Thursday, March 30, 2006


" انسان آنگاه سخن مي گويد كه با انديشه هاي خود در آشتي و آرام نباشد...
در ميان شما كساني هستند كه از بيم تنهايي به پر گويان پناه مي برند
سكوت تنهايي، خويشتن برهنه آنها را در برابر چشمانشان آشكار مي كند و از آن مي گريزند
و كساني هستند كه سخن مي گويند، و بي آنكه بدانند يا بيانديشند حقيقتي را آشكار مي كنند كه خود در نمي يابند
و كساني هستند كه حقيقت را در درون خود دارند ، ولي آنرا بر زبان نمي آورند
در سينه اين گونه كسان است كه روح در سكوت آهنگين خود خفته است
جبران خليل جبران

نامه



سلام...
نمی دونم چرا شروع کردم به نوشتن برای تو... اما ازون جایی که نوک خودکارم خیلی ورم کرده بود و دل تمام کاغذنامه های قشنگم داشت از تنهایی می ترکید تصمیم گرفتم این نامه رو برای تو بنویسم...

از کجا شروع کنم؟..... آهان. از اونروزی که اولین نامه عاشقانه رو دریافت کردم... فکر کنم اون موقع هجده سالم بود و قبل از اون تا به حال هیچوقت هیچ کس برام نامه عاشقانه ننوشته بود. اونقدر هیجان زده و عصبانی شدم که نمی تونستم نامه رو درست بخونم...بیشتر ناراحت بودم تا خوشحال ... ازین که چطور به کسی اجازه دادم چنین نامه ای برام بنویسه!... حالا که فکر می کنم بیچاره خیلی پر عاطفه و پراحساس نوشته بود. اما اون موقع به نظرم نامه اش خیلی نابجا و غیر منطقی میومد. سر تا ته نامه بوی ادکلن می داد و من با وجود همه عصبانیتی که از دریافت اون نامه حس کردم از یه بیت شعرش خیلی خوشم اومد...اونجایی که صادقانه نوشته بود: " آفتاب آمد به استمالت شبنم"...یادمه با همه اخمی که کرده بودم صورتم پر از خنده شد و خدا رو شکر کردم که نویسنده نامه روبروم نبود...اون موقع ها خیلی غد بودم و مثل طاووس مغرور! نمی دونستم نامه های عاشقانه تو زندگی آدم "کم" اتفاق می افتند و آدمها یا حالش رو ندارند که نامه بنویسند یا اونقدر علاقمند نمی شند که نامه عاشقانه بنویسند... اما حالا خوب می فهمم که نامه های عاشقانه فقط یک دسته کوچک هستند در صندوق بزرگ نامه ها و جاشون همیشه پشت همه نامه هاست... اونجایی که نباید دست کسی بهشون برسه.

از نامه گفتم برات...و همین باعث شد که به گذشته برگردم...می بینم که انگار یه جایی بین پرده های هزار رنگ ضمیرم دوست داشتم که مخاطب نامه های کسی باشم... مخاطب نوشته های کسی باشم. دوست داشتم آدمها برام بنویسند، نه اینکه فقط بگند، که فکراشون رو با کلمه هایی که تو ذهنشون ورز می دهند قاطی کنند و اوهامشون رو روی کاغذ بیارند... شاید برای همین هم هست که یه مدت معلم شدم. شاید برای اینکه دوست داشتم بچه ها با دستهای کوچولوشون برام نامه بنویسند و تو کاغذای رنگی گل منگلی برام بنویسند: " خانم.... عزیز خیلی دوستت دارم!". شاید و شاید هزار شاید دیگر.

اما امروز...
یادمه در جواب یک نامه بلند یک نفر به من گفت: "چون نمی تونم ادامه بدم برات نمی نویسم"
و یک نفر دیگه هرچی که برام می نوشت قبل از نوشتن حذف می کرد و یک نفر دیگه همیشه نامه هایی رو که خطاب به من می نوشت مچاله می کرد و راهی سطل آشغال میکرد!

وقتی نگاه می کنم می بینم مدت هاست نامه ای که برای " من " نوشته شده باشه بدستم نرسیده. نامه ای که خطاب به "من" و برای "من" باشه!... حس می کنم همیشه نامه هام بی جواب مونده. همیشه در برابر طومار نوشته هام نوشتند :"ممنونم، متشکرم، سپاسگزارم و....."

دلم می خواد امشب بهت بگم که برای "من" این جواب ها به درد نمی خوره... این جواب های مختصر کوتاه فایده نداره، درد من رو دوا نمی کنه!...اومدم امشب بگم که اخم صورتم رو پر کرده، به خاطر همه نامه هایی که با تمام وجود نوشتم ... و به خاطر همه نامه هایی که بی پاسخ مونده!


خسته شدم از همه نامه های "فورواردی"... بعضی هاشون فقط به درد این می خورند که ندیده دیلیت بشند و بعضی هاشون اونقدر مسخره و احمقانه هستند که حال آدم رو بهم می زنند:
"که این نامه رو به ده نفر فوروارد کن تا نشون بدی چقدر دوستشون داری!" و و و...

اومدم امشب بهت بگم درسته بیشتر نامه هایی که نوشتم بی پاسخ مونده...اما نامه های "تو " هیچ وقت بی جواب نمونده...
اومدم امشب فقط برای تو بنویسم. پس بذار چراغ رو خاموش کنم و بقیه حرفهامو تو تاریکی بنویسم. اونجایی که نه خونه ابری هست و نه نیایشی که زیر نور چراغ بشناسی اش. اونجایی که می دونم حتی اگر کج و معوج و درهم برهم هم بنویسم جوابم رو می دی و من رو در اوج بی پناهی تنها نمی ذاری.

پاکت نامه ام کجاست؟...یک جایی انگار همین دور و براست... این تمبر ، این هم تای نامه و این هم مزه تلخ چسب پاکت نامه... فردا اولین فرصت پستش کنم و منتظر می مونم.می دونم که جوابم رو می دی...حتی اگر سالها پیر شده باشم. حتی اگر آدرسم رو عوض کرده باشم، حتی اگر دیگه منتظر جواب نامه ات نباشم...

خدانگهدار

Friday, March 24, 2006

یادداشتهای تنهایی


همیشه بهار که می آید زمین دلم با رویش دانه های زیر خاک زیر و رو می شود. این منی که تا دیروز زمین دلش پر از یخبندان زمستان بود کم کم گرم می شود و کلام از میان دانه های تازه رسته رشد می کند و بیرون می آید...

بهار که می آید دوباره این تن سرد و خاموش با تابش خورشید گرم می شود، جان می گیرد و دوباره نبض دلتنگی در رگهایش جاری می شود...

بهار که می آید یاد همه آن نوروزها در دلم کولاک می کند! خانه تکانی مادر، سوهان عسلی ها ونان نخودی های روز عید! ... ماهی قرمز بی صدای تنگ در کنار سبزه تا کمر رسته!

بهار که می آید چه بیهوده انتظار می کشم که همه چیز نو شود، عوض شود و لباس کهنه دلتنگی جایش را به رخت تازه دیدارهای گرم بدهد!... که این سرنوشت من است... انتخاب سرد من است که حتی با آمدن بهار هم گرم نمی شود

بهار که می آید دل تنگی ها یکسال بزرگتر می شوند و مثل شراب رسیده یکسال کهنه تر! ناب تر! تلخ تر و مستی آورت

چه فایده از بازگویی دل تنگی ها؟ چه فایده از یادآوری بهارها و نوروزهای گذشته؟ اندیشیدن به خاطره دل انگیز دوست در میان شکوفه های صورتی رنگ بهاری؟ چه فایده از به تصویر کشیدن آن لحظه های نابی که دیگر به دست نمی آیند؟... آن سالها که شاد و بی غش عید را با دیدار خانه مادر بزرگ آغاز می کردیم هرگز در خاطرم نمی گنجید که نوروزمان درین غریبستان با خاطره آن عیدهای شاد پر شود و عیدی مان عکس قدیمی ای باشد از در کنار سفره هفت سین ایستادن چند آدم عزیز

اما چه فایده ازین همه دلتنگی؟... چه خوب بود که می گفتی از زندگی بنویس... بگذار این دلتنگی ها سرباز کند... اینهمه با نگاه فلسفی به دنیا ننگر...ساده بنگر... ساده بنویس تا ساده تر شود...که با ساده نوشتن دلتنگی ها گشاده می شود!...اما مگر با ساده نگاه کردن عقده های دل تمام می شود؟...مگر این بوی مستی آور شکوفه ها که می پیچد دوباره آن رویه دیگر زندگی را آشکار نمی کند؟... آن پرسش های بی پایان... آن تردیدهای تمام ناشدنی درباره زندگی... و مرگ... و زندگی؟

هر بار که بهار می شود هزار وعده می دهم که بهتر می شود، از دل می رود، عید می آید، همه چیز سبز می شود، دل من هم سبز می شود، فراموش می کند، گشاده می شود... اما دریغ از اینهمه بهار که گذشته است و این دلتنگی ها که درمان نمی شود... درمان نمی شود

Wednesday, March 22, 2006

Yadi az Forogh


چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نوبهاري
و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي
و ديده را در شعله مي نشاني
و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت
كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي
كه روز را بر سينه مي فشاري
و خاموش مي كني
در سايه ها فروغ تو بنشست
و رنگ باخت
ﺩ ﺍ ﺯﺧ ﺮﻔ ﻍ ﻭ ﺭﻔ او را به سايه از چه سيه پوش مي كني

Friday, March 17, 2006

Sepehri Sohrab:




"I have a lot to say to you,
Oh Bird!
You who sing out of sight.
Over the lagoons,
green eyes do you fly,
or Your wings by the spring
of apprehension do you wash.
Where are you hidden ,
Oh Bird? "



"I peel a pomegranate and say to myself; Weren't it good if one could see,
the seeds of people hearts ;
Tears come when the juice splashes in my eyes"

By Sepehri Sohrab

"A swan is suddenly startled from rest.
She cleans her white wings from dust of the nile.
Toghether with the delicate dance of the reed bed.
The lagoon opens her wet eyes white."
SOHRAB SEPEHRI

Behind the seas





















I'll build myself a boat
and launch it on the sea.
I'll sail away from this strange lans
where no one awakens the heroes
in the forest of Love.

My boat has no net,
and my heart desires no pearl.
I'll sail on and on.
the alarm bells of rain are sounded.
One is lonely here
and in this loneliness,
the shade of an elm flows on to eternity.

If you are coming to see me,
pray step gently, softly
lest the thin shell of my loneliness
should crack.

Poshte
daryaha, By Sohrab Sepehri, poorly translated by Fariba.

Thursday, March 16, 2006


واپسین نامه


پیدایش بلوغ در من،
هنگاهی جاری شد،
که دریافتم رویاهای کودکی هرگز
بوقوع نخواهند پیوست.

چشمهایم را گشودم
دریافتم
امواج زندگی مرا چنان در بر گرفته اند
که چشم بر ناجی بسته ام.

اگر بال داشتم و تاب پرواز
شاید به فردای فرداها پر میکشیدم
چون عقابان تیز چشم
به شکار لحظات گذشته بال میگشودم

به جستجوی
لبخند پسرکی بازیگوش
که به تولد جوجه اردکی سلام میدهد
به اشکهایی که بر گونه هایش جاریست
هنگامی که پشت قلدرهای دو کلاس بالاتر را
بر خاک مینشاند

به جستجوی رد پایمان برخاک
وکولی های رمال
که طالع معشوق تنها را
مید یدند
به جستجوی طعم
نرمه گوش ت بر لبانم
و اولین پاسخ بوسه نگاهت
به التهابی شرمسار

به خطوطی رقصان
که غلت زدنهای مهتابی مان بر ساحل
نقش میکرد

آیا قمری ها روزی
ترانه ما را بزای جوجه هاشان
خواهند خواند؟


براستی نوازش انگشتانت
به شکار کدامین تحفه
در میان گیسوانم کمین میکردند؟

موهایم را اینبار
میتراشم
تا از خود
انتقام گیرم


ناتمام

سیراب در سراب


سیراب در سراب



میخواهم بنویسم
بنویسم
بنویسم
میخواهم

می خواهم بال بر هم زنم
آواز سر دهم

و در خلاف تندر سهمگین زمان
سر در راه گذشته ویران دهم

از من میپرسد چند سال داري؟
از و میپرسم کدام را میخواهی؟
عددی که در دفتری پاره
سالها پیش
نوزاد عشقی سهمگین گشت
یا
تعداد روزهایی که مرا تیر باران کردند؟


میگوید همسري، جفتی بر گزین
پاسخی میشنود جان داده در گلوگاه
خوف دارم
خوف دارم
که روزی نسلی از تبار من پای بر این گوی سفالین نهد
و مرا جنایتکار شهوت بنامد
خوف دارم که روزی
در تنش رعشی
در نگاهش شعله ی یابم
که سالها در انتظارش نشسته ام و
هرگز در خود نیافته ام

میگوید هنوز افکار خام نو جوانان را داری
میگویم تقصیر ندارم
مگر گذاشته اند که جوانی را بیابم

میگوید جفتی انتخاب کن
بستر بگستر تا دنیا
با هات آشتی کند

میگویم
گناه ناکامان رخت بر بسته
کم تر ست

میگوید مدارا کن
میگویم عکسم را هنوز داری؟
سر چهار راه محل
بر حجله ام بگذار

میگوید چکار میخواهی بکنی؟
میگویم هیچ
میخواهم بنویسم
بنویسم
بنویسم
حتی اگر
آنرا
نخوانی

Worldwide


Worldwide

Here or in India or in Africa
All things resemble each other.


Here or in India or in Africa
We feel the same love for grains.

Before death we tremble together.

Whatever tongue he may speak,
His eyes will utter the meaning.

Whatever tongue he may speak,
I hear the same winds
That he is gleaning.

We humans have fallen apart.

Boundaries of land split our mirth.

We humans have fallen apart.

Yet birds are brothers in the sky,
And wolves on the earth.

Wednesday, March 15, 2006

Guess





حد س

... و حد س می زنم شبی مرا جواب ميکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی هميشه دير کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب ميکنی
چه ساده در ازای يک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميکنی
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو کمتر از غريبه ای مرا حساب ميکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره ........... انتخاب ميکنی

رها،رها،رها، من



بهانه‌هایی برای ماندن، خواستنی‌هایی برای رفتن. بهانه‌هایی زودگذر.
خواستنی‌هایی همیشگی.
ماندنی کوتاه.
رفتنی ابدی...
معادله‌ی ساده‌ای است.
از هر طرف که بخواهیم معادله را ساده کنیم باز هم نتیجه واضح و یکسان است.
عهد کرده‌اند که معادله را بر هم نزنیم.
به انسان گفتند که آیا این عهد را قبول داری؟ قالوا: بلا!
اما خیلی سخت است معادله را خواندن و نوشتن و از آن مهمتر، عمل کردن.
تا آنجا که آن را نبرد بزرگ گفته‌اند.
نبردی بزرگ میان بهانه‌های زودگذر و خواستنی‌هایی همیشگی...
و من که می‌بایست پیروز این میدان باشم.
این عهدی است که از ما گرفته‌اند.
ای کاش بهانه‌ها را به کناری بگذارم. آزاد و رها.
به رفتنی فکر کنم ابدی.
همچو این شعر زیبا (از سیمین بهبهانی) که می‌گوید:
نه بسته‌ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

و برگی دیگر ..



میدانم در آخر، شبی همه چیز به پایان خواهد رسید
می‌دانم همه‌ی این فراز و فرودها برای بیان حقیقتی بود شگرف. نردبانی برای حرکتی دیگر و راهی برای کمالی دیگر.

الهی! اگر می‌آزمایی، توان و تحمل و صبرم را زیاد کن.اگر می‌آموزی، ادراکم را وسعت ده.
اگر می‌بخشایی، ظرفیتم را افزایش ده.اگر می‌ستانی، گوهر کمالی ارزانی کن.و اگر می‌رهانی ... خدایا. حتی لحظه‌ای مرا به حال خود رها مکن. که نیاز نیازمندان را تنها تو پاسخگویی که بی‌نیاز از هر نیازی
خداوندا! به چشم دیده‌ام، به گوش شنیده‌ام و به دل آگاه شده‌ام که لحظه‌ای غفلت از تو، چه زیان‌ها که مرا نمی‌رساند! و چه راه‌ها که گمراهم نمی‌کنند و چه حکمت‌ها که مرا از آن‌ها نصیبی نمی‌رسد
چه زیانی بزرگ به من رسد حتی اگر لحظه‌ای که دمی فرو می‌رود و بازدمی برمی‌آید، حضور تو را از یاد ببرم
هم راه و رسم عاشقی را به ما آموختی، و هم راه و رسم رستگاری تا بدان‌جا که در انتهای آن، می‌بایست معشوق بودن را یادمان دهی همانطور که خود گفته‌ای. همه چیز را تو دادی. همه را تو حکمت آموختی. همه را تو آفریدی. اگر بخواهی به تعالی می‌رسانی
اگر بخواهی می‌بخشایی. اگر بخواهی می‌ستانی.
اگر بخواهی جهانی را به چشم به هم زدنی به هم زنی. به سادگی گفتن: کن...فیکون ...و تو بی‌نیاز از هر نیازی.

