
همیشه بهار که می آید زمین دلم با رویش دانه های زیر خاک زیر و رو می شود. این منی که تا دیروز زمین دلش پر از یخبندان زمستان بود کم کم گرم می شود و کلام از میان دانه های تازه رسته رشد می کند و بیرون می آید...
بهار که می آید دوباره این تن سرد و خاموش با تابش خورشید گرم می شود، جان می گیرد و دوباره نبض دلتنگی در رگهایش جاری می شود...
بهار که می آید یاد همه آن نوروزها در دلم کولاک می کند! خانه تکانی مادر، سوهان عسلی ها ونان نخودی های روز عید! ... ماهی قرمز بی صدای تنگ در کنار سبزه تا کمر رسته!
بهار که می آید چه بیهوده انتظار می کشم که همه چیز نو شود، عوض شود و لباس کهنه دلتنگی جایش را به رخت تازه دیدارهای گرم بدهد!... که این سرنوشت من است... انتخاب سرد من است که حتی با آمدن بهار هم گرم نمی شود
بهار که می آید دل تنگی ها یکسال بزرگتر می شوند و مثل شراب رسیده یکسال کهنه تر! ناب تر! تلخ تر و مستی آورت
چه فایده از بازگویی دل تنگی ها؟ چه فایده از یادآوری بهارها و نوروزهای گذشته؟ اندیشیدن به خاطره دل انگیز دوست در میان شکوفه های صورتی رنگ بهاری؟ چه فایده از به تصویر کشیدن آن لحظه های نابی که دیگر به دست نمی آیند؟... آن سالها که شاد و بی غش عید را با دیدار خانه مادر بزرگ آغاز می کردیم هرگز در خاطرم نمی گنجید که نوروزمان درین غریبستان با خاطره آن عیدهای شاد پر شود و عیدی مان عکس قدیمی ای باشد از در کنار سفره هفت سین ایستادن چند آدم عزیز
اما چه فایده ازین همه دلتنگی؟... چه خوب بود که می گفتی از زندگی بنویس... بگذار این دلتنگی ها سرباز کند... اینهمه با نگاه فلسفی به دنیا ننگر...ساده بنگر... ساده بنویس تا ساده تر شود...که با ساده نوشتن دلتنگی ها گشاده می شود!...اما مگر با ساده نگاه کردن عقده های دل تمام می شود؟...مگر این بوی مستی آور شکوفه ها که می پیچد دوباره آن رویه دیگر زندگی را آشکار نمی کند؟... آن پرسش های بی پایان... آن تردیدهای تمام ناشدنی درباره زندگی... و مرگ... و زندگی؟
هر بار که بهار می شود هزار وعده می دهم که بهتر می شود، از دل می رود، عید می آید، همه چیز سبز می شود، دل من هم سبز می شود، فراموش می کند، گشاده می شود... اما دریغ از اینهمه بهار که گذشته است و این دلتنگی ها که درمان نمی شود... درمان نمی شود
No comments:
Post a Comment