Thursday, April 27, 2006

Love never exists!




"!من عاشق شدم
عشق زمینی
عشق آدمیزاد به آدمیزاد
"مدتهاست ننوشته ام"
حسی غریب در وجودم رخنه کرده است
حسی که به زبان نمی آید
بر روی سطح هموار صفحه نمی نشیند
می رقصد و می شنگد و آرام نمی گیرد
حسی وجودم را فرا گرفته است
زیباترین واژه ها راحت به زبان این و آن جاری می شود
غریب است برایم سخنانشان
که چگونه اینقدر ساده...
شاید به دروغ می گویند
فریب می دهند
شاید هم خود فریب می خورند از خودشان
واژه ها را نمی فهمند
آری
نمی فهمند
که اینقدر ساده می گویند "عاشق شده ام"
"دوستش دارم!"
و این عاشق شدنها و دوست داشتنهای زبانی
کمرنگ می شوند
از یاد می روند
بر باد می روند
سالی و ماهی و هفته ای دگر
دیگر همدیگر را نمی شناسند
.تنها غمی می ماند و رد پای خاطره ای
و سوالی بی جواب چونان همیشه
که چرا و چگونه به پایان رسیدیم؟
!دریغ از اینکه هرگز "ما" نبوده اند
اما دوام این دوست داشتنها آنقدر دشوار هست
...!که بتواند محکی شود برای تشخیص اصل از نااصل
دچار غمی شده ام عظیم
...!دچار یعنی
بودنش آرامم می کند
نبودنش دلشاد
دلشاداز اینکه می رود
از جایی که می گویند جایش نیست
و می ماند همیشه در قلبم
.که جایگاه ابدی اوست
بجز غم خوردن عشقت
غمی دیگر نمی دانم
!به شادی در همه عالم از این خوشتر نمی دانم

welcome!




آمدی دنيا رنگ تو گرفت
با تو بودن
چه زمانی ست ؟
نه روز است و نه شب
يک زمان دگر است
که نمی دانم چيست يک زمان دگر است
يک زمان سوم
...
آمدی
دنيا رنگ تو گرفت
در را باز می گذارم تا بيايی
در را باز می گذارم تا بروی
اما به ياد داشته باش
پشت سرت
در را آهسته ببندی
صدای در بيش از آن که نويد آمدن دهدتلخی رفتن دارد
بگذار با سودای درب نيمه بازته مانده ی زندگی را زندگی کنم
اين در برای تو تا هميشه باز است
تا هميشه

Wednesday, April 26, 2006

u make me fill




لبريزم می کنی
سَر می روم
کاش تمام زندگی را تب داشتيم و هذيان می گفتيم
ها؟
کاش می شد با تو رفت
با تو گم شد توی يک دشت وسيع
در دل جنگل سبز روی يک راه دراز
سر يک کوه بلند
و رها شد ز همه بود و نبود
و سبکبار ز خوابی نوشين صبحدم
ديده روی تو گشود
با تو از عطر چمن عطر اقاقی سرمست
دست در دست تو در دشت دويد با تو رفت تا آن دور
تا افق تا خورشيد و نهايت را ديد
همه را کرد رها
همه را داد به باد نه غم آن چه که بود
نه غم آن چه که هست
نه هراس فردا
. کاش می شد با تو رفت
با تو گم شد ...

To my new friend!!!!

I wish u could read Farsi!!!or maybe its better u can't understand Farsi...Thats all seem nonsense but I mean it, I believe it!!! I hope u be one of my best friend for ever. When Ifeel I have another lovely friend, I want to shout and let all the world know how I am happy to have u and i can call u a FRIEND. These day I am so happy and becasue of that I can't even sleep well and enough BUT my friend its worth it.


عجيب است، نمی فهممت، کند ذهن شده ام به گمانم. می گويی نمی فهمم چون خيلی چيزها را نمی دانم. راست می گويی. نپرسيده ام. نمی پرسم هم. و خيال می کنم اگر می بايست بدانم، بی شک خودت می گفتی
حرف هايت را می شنوم. بعضی هاشان را اما چشم بسته فرو می دهم. می خواهم ردی از آن ها بر ذهنم نماند. شنيدنشان سخت است. در ياد ماندنشان اما سخت تر. لا به لای حرف هات، به چهره ات نگاه می کنم، ناباورانه. و به آن چه پشت اين داستان است فکر می کنم، سخت است. سخت و جان کاه. رهايش می کنم. بايد رهايش کنم. بايد در چشمانت خيره شوم و لبخند بزنم و ناگفته هايت را گوش دهم. رفيقيم ديگر، مگر نه؟
بعد می خندم و می گويم: نگران نباش رفيق، به قول خودت چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند. طنين عجيبی دارد اين کلمه ی رفيق برای من. هر دوستی را نمی توانی به سادگی رفيق بخوانی. دوستی بايد از جنسی سال ديده گی باشد، روزها و شب های بسيار گذرانده گی، سرد و گرم چشيده گی، يار خوشی و ناخوشی ها بوده گی، با فراز و نشيب ها دست و پنجه نرم کرده گی
رفيق يعنی همان که بعد از سال ها به نام بخوانيش و سلامت را پاسخ دهد، بی آن که گلايه کند تمام اين سال های بی سلام کجا بوده ای. می فهمی؟رفيق اما يک روی ديگر هم دارد. بار معنايی خاصی را تحميل می کند. باری شيرين و عميق، اما غمگين. و زيبا اين جاست که تو اين بار را به جان می پذيری، چرا که شکوه اصيل و اندوهگينی دارد. اصالتش در قدمت و درستی ش رقم خورده، در ايمان-پذيری و باور داشتن به وجودش. اندوهش اما می دانی کجاست؟ آن جا که جنسش با عشق متفاوت است. عاشق ها رفقای خوبی نيستند
و آن ها که رفيق مانده اند، ديگر عاشق نيستند. بايد دوست بداری و عاشق شوی، عشق را از سر بگذرانی و رهايش کنی، تا دوست بمانی و رفيق شوی. بار غم رفاقت همين جاست. رفيق خطاب می کنی، يا رفيق خطاب می شوی تا بقهمانی يا بفهمی که اين دوستی ديرپا، از آفت های يک رابطه ی عاشقانه برحذر است، از تحميل هايش، توقع هايش، خودخواهی هايش
از شيرينی هايش نيز...رفيق يعنی آن قدر دوستت دارم که حتا از عاشق ديگری بودنت هم شاد شوم و از با هم خنديدنتان، سرمست. رفيق بودن و رفيق ماندن هم سخت است ها... می دانی که چه می گويم رفيق جان، نه؟
*
دچار يعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دريای بی کران باشد
چه فکر نازک غمناکی...

كاش چون پاييز بودم،كاش چون پاييز بودم



كاش چون پاييز بودم،كاش چون پاييز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشكهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشی و زيبا و رنگ آمیز بودم
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شكسته
عطر غم می ريخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سرآشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه
اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز بودم
خيلي وقته مي خوام بهت بگم که خيلي خيلي دوستت دارم چي کار کنم که نميتونم بگم؟

I've lost some where!


همه تلاشم را می کنم تا با زندگی همان گونه که هست، کنار بیایم. قانع باشم به آن چه در اختیار دارم. قانع باشم؟ آیا تاکنون نبوده ام؟ به گمانم نتوانم در این باب نظر قاطع بدهم. گاه بیش از آن چه باید و گاه نیز بسیار زیاده خواه و کمال طلب بوده ام. سر جنگی با خود ندارم اما... دلم می خواهد در این فرصت کوتاه و وهم آلود بودن، چیزی از آن چه در توان دارم ، از خود دریغ نکنم. کسی چه می داند چقدر وقت باقی است؟ چطور توانستم فراموش کنم؟ چطور به این سادگی از دست دادم آن همه مایه های خوشی کوچک و دل انگیز را؟ آیا همانی نیستم که تنها انعکاس نوری زیبا کافی بود تا سراسر روزش روشن شود؟ به سادگی می توانستم نبینم آن چه را که نمی خواستم ببینم و این موهبت کمی نبود. موهبتی که شاید از دست داده باشم. شاید هم جایی همین نزدیکی ها پنهان شده است و تنها نیاز است که با روحی سبکبارتر و نگاهی کمی خوش بینانه تر به دنبال آن بگردم. چشمان رویازده ام را بر هم می گذارم و به خود مجالی می دهم. کجای این روح آشفته و پر تناقض پنهان شده است؟ در تار و پود کدام خاطره و در پس کدام زخم از نظر دور مانده است؟ شاید زخمی چنان عمیق و خاطره ای چنان دردناک که به عمد از دیدرسم دورترک نگاه داشته ام. در همین حال که مشغول نوشتنم، سرنخ هایی به دست می آورم. جندان نیازی به کاویدن در گذشته ها نیست. آن چه در حال حاضر به دنبال آنم و آن چه مرا راضی می کند، لزوما همانی نیست که در گذشته ها بوده است. یک جای کار اشکال دارد . بی گمان باز هم جایی سر خواسته ها و یا عواطفم را کلاه گذاشته ام. هر بار در پس هر آشفتگی به همین نقطه رسیده ام. قدم بزرگی است. نوشتن چه خوب است و من چه بیهوده از آن دوری می کنم. حتی نوشته ای چنین آشفته ، به ذهنم نظمی می دهد که معمولا بسیار کم دارد. سعی
می کنم بیشتر به این جا
سر بزنم

Tuesday, April 25, 2006

بی تو هرگز



بی تو هرگز

.. در خواب كودكي ام

در خواب كودكي ام
هر شب طنين سوت قطاري
از ايستگاه مي گذرد
دنباله قطار
انگار هيچ گاه به پايان نمي رسد
انگار
بيش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرهايش
تنها تويي كه دست تكان مي دهي
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله مي كشد
*******************************

در امتداد راه مه آلود
در دود
دود ...
ديرمه
سردمه
خستمه
خوابم مياد
تا خيلی دير ِ دير ِ دير از راه نرسيده يه قدم بيا جلو
بغلم کن
گرمم کن
خستگيم ديگه مهم نيست
اون وقت
آروم ِ آروم می خوابم
فقط
قول می دم
قول ِ قول

Monday, April 24, 2006

I wish I were a child!


تا حالا شده حس کنی ديگه از اين دنيا هيچی نمی خوای؟
تا حالا شده حس کنی فقط دلت می خواد اين دنيا با همه موجوداتش دست از سرت بردارن و تو رو به حال خودت رها کنن؟
تا حالا شده اينقدر فکرو خيال بکنی که حس کنی داری ديوونه ميشی آخرشم به هيچ نتيجه ای نرسی؟
يا تا حالا شده همش از خدا بخوای و دائم دعا کنی ولی حس کنی خدا فراموشت کرده و روش رو ازت برگردونده و ديگه تو براش مهم نيستی؟
مامانم هميشه ميگه اينجوريا که فکر ميکنی نيست و خدا هيچ وقت بنده هاشو رها نميکنه.....ولی پس اگه اينجوری نيست چرا جواب منو نميده؟شما ميدونيد؟
شما ميدونيد وقتی آدم به اين حس ها ميرسه بايد چی کار کنه؟
.............
کاش ميشد آدم هميشه بچه بمونه ...بچگی با همه زيباييها و بدون دغدغه بودنهاش
ای کاش برای من دوباره برميگشت
..........

باور کن


عشقم را باور کن
به حقيقتش قسم عشق همراه من است
تا ابديت تا مرگ
تا همانجا که تو گفتی: عشقت همراه من است
عشق من تا به کدامين لحظه با تو همراه شد ودر دل تو جای گرفت؟
تا ابد تا لب مرگ
يا تا همان لحظه که آن را به زبان آوردی؟
يا همان لحظه که گفتی تا ابد عشق منی؟
يا همان لحظه که قلبت به دروغت خنديد؟
يا همان لحظه که قلبم بی صدا در خود ريخت؟
به همان عشق قسم تا ابديت تا مرگ
عشق تو همراه من است
حتی بعد از آن روز که من تنهای تنها
همه روز و همه شب
همه لحظه ،همه جا
بی تو تنها تا ابد به ياد عشقمان
که همان لحظه که گفتی دوستت دارم از ياد تو رفت
عشق تو همراه من است
تا ابديت تا مرگ

Tuesday, April 18, 2006

چند خطی از نمایشنامه من، تنها چون شب



(صدف نفس نفس می زند)-
می بخشید آقا ایرانی هستید؟
ساسان بله، حرفی داشتید؟
(صدف با صدای لرزان و محتاط)من دانشجو هستم.
فیلم می خوانم.
ساسان و؟
صدف می خواستم بپرسم می توانم با شما مصاحبه کنم؟
ساسان تو را جایی قبلا ندیدمت؟
تو نگار نیستی؟
توی بیمارستان کار نمی کنی؟
صدف نه! گفتم که دانشجو هستم.
اگه اجازه بدهید می خواهم با شما مصاحبه کنم.
می دانید من الان دارم یک کار تحقیقی می کنم تحت عنوان، خانه من کجاست.!
(ساسان می خندد و بعد ژست یک آدم مهم را به خودش می گیرد)
ساسان حالا شما چرا من را برای مصاحبه انتخاب کردی؟ می خواهی راجع به من بنویسی؟( شادی در چشمهای ساسان برق می زند.
صدف به میله اتوبوس تکیه میده و به مردم نگاه می کند.
پیرزنی به ساسان نگاه می کند و زیر لب زمزمه می کند.
یکی کتاب می خواند، یکی روزنامه، یکی چرت می زند و یکی با مبایل حرف می زند.
ساسان مضطرب می شود و شروع می کند انگلیسی حرف زدن) این پیرزن را می بینی؟
فکر می کند که من میمونم. ببین لعنتی چطور بهم زل زده. لعنتی، دیوونه! از شما متنفرم.
از خاک شما و از زبان شما بیزارم!
( ساسان روی برمی گرداند. پاهایش می لرزد )
اگر سوئدی بودی باهات حرف نمی زدم
اینجا ،
این جلو نشستم که رویم به اینها نیفتد،
به این خوکها، به این...
(پیرزن به ساسان نگاه می کند و سر تکان می دهد.
صدف به اطرافش نگاه می کند و صدایش را پایین می آورد. )
اینجا را دوست ندارید؟
ساسان چرا آروم حرف می زنی؟
می ترسی بهت بگویند دیوونه؟
صدف نه، نه!
ساسان ولی از امروز بهت می گویند دیوونه، می فهمی؟
اینها آدمها را بر اساس لباسهایشان ارزش گذاری می کنند.
اینها فکر می کنند چون پالتو من پاره و قدیمی ست ارزش من هم پایین است.
فکر می کنند که من گدا هستم.
صدف کی فکر می کند؟
ساسان این خوکها.
چقدر از اینها و سیستم شون بیزارم.
اف ان، اف ان لعنتی منت رو اینجا فرستاد.
اف ان لعنتی من را مجبور کرد که....

صورت از بی صورتی آمد پديد

صورت از بی صورتی آمد پديد
حقيقت بزرگی در اين شعر نهفته است و شايد همه دليل آن اشتياق های پنهان به علم و بيشتر فهميدن ! يعنی کار علم ميشود گفت همين است که بی صورتی را صورتی بدهد ! فکر ميکنم اصلا مفهوم « تعريف » کردن و « توصيف » کردن هر پديده ای همين باشد که ما حقيقت بی شکل و بی صورت بيرونی را شکل و صورت می بخشيم . اين بحث و نکاتی که ذکر ميشود از محصول گفتارهای نغز حضرت مولاناست ( و بنده البته اين نکات بديع را مديون نکته سنجی های جناب دکتر سروش هستم )که به نظرم برای آنان که اهل تفکرند خيلی جالب است .مسئله اين است که در عالم هستی اساس واقعيتهای موجود بر بی صورتی است يعنی خيلی از موجودات و مفاهيم در اين عالم وجود دارد که با اينکه هستند و واقعيت دارند اما عملا بی صورتند يعنی هيچ صورت و شکل قابل توصيفی عملا ندارند ولی برای آنکه در اين عالم زمينی قابل درک بشوند تنزل ميکنند و خود را به هيئت و شکلی در می آورند تا بشود به آنها اشاره کرد بشود آنها را « توصيف » کرد تا قابل فهم تر بشوند .
جالب اين مسئله است که هر چه از آن عالم بالا به اين عالم پايين يعنی عالم دنيای زمينی خودمان پايين می آييم همه ی موجودات و واقعيت های بی شکل و بی صورت ؛ برای قابل درک شدن تا حد امکان صورت و شکلی به خود ميگيرند تا برای ما جانوران دو پا يعنی ما آدمهای بهانه گير و ظاهر بين قابل تصور و باور شوند
اين مشکل هميشگی بشر است که عقلش به چشم اش و به حسش وابسته است و خيلی طول کشيدکه بفهمد ما تنها صورتی از عالم را تجربه کرده ايم و صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی . چه کسی باور ميکرد که حتی چيزی به نام ويروس و ميکرب و از آن کوچکتر قطعاتی از DNA وجود دارد که به واقع خود ذره ی کوچکی از آگاهی است تا چه رسد به بيکرانی عالم غير قابل توصيف آن بالا که خبری از آن نداريم ! و تازه اين همه ی ماجرا نيست بهر حال اصل همه ی عالم و اصل وجود بر بی صورتی و بی شکلی است و حتی خيلی پيچيده تر از ماده ! همه ی اين رنگها و عناصر و .... و اين شکلها که در ذهنمان و در عالم طبيعت