
سلام...
نمی دونم چرا شروع کردم به نوشتن برای تو... اما ازون جایی که نوک خودکارم خیلی ورم کرده بود و دل تمام کاغذنامه های قشنگم داشت از تنهایی می ترکید تصمیم گرفتم این نامه رو برای تو بنویسم...
از کجا شروع کنم؟..... آهان. از اونروزی که اولین نامه عاشقانه رو دریافت کردم... فکر کنم اون موقع هجده سالم بود و قبل از اون تا به حال هیچوقت هیچ کس برام نامه عاشقانه ننوشته بود. اونقدر هیجان زده و عصبانی شدم که نمی تونستم نامه رو درست بخونم...بیشتر ناراحت بودم تا خوشحال ... ازین که چطور به کسی اجازه دادم چنین نامه ای برام بنویسه!... حالا که فکر می کنم بیچاره خیلی پر عاطفه و پراحساس نوشته بود. اما اون موقع به نظرم نامه اش خیلی نابجا و غیر منطقی میومد. سر تا ته نامه بوی ادکلن می داد و من با وجود همه عصبانیتی که از دریافت اون نامه حس کردم از یه بیت شعرش خیلی خوشم اومد...اونجایی که صادقانه نوشته بود: " آفتاب آمد به استمالت شبنم"...یادمه با همه اخمی که کرده بودم صورتم پر از خنده شد و خدا رو شکر کردم که نویسنده نامه روبروم نبود...اون موقع ها خیلی غد بودم و مثل طاووس مغرور! نمی دونستم نامه های عاشقانه تو زندگی آدم "کم" اتفاق می افتند و آدمها یا حالش رو ندارند که نامه بنویسند یا اونقدر علاقمند نمی شند که نامه عاشقانه بنویسند... اما حالا خوب می فهمم که نامه های عاشقانه فقط یک دسته کوچک هستند در صندوق بزرگ نامه ها و جاشون همیشه پشت همه نامه هاست... اونجایی که نباید دست کسی بهشون برسه.
از نامه گفتم برات...و همین باعث شد که به گذشته برگردم...می بینم که انگار یه جایی بین پرده های هزار رنگ ضمیرم دوست داشتم که مخاطب نامه های کسی باشم... مخاطب نوشته های کسی باشم. دوست داشتم آدمها برام بنویسند، نه اینکه فقط بگند، که فکراشون رو با کلمه هایی که تو ذهنشون ورز می دهند قاطی کنند و اوهامشون رو روی کاغذ بیارند... شاید برای همین هم هست که یه مدت معلم شدم. شاید برای اینکه دوست داشتم بچه ها با دستهای کوچولوشون برام نامه بنویسند و تو کاغذای رنگی گل منگلی برام بنویسند: " خانم.... عزیز خیلی دوستت دارم!". شاید و شاید هزار شاید دیگر.
اما امروز...
یادمه در جواب یک نامه بلند یک نفر به من گفت: "چون نمی تونم ادامه بدم برات نمی نویسم"
و یک نفر دیگه هرچی که برام می نوشت قبل از نوشتن حذف می کرد و یک نفر دیگه همیشه نامه هایی رو که خطاب به من می نوشت مچاله می کرد و راهی سطل آشغال میکرد!
وقتی نگاه می کنم می بینم مدت هاست نامه ای که برای " من " نوشته شده باشه بدستم نرسیده. نامه ای که خطاب به "من" و برای "من" باشه!... حس می کنم همیشه نامه هام بی جواب مونده. همیشه در برابر طومار نوشته هام نوشتند :"ممنونم، متشکرم، سپاسگزارم و....."
دلم می خواد امشب بهت بگم که برای "من" این جواب ها به درد نمی خوره... این جواب های مختصر کوتاه فایده نداره، درد من رو دوا نمی کنه!...اومدم امشب بگم که اخم صورتم رو پر کرده، به خاطر همه نامه هایی که با تمام وجود نوشتم ... و به خاطر همه نامه هایی که بی پاسخ مونده!
خسته شدم از همه نامه های "فورواردی"... بعضی هاشون فقط به درد این می خورند که ندیده دیلیت بشند و بعضی هاشون اونقدر مسخره و احمقانه هستند که حال آدم رو بهم می زنند:
"که این نامه رو به ده نفر فوروارد کن تا نشون بدی چقدر دوستشون داری!" و و و...
اومدم امشب بهت بگم درسته بیشتر نامه هایی که نوشتم بی پاسخ مونده...اما نامه های "تو " هیچ وقت بی جواب نمونده...
اومدم امشب فقط برای تو بنویسم. پس بذار چراغ رو خاموش کنم و بقیه حرفهامو تو تاریکی بنویسم. اونجایی که نه خونه ابری هست و نه نیایشی که زیر نور چراغ بشناسی اش. اونجایی که می دونم حتی اگر کج و معوج و درهم برهم هم بنویسم جوابم رو می دی و من رو در اوج بی پناهی تنها نمی ذاری.
پاکت نامه ام کجاست؟...یک جایی انگار همین دور و براست... این تمبر ، این هم تای نامه و این هم مزه تلخ چسب پاکت نامه... فردا اولین فرصت پستش کنم و منتظر می مونم.می دونم که جوابم رو می دی...حتی اگر سالها پیر شده باشم. حتی اگر آدرسم رو عوض کرده باشم، حتی اگر دیگه منتظر جواب نامه ات نباشم...
خدانگهدار
No comments:
Post a Comment