دارد سوسو میزند تا ببیند میتواند ردپاهایت را از بین روزها پیدا کند یا نه..
گلدان یاسم بغض دارد.. گل نمیدهد..
ماهی قرمز کوچکم در تنگش به خواب ابدی فرو رفت..
گونه ام خیس است..
از همان روز که تو گونه ی خیسم را بوسیدی و دلداریم دادی..
هنوز همانجور خیس مانده..
خیالت روحم را در بند کرده..
دستانم التماس میکنند که روی شماره گیر بلرزند و..
و تو هیچ خبری نمیگیری..
انگار نه انگار که من وجود دارم..
آخ که دلم میخواهد با صدای بلند آنقدر هق هق کنم که دیگر این نفس بیتاب بالا نیاید..
آنقدر کنار پنجره مینشینم تا دلت ...
تا پنجره ام را باز کنی..
تا صدایم کنی..
تا جانم هایت را نثارم کنی...
کاشکی از دلم خبر داشتی..
کاشکی مرا کنار پنجره تنها نمیگذاشتی.. کاشکی تنهایم نمیگذاشتی..
باري.. دگر تنهاي تنها مينشينم کنار پنجره اما..
دارم جان میدهم..
کنار پنجره.. بی تو..
کاش دلم یاد گرفته بود گاهی دوست ندارد..
دارم ناله میکنم... از سر درد..
میدانی کی پیروز میشود.. ؟
دل سنگ.. !
سنگ صبور.. !
شیشه پنجره که از آه های من بخار میکند..
ردپاهایت را نشانم میدهد..
و چشمانم را که از من سوال میکند..
چرا بهانه گرفتی.. ؟ چرا گذاشتی برود.. ؟
چرا تلاش نکردی.. ؟
و من.. !!! باز فریاد میزند...
من!!!! را میشناسی..
همان که بی تابیهایش را با هزار بهانه برای برایت مینوشت..
یادت هست.. ؟
میترسم مثل صدایم ناشناس شده باشم..
و من.. !!! باز هم فریاد میزند..
جانم را بگیر.. اما حرف از رفتن نزن..
تسلیم تمام خواسته ها و ناخواسته هایت..
اما.. اما نگو که برنمیگردی..
نگو دیوانه ی من نمیشوی..
کاشکی از این دو هفته ..
مرگ تدریجی من ..
کاش میدانستی..
کاش..
کاش..
اگر بدانی چه به سرم آمده..
اگر..
شانه هایت را کم آورده ام.. من کم آورده ام..
دو قدم نرفته.. کم آوردم..
بگو می مانی... بگو .. بگو ........بگو باز...................برایم میمانی..

Tuesday, June 06, 2006

قتل یک زندگی



قتل یک زندگی

زندگی ام مرده است.....
نه، نه زندگی ام به قتل رسیده است
تو زندگی مرا کشته ای
و من اینجا مرده گی(!) می کنم...
تو زندگی مرا کشته ای، اما نمی دانم چرا فرار نمی کنی؟
نترس....از روح سیاه و سرگردان زندگی من نترس، به سراغت نمی آید
از چیزی که وجود ندارد نترس
تو روح زندگی مرا هم کشته ای
اما بازهم نمی دانم چرا فرار نمیکنی؟
********
تو محکوم به قتل هستی
قتل یک زندگی و روح بی گناهش....!
می دانم زندگی من و روح سیاهش را به جرم تجاوز به تنهایی هایت کشته ای
می دانم.............

می روم زندگی ام را به خاک بسپارم.....
یادت نرود که تو هم امشب در مراسم تدفین یک زندگی دعوت داری.....!
بعد از مراسم امشب، من می روم و تو را با تنهایی هایت تنها می گذارم،
آسوده باش .....تنهایت می گذارم
(( آسوده باش نازنین
از کنارت آرام میگذرم

Friday, June 02, 2006


من ! دل تنگي ، اندوه ، بغض ، اشك ، آه ، گريه ، سكوت ، شعر
تو ! فاصله ، دوري ، همون حس غريب ، صداي خسته ت
من ! سكوت ، سكوت ، سكوت ، سكوت .............
ما ! فاصله ، فاصله ، فاصله ، فاصله ، فاصله .............
خدايا كمكم كن !

من به تو فکر ميکنم ...


... و من به تو فكر مي كنم

تو كه ابتدا و انتهاي نگاه منی

و روشني نگاهم از توست

گفته بودي فردا پشت اين پنجره

غنچه اي مي رويد و كسي مي آيد
روشني مي آرد

ولي اكنون ديرگاهي است كه من

پشت اين پنجره بيدارم

ولي اينجا حتي بوته خاري نيست

من ديگر مي دانم خانه ام تاريك است

و

هماره بي تو آسمان باراني ست

مهلتی تا پروانه شدن...


خیلی خسته ام ... خیلی خسته تر از اونی که بتونید فکرشو کنید... نمی دونم چم شده... خالی از احساس ... خالی از شادی... حتی خالی از غم ...دیگه از چیزهایی که قبلا منو دوباره زنده می کرد لذت نمی برم... رمان... فیلم ... تئاتر... موسیقی... سفر... دوستام ... هیچ کدوم ... فکر می کنم به یه تحول خیلی خیلی گنده احتیاج دارم...شاید مرگ... شاید... ای کاش می شد همه چیزو از نو شروع کرد... یادمه آندره ژید تو کتاب مائده های زمینی گفته « سه سال تو یه جزیره تک و تنها بودم تا تمام اون چیزهای که بلد بودم رو فراموش کردم.» دوست داشتم جای آندره ژید بودم...
- خوب همه چیزو از نو بسازی که چی بشه؟
- که از نو همه رو یه جور دیگه بسازم... یه جوری که مثل قبل نباشه...
- معلومه بدجوری از شرایطی که داری شاکی هستی؟
- بدجور...
- پس می خوای اوضاعت رو تغییر بدی؟
- آره
- خوب بچه ی خوب همیشه برای اینکه تغییری انجام بشه یا اصلاحی رخ بگیره، لازم نیست که قبلی ها رو از بین ببری که
- خوب آخه گذشته هام زجرم می دن...
- همینه دیگه... باید از شکست ها هم یاد بگیری، یاد بگیری که دیگه شکست نخوری...
- احساس می کنم حرفات همه اش شعارن...
- شاید، نمی دونم. ولی من که جز این راهی بلد نیستم، تو راه دیگه ای سراغ داری؟
فعلا تا یه مدتی نمی نویسم... دست کم تا وقتی که بفهمم واسه چی می نویسم... اینجا رو دوست دارم... دل کندن از خط خطی هام برام سخته... هر وقت تونستم این پیله سرد و سیاهو پاره کنم بر می گردم ...
آرام باشید و عاشق...

Tuesday, May 30, 2006

Near The End


















And when you fell you're near the end
Will you just turn it over and start again
Is there a stirring in your heart
As the time comes when we will have to part?

And when you fell you're near the end
And there's a stranger where once was a friend
And you are left without a word
Only the whispers that you've overheard

Standing in silence,
holding my breath
Disconnected and dry
And though I'm certain that there's nothing left

To hold on to,
to give or to try
Some things never change,
no don't ever change

And I'm feeling the cold
Thinking that we're getting older and wiser
When we're just getting old
And when you feel you're near the end

And what once burned so bright is growing dim?
And when you see what's been acheived
Is there a feeling that you've been deceived?

در باب يک افسانه

داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛
يادت هست از گربه ی باغچه مان ترسيدي‌؟
يادم هست گربه را ترساندم ؛
و به تو قول دادم
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم
يادم هست با چشمان سياهت -
که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي
و به من خنديدي
يادت هست مجنون شدم؟
يا فرهاد ؟
از روزي که يادم هست تو ليلي بودي؛
و هنوز هم هستي
و تا ابد خواهي ماند
يادم هست ظرفم را که شکستي
بر بيستونِ دلم حک کردم
عشق را بايد کُشت
يا با دروغ
از روبرو
يا با خيانت
از پُشت
پس از آن روز
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
پس از آن روز - تا امروز - نه « دوستت دارم » ارزشي داشت
و نه عشق معني مي داد
يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛
من تمساح نبودم
يا بودم ؟
يادم هست که يک بار خيانت کردم
و يک عمر دروغ گفتم
و تو فهميدي
و دلت نشکست
خُرد شد
ريز ريز شد و زمين ريخت
پس از آن روز - تا امروز
نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتي
نه به چشمانم اعتماد داشتي
يادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛
يا نگفتي؟
يادم نيست
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند
اشکهايم که تمام شد
دلم پر از خالي شد
خام شد
مي داني
دروغ ِ اول سخت است
بعدي راحت مي شود
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم
ولي تا ابد مي دانم
بد ترين روز زندگي ام همان روزي بود که تصادف کردم
و به تقدير ايمان آوردم
وقتي تو دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدي
يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيرهن سفيدت را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛
يا از ديدن چشمان تو؟
يادم نيست
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي
و برايم بهترين آرزوها را کردي
و باز مرا در آغوشت گرفتی
و باز مرا بوسيدي
و به سوي اقيانوس ديگري رفتي
شايد اگر داستان ما افسانه نبود
همين جا پيش من مي ماندي
و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود
و تو - فرشته ء زيباي من -
باز هم زشتي هاي مرا ديدي
يادت هست چند ماهي حرفهاي مرا از دهان ديگري شنيدي؟
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛
يا از دست تو هم؟
يادم نيست
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم
و چه مرزهايي که شکست
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدي
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است
ولي امروز تو باز هم به من رسيدي
يا من به تو رسيدم
واقعا نمي دانم
حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزي نمي گوييم؟
مي داني
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است
که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟
داستان من و تو
افسانه ء قشنگي است
يک افسانه قشنگ
پايان قشنگي دارد؛
يا ندارد؟
يادم نيست
زمان ، حافظه اش خوب است ؛
مطمئنم مي داند
برايش صبر مي کنم
تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند
مي داني
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند
به خودش خواهد گفت
داستان من و تو
افسانه ء قشنگي است
in the end:

... عشق يا اعتمادنمی دانم
چيزی ميان ما گم شد
که هرگزآن را نيافتيم
پس مرا فراموش کن

Sunday, May 28, 2006

like a sad song!


TO You:

Usually in the morning I'm filled with sweet belonging
And everything is beautiful to see
Even when it's raining, the sound of heaven singing
Is simply joyful music to me.
Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you.

So many different places,
a million smiling faces
Life is so incredible to me
Especially to be near you and how it is to touch you
Oh paradise was made for you and me.

Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you.
I know that life goes on just perfectly

And everything is just the way that it should be
Still there are times when my heart feels like breaking
And anywhere is where I'd rather be.

Oh and in the night time I know that it's the right time
To hold you close and say I love you so
To have someone to share with and someone I can care with

And that is why I wanted you to know

Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you, without you.


Ooh ooh, Sometimes I feel like a sad song like I'm all alone without you.

Thursday, May 25, 2006

A DREAM


من هم يکی از همان هايی که دوستشان نداری
مثل همان ها به زندگی نگاه می کنم و خوشبختی را در همان می بينم که همان ها هم
سکوتت را بشکن سکوتی که بود و نبودش آزارم می دهد
سکوتی که من با همه خود خواهيم تو را به آن کشاندم
سکوتی که انگار تحمل همه چيز است
سکوت سردی که تو نمی شکنيش
بگو که دروغ می گويم
بگو که زندگيت را به بازی گرفته ام
بگو که توان رويارويی با حقايق را ندارم
بگو ..بگو که خودم را زياد بی گناه می دانم
بگو سکوتی که من کرده ام به خاطر تمام حماقت های ابله هانه تو بوده
ولی من احمق نيستم
گناه کار هم نيستم چون همه اش برای تو بود برای تو و داشتن آن چشمان سياهی که گاهی مظلوم است و گاهی خانه دو جن کوچک.می دانی من ترسو ام
ترسو چون می خواهم با تو باشم با تو دوست داشته باشم با تو عاشق شوم
عاشق شوم و بميرم
اگر می شد برايت التماس می آوردم نه برايت کاپ کورن می آوردم و نگاهت می کردم که چشمانت چطور برق می زند
و لبهايت را با بوسه ای ناگهانی کبود می کردم....
بدون تو انگار بی ستاره ترين آدم روی زمينم بدون تو در مردنم مانده ام و در ماندنم پوسيده
سکوت را بشکن سکوتی که سرديش خون را ميان رگها ی من منجمد کرده و قلبم را کرخ...
ديگر خسته شدم
يادت باشد رفتن تو عادتم نخواهد شد
می دانی رفتن تو هر بار سخت تر از قبل است و من هرگز نتوانسته ام به اين راه به اين رفتن ها و رفتن ها خو بگيرم..
حضور تو ميان زندگی من ريشه دوانده است
می خواهم ميان خلوت قلبت آرام بمانم
صدايم پر از بغض جدايی شده جدايی و تنهايی
بيا نبودن تو را از زندگی خط بزنيم نبودن تو هيچ حرف مهربانی نيست((عزيزدل))به نبودنت عادت نمی کنم
خدای کوچک زمينی را ببخش چون ديگر فرصتی نيست

Night is a mystery


شب تنها زمانی است که هيچ کس نميتونه از هجوم احساساتش فرار کنه...اين روزا سرم خيلی شلوغه ٬ بهتره بگم اين روزا سر خودم رو حسابی مشغول کردم تا خيلی چيزا ذره ذره از فکرم دور بشن...شايد اين تنها راهش بود و اگه راه ديگه ای هم داره من نتونستم پيداش کنم . ولی شب ٬ تنها زمانيه که نميتونم ازش فرار کنم ... همه چيز مياد سراغم ٬ نه مثل قبل ٬ نه با غصه ٬ ولی يه چيز شبيه به حس يه کودک که دلش می خواد بهونه بگيره فقط واسه اينکه مامان نازشو بکشه و بعد با خيال راحت از يه حس پاک و آرامش بزرگ چشماش رو بزاره رو هم و به هيچی جز آغوش مهر مادر فکر نکنه و آروم بخوابه . آره دل منم می خواد بهونه بگيره و خوب ميدونم اين بهونه گيری واسه چيه . شايد اگه يه دفعه و بدونه مقدمه چيزی رو از دست بدی بُهت و ناباوريش تا مدت ها تو گلوت مثل يه بغض گير بکنه . حالا که تونستم اين بغض رو با کلی سرفه های مکرر و نسخه های پيچيده نشده و همدردی های حس نشده قورت بدم رفته تو دلم شده چيزی شبيه به يه بهونه...ولی خيلی خوبه...خوبه که فقط شبه...با سياهی مطلق مياد و با طلوع سپيده پا ميزاره به فرار...ولی يه چيز برام خيلی عجيبه...اينکه حالا هم که شادی و آرامشم رو تونستم از خاطره هام پس بگيرم اين ياد و خاطره چيه که قصد هجرت نداره...چرا حالا که رفتن رد پاهاشون رو با خودشون نبردن...ولی يه چيزی ! حالا که ديدم هر جا پا بزارم رد پاش کنارمه و قدرت پاک کردنش هم از مچ های ضعيفم خارجه تصميم گرفتم سر به هوا راه برم تا ديگه رد پايی رو روی زمين نبينم ! اين خيلی خوبه ... شايد گاهی بخورم زمين ولی اينطوری ميشه به پرواز هم راحت تر فکر کرد...ولی حالا حالا ها قصد پرواز ندارم ... کارهای نيمه تموم رو بايد تموم کرد و من پر از انرژی و قدرتم ... اين رو اين روزها خوب ميتونم حس کنم

Tuesday, May 23, 2006

without u!


يادم می آيد زندگی را که شروع کرديم می ترسيديم و پر از دلهره بوديم يادم می آيد روزی تو غوغای دلم را ساده خواندی بعد زل زدی به چشم هايم و گفتی از چه می ترسی :از خيانت ، از اين که روزی بروم ، از ... و بعد برای اينکه دلم را آرام کنی گفتی: نترس من هميشه با تو ام ، باهاتم ... شايد حتی عاشقان قديمی هم نميتوانستند به اين سادگی دلهره خوانی کنند و به اين سادگی مرهم بفروشند ولی تو دانستی و فروختی ولی نه همه آنچه که بود و من دلبستم ، بدون
ترس ، بدون
دلهره ولی با غوغا ...
يادم می آيد پای وفا که می شد هميشه کم می آوردی و من به حساب بی وفايی نمی گذاشتم ، هيچگاه ... و بعد بدون بهانه های تو بهانه می ساختم ...
يادم می آيد وقتی دوستم داشتی دوستت می داشتم ... تو می گفتی و هرگز نمی گفتم ... تو ديگر فراموش می کردی و فراموش نمی کردم ... تو دوست هم که نمی داشتی من دوستت داشتم و تو ديگر نداری و من هنوز دارم ... و من نميدانستم که هر که نمی گويد بيشتر دوست دارد و هر که گفت ديگر دوستت ندارد ...!
يادم می آيد گفتی در خاطره ات هستم گفتم :فقط خاطره ...! و خوب به خاطر دارم که نتوانستی چيزی بگويی بعد من و من کردی و بعد هم سکوت ! و من ساده فهميدم که حتی در خاطره هايت هم گم شده ام و چه انتظار احمقانه ای بود که می خواستم ...
يادم می آيد بزرگترين آرزويم کوچکترين آرزوی تو شدن بود ! و بزرگترين آرزوی تو... يادت می آيد چه بود ؟؟؟ فکر کنم به ياد داشته باشی ... يادم می آيد گفتم : آرزوی زيباييست ولی من که نيستم ... و تو در جواب گفتی شايد هم باشی ... ولی نبودم ... ديدي؟ پس باز هم من درست تر فهميدم ...!!!
يادم می آيد اولين سال که به پايان رسيد هم بودی و هم به خاطر داشتی همه با خاطر بونی ها را ....دومين سال که شد فقط بودی بدون به ياد سپردن ... و حالا نه هستی و نه به خاطر داری ...و من مثل اول هم هستم و هم به خاطر دارم ...و چقدر بين من و تو تفاوت هست ، پس چرا هميشه فکرمی کرديم که مثل هميم ؟
مثل حالا که باز هم فقط من هستم که به ياد دارم روزی قول و قراری بوده و تو نه که بخواهی بشکنيشان ، بلکه فقط يادت نمی آيد ...! گناه کوچکی نيست ...می داني؟
چه اهميت دارد ؟ يادت نيايد ... ولی اينبار بايد قول دهی تا ابد يادت نيايد چرا که به ياد آوردنش
مطمئن باش که
ديگر هيچ فرقی ندارد حتی به حال خاطره های من !

Rainy days!



روزهای بارانی

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم

رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چقدر خوش بوديم ، خيس شديم

و هنوز باران می باريد که از هم جدا شديم

و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم ...

زير باران کدام خاطره را نگه دارم و کدام را بشويم ؟