Evrey thing will go!!




مثل همه ي روز هايي كه بي اجازه از دستم در مي روند
ونگاهي به پشت سر نمي اندازند كه دست تكان دادنم را سري تكان بدهند
انگار همه ي اون چيزهايي كه مي روند تا وقتي كه برنگشتند جادارند
اما اگر برگردند خودشان را به گه مي كشند
ديوار تا وقتي كه اون ورش چيزي براي ديدن دارد
ديواره غير از اين مي تواند به در پنجره ويا هر چيز ديگر تبديل بشود
ما ادمها بيشتر از نرفتنها يمان است كه خسته مي شويم بيشتر از دست وپا زدن
اخر هم از زندگي نكردن است كه مي ميريم.امروز يه پنجشنبه ي خيس بود
هيچ كس به فكر بهار خيابانهاي پايتخت نبود
مردم ريخته بودند تو خيابان وباران هم هيچ كس را از رو نبرد
مردم خيلي عجيب شدند
شهر خيلي شلوغ شده انگار نزديك عيده
من فقط به فكر گلدانهاي اتاق خودم هستم كه دارند روز به روز زرد تر مي شوند
مدادهايم كه كوچكتر مي شوند
كتابهاي نخونده ورقهاي سفيد و
امسال كهنگي نمي خواهد از من دل بكند
ومن هم خيال تكاندن هيچ جا را ندارم

*A 17 years old GIRL*


To 17 sal egi man hasti,










Avalin Hasodim
Avalin davayam
To...
Avalin negah kardanam be ayeneh,
Avalin pirahane oto shodeham,
Avalin kafshe vaks zadeham,
Avalin shenakhtam az zendegi Hasti.

Dokhtari ba mohaye shaneh karde
poshte panjareh
zemzemeh taranehei:
"mesle shearaye ketabe madresehameh harfat o az bar midonam"
bar zabanash,
pahayash dar tardid
moshtagh o gorizan.

Parandehha ra ba to shenakhtam
va zoghe parvaz ra
letafat ra ba to shenakhtam
Gole sorkhi dar delam,
zire baran ghadam zadanam,
ba rangin kaman pol zadanam
be omidAvalin mastiam,

Avalin faryadam dar sokot,
Avalin del bastanam
Avalin sot zadanam
dar kochehaye bahari
sorkh shodanam az sharme shenidane sedaye to

Avalin sheare ashegheneham
Avalin lezate bodanam
Avalin fararam az madrese
saniyeh shomari lahzeha
baraye ye didare dozdakane

********
To ra be yad meavaram

khodaye man

to 17 salegi man hasti.

to ra....

na man khodam ra
be yad meavaram...



A NOT FINISHED MIRROR


A Not-Finished Mirror
*********************







Today
I found myself
sitting too long
--but not long enough--
to catch up with the root
of these wrinkles
the never-sent letters
the never-taken steps
the sea never touched the skin
the sun never shined in the sky

i wrote a poem
on july 9th
for the July 9th Tehran University Graduates
they already left
but their children would come
and bring
tear gas, smoke, burning tires
noise and buried hopes
and I
still hang in here

oh I have never
finished the poem

Tuesday, March 14, 2006

Passionately


"Passionately"

The tear is a mystery
the smile is a mystery
the love is a mystery
My tears that night,
were the smile of my love.

I am not a story to read
nor a song to sing
nor a voice to hear
nor something to see
I am the common pain,
cry out for me.

The tree is talking to woods
the grass to the field
the star to galaxy
the wave to sea
and I am talking to you.

Tell me your name
give me your heart
tell me your thoughts

give me your hands because
I have understood your roots
I have spoken with your lips
to other ones
and your hands are familar with mine.

I have cried for the living
in the bright silence and
I have sung the most beautifull songs
in the dark grave yard
because the dead of this year
were the most passionate living

Give me your hands
your hands are familiar to me
whom I found too late
I am talking to you
like the tree to woods
like the bird to spring
like the field to rain
like the wave to sea
because your voice is familiar to me.

"Ahmad Shamloo" ( A. Bamdad)
Poorly translated by
Fariba Ghiassi

Monday, March 13, 2006

without u!

بعد از تو ديگر هيچ چيز برام مهم نيست

چه اهميت دارد اگر من اينجا تنها و غمگين نشسته ام ؟
چه اهميت دارد که ديگر ريزش اشک هايم اختياری نيست ؟
چه اهميت دارد که ديگر حتی ماهی قرمز سال نو هم مرا مثل هميشه به شوق نمی آورد ؟
چه اهميت دارد اگر مثل ديوانه ها با خودم حرف ميزنم ، می خندم ، می گريم ، سکوت ميکنم ، خيره ميشوم ؟
چه اهميت دارد اگر تنها آرزويم گرفتن يک بوسه از لبان مرگ باشد ؟
چه اهميت دارد اگر من ديگر من نيستم؟
چه اهميت دارد اگر من ديگر حرف نميزنم؟
مهم اين است که من ديگر تو را ندارم
مهم اين است که من فهميده ام هيچ حقی ندارم
مهم اين است که من فهميده ام حق عاشق شدن را ندارم
مهم اين است که من فهميده ام عشق تنها گناه من بود و چقدر من گناهکار بودم
تو نبودی زندگيم شيرين بود ، حداقل مال خودم بود
آمدی شدی تمام زندگی من ، دنيايم ، لبخندم ، صدايم ، سکوتم ، نفسم ، مرگم ، عشقم ، حواسم ، غصه ام ، شادی ام ......
حالا تو رفته ای همه زندگی مرا هم با خود برده ای
من مانده ام خای خالی !
چه اهميت دارد اگر من اين همه از تهی ها سرشارم
مهم اين است که تو نيستی ؟
مهم اين است که من چيزی را در درون تو جا گذاشته ام ؟
مهم اين است که من خودم را در درون تو جا گذاشته ام ؟
کاش نبودم .............
چه اهميت دارد اگر من ديگر تو را نمی پرستم ؟
چه اهميت دارد اگر مرگ شده تنها معشوق من ؟
مهم اين است که تو نيستی ......
مهم اين است که من ديگر تو را ندارم......
مهم اين است که چشمان من برای هميشه خيره به در می ماند .........

TINA


TINA,

To ey shokofehzare man,
shekofteh nobahare man,
dar in sokote gham faza,
cho delneshin taranehei
To chelcheraghe khanehei
************************

Be shorehzare hastiam
To ghonchehei, javamehei
Baraye zendeh bodanam
To behtarin bahanehei
To lotfe bikaranehei
**********************

Be daftare vojode man
To sheare asheghanehei
Be saze del to zakhmaehei
Navaye shaeranehei
*********************

Be khalvate khiyale man
To ey taleieaye sahar
Cho jelvehe haghighati
jamale arefanehei
*********************

Cho naghmaehhaye delkashi
tabasomi, navazeshi
negine bakhte man toei
To Gohari yeganehei

abandoned


"abandoned"****************


for quite a long time
my green hands have turned yellow
wilted flowers have grown in my heart
my mind has had just frozen meats
and I cannot find food
in the garden or sky

I am too tired to trim shrubs and hedges
no one shovels the soil
new clothes are still in moth-balls
old newspapers are all over the floor
and I have lost interest in my mailbox

the alarm clock has lost its voice
the scarecrow has lost its dignity
while no bird still builds a nest in the weeping willow

I give up hang my soul in the closet
and close the door to spring

When I need MUM


I don't want to sleep with you
I don't need the passion too.
I don't want a story affair,
to make me feel my life is heading somewhere
All I want is comfort and care
just to know that I have sweet mother love

I've walked too long in this lonely lane
I've had enough of this same old game
I'm a woman of the world and they say
that I'm strong!
But my heart is heavy,
and my hope is gone

Out in the city
in the cold world outside
I don't want pity
Just a safe place to hide

Mamma please let me back inside
I don't want to move on waves

But you can give me all the LOVE
that I need
I can't take it
if you see my cry
I long for peace before I die
All I want is to know that
you are there

you've gonna give me all your

SWEET MOTHER LOVE......

Tuesday, March 07, 2006

New Year


سال نو
همچون شکوفه ها ی بهاری
که بر سرپنجه درختان آفرینش می یابند
من میمیرم وپیر میشوم
همچون ترانه پرندگان مهاجربر بالهای نسیم صبح گاهی
من از زندگانی
رها میشوم

yadash gerami!


Shamlo, Ahmad,

Gahi mahiha chonan az ab dorand

ke be sahel del mibandand.

Gonahe eshghe man chonan sangin o porshokoh

ke mojrem ra tavane eterafe jorme khish nist

va anchonan kochak ke dar negahi moj mikhorad

anke migoyad bayad raft be khata mimanad

va anke migoyad bayad mand be hadeseh miravad

eshgh gerehe dardalodist

ke mara midahad payvand hanoz ba
Gozashtehhaye door

Crime

Dedicated to ALL, Who are sentenced to "One hundred years of Solitude": The masterpiece literature by Jose Gabriel Garcia Marquez.

CRIME

you "ALL" people out there

I reach out for help

tell me

tell me.......

how long is the distance

between passion and pity

how many days and nights

would you stare at phone

to hear the pleasant ringing

of the reply to your phone call

how long would it take

to build a shining palace

of hope in your foggy dream

days, months, years?

to drown your love in history

seconds, moments, words?

how many times would you risk

to sow happiness

and

harvest deep sorrow

and still survive?

how long would it take

to realize you are sold for free

and

how many more times would you

put your soul on sale?

how hard would be the penalty of your crime

to keep pushing her away

till finally sink

in the empty freedom

how silently would you let it go

while not having the right to defend yourself

during a trial

how many more times one can start again

listening to the same old songs over and over

escaping from pain and loneliness

by writing dull poetry

how many more times would you

review years-old letters of her

sit on the cold stone on the street at nights

staring at the small window of your hope

wishing her shadow behind black curtain would pass by

while sharing your tears with lonely stars

how easy would it be

to sleep at 4 am and

to wake up at 6 am

wishing ALL were just nightmares

how many more times would you

stare at a picture surrounded in your thirsty mind

and cry out :

" Would you ever come back? "

how long would you wear mourning black and not
shave

after losing your sun

how hard would it be

to get used to your hopeless empty mail box

while it were full of passion every day for months

how long would your heart be able

to keep these suffering questions as secrets

before your chest would explode of pain

tell me

how many days would be the difference

between the date smiling on the last love letter

and hearing the breath-taking cold "Good Bye"

just 6 days?

after ALL

tell me you ALL out there

how does it feel living in

"One hundred years of Solitude" ?



Entezar



هميشه منتظرم

توی دفتر عشقم

يه ورق بيشتر نمونده

که هنوز پاک و سفيده

يه ورق يعنی يه فرصت

فرصتی برای چشمام

واسه قلب شکسته م

تا تو برگردی دوباره

اون سفيد باقی می مونه

TIRED



چيزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترين نفس اين حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانيه ها خورد ميشوم
از حمل اين جنازه هوشيار خسته ام

salami dobareh



مثل هميشه سلام

به آسمان كه نگاه می كنی به ياد من بيافت
آسمان را دوست دارم چون ميدانم آبی آسمان به وجود
نازنينت آرامش می بخشد
به آسمان كه نگاه ميكنی به ياد من بيافت
ستاره های آسمان مرا به ياد چشم های تو می اندازد
خوب ميدانم دل آسمان پاك است
مثل دل تو مثل چشمان تو مثل نگاه تو
آه آسمان
آسمان !
می شنوی ؟ اين منم ؛ من !
دل تنگی های شبانه ام را
درد دل هايم را می شنوی ؟
می دانم كه می شنوی چرا كه تو نيز برايم گريستی
آه آسمان به او بگو ، بگو كه غمگينم ، بگو كه دلتنگم
آنقدر دلتنگ كه حتی با اسم او هم ميگريم
بگو كه ديگر لبخند عكسش برايم لبخند نمی آورد
اين لبخند برايم اشك می آورد ، اشك ! اشك دوری ، اشك جدايی
به او بگو كه من حتی اين اشك ها را دوست دارم ، مگر می شود
چيزی مرا به ياد او بياندازد و من دوستش نداشته باشم
آسمان !
تو خود از دل من با خبری
من امشب قسم خوردم كه ديگر برای او نگريم !
تمام اشك های من برای خودم است .
خوب می دانم كه او به اين اشك ها احتياجی ندارد .
اين منم كه محتاجم به اين اشك ها .
اشك های من فقط به خاطر اين همه دوری است و جدايی و بی مهری .
درد من درد پوسيدن نيست !
درد بی او بودن است .
درد بی خبری
آه آسمان !
دلم چه بی صدا شكست ، ديگر حتی صدای ريزش اشك هايم را هم
نمی شنوم .
آه آسمان به او بگو بگو ....................

just for u


برای مهربانترينم که اين روزها غمگينه

دلم برای توست
تو هم سرگردانی
سرگردان در امتداد جاده زندگی
راه طولانی ست
ميدانم
می رسی
تا انتها راهی نيست
نگران طپش های بی قرار دل منتظرم نباش
انتهای جاده
پر است از
ترنم آوای زندگی
بايد عبور کرد
بايد گذشت
بايد از اين همه بی قراری گذشت ......

ay eshgh ey eshgh range abi ashnayat payda nist...


من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان .......
وقتی نگاهت ميکنم
دوباره شيفته ميشوم
دوباره تا آنسوی خيال پر ميکشم
به سرزمينی که تنها با تو بودن برايم غريب است
آنجا غربت چيز ديگری ست
آنجا همه چيز معنی انتظار ميدهد
وقتی نگاهت ميکنم دوباره ترديد به پس کوچه های دلم سر ميزند
نميدانم چشم هايت حرفی برای گفتن ندارد
يا چشم های من با نگاه های تو غريبه است

Paulo Qoelho

THINGS HAPPEN FOR A REASON


Things happen for a reason


Sometimes people come into your life
and you know right away that they were meant to be there,
to serve some sort of purpose, teach you a lesson,
or to help you figure out who you are or who you want to become.

You never know who these people may be. Possibly your roommate or neighbour,
Professor or long lost friend, lover, or even a complete stranger.
but when you lock eyes with them, you know at that very moment
they will affect your life in some profound way.

And sometimes things happen to you
that may seem horrible, painful, and unfair at first,
but in reflection you find that without overcoming those obstacles
you would have never realized your potential, strength, willpower, or heart.

Everything happens for a reason.
Nothing happens by chance or by means of good luck.
Illness, injury, love, lost moments of true greatness,
and sheer stupidity all occur to test the limits of your soul.

Without these small tests, whatever they may be,
Life would be like a smoothly paved, straight, flat road to nowhere.
It would be safe and comfortable,
But dull and utterly pointless.

The people you meet who affect your life,
And the success and downfalls you experience,
help to create who you
are and who you become.

Even the bad experiences can be learned from.
In fact, they are probably the most poignant and important ones.
If someone hurts you, betrays you, or breaks your heart forgive them,
for they have helped you learn about trust and the importance of being cautious to when you open your heart.


If someone loves you,
love them back unconditionally,
Not only because they love you, but because in a way,
they are teaching you to love and how to open your heart and eyes to things.

Make every day count.
Appreciate every moment and take from those moments
everything that you possibly can
for you may never be able to experience it again.

Talk to people that you have never talked to before,
and actually listen.
Walk the footsteps of a stranger
and you'll learn things you never know.

Let yourself fall in love, break free,
and set your sights high.
Hold your head up because
you have every right to.

Tell yourself you are a great individual
and believe in yourself,
for if you don't believe in yourself,
it will be hard for others to believe in you.

You can make of your life anything you wish.
Create your own life and then go out and live it with absolutely no regrets.
"The past is a guidepost, not a hitching post."

LOVE,


STING LYRICS









"A Thousand Years"
A thousand years,
a thousand more,
A thousand times

a million doors to eternity
I may have lived a thousand lives,

a thousand times
An endless turning stairway climbs
To a tower of souls
If it takes another thousand years,
a thousand wars,
The towers rise to numberless floors in space

I could shed another million tears,
a million breaths,
A million names
but only one truth to face
A million roads,
a million fears
A million suns,
ten million years of uncertainty
I could speak a million lies,
a million songs,
A million rights,
a million wrongs in this balance of time
But if there was a single truth,
a single lightA single thought,
a singular touch of grace
Then following this single point ,
this single flame,
The single haunted memory of your face
I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries unfold themselves
Like galaxies in my head
I may be numberless,
I may be innocent
I may know many things,
I may be ignorant
Or I could ride with kings and conquer many lands
Or win this world at cards and let it slip my hands
I could be cannon food,
destroyed a thousand times Reborn as fortune's child
to judge another's crimes
Or wear this pilgrim's cloak,
or be a common thief
I've kept this single faith,
I have but one belief
I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries
unfold themselves Like galaxies in my head
On and on the mysteries
unwind themselves
Eternities still unsaid
'Til you love me

Special thanks to Ovace who sent me this lovely poem long time ago.