Thursday, March 16, 2006


واپسین نامه


پیدایش بلوغ در من،
هنگاهی جاری شد،
که دریافتم رویاهای کودکی هرگز
بوقوع نخواهند پیوست.

چشمهایم را گشودم
دریافتم
امواج زندگی مرا چنان در بر گرفته اند
که چشم بر ناجی بسته ام.

اگر بال داشتم و تاب پرواز
شاید به فردای فرداها پر میکشیدم
چون عقابان تیز چشم
به شکار لحظات گذشته بال میگشودم

به جستجوی
لبخند پسرکی بازیگوش
که به تولد جوجه اردکی سلام میدهد
به اشکهایی که بر گونه هایش جاریست
هنگامی که پشت قلدرهای دو کلاس بالاتر را
بر خاک مینشاند

به جستجوی رد پایمان برخاک
وکولی های رمال
که طالع معشوق تنها را
مید یدند
به جستجوی طعم
نرمه گوش ت بر لبانم
و اولین پاسخ بوسه نگاهت
به التهابی شرمسار

به خطوطی رقصان
که غلت زدنهای مهتابی مان بر ساحل
نقش میکرد

آیا قمری ها روزی
ترانه ما را بزای جوجه هاشان
خواهند خواند؟


براستی نوازش انگشتانت
به شکار کدامین تحفه
در میان گیسوانم کمین میکردند؟

موهایم را اینبار
میتراشم
تا از خود
انتقام گیرم


ناتمام

No comments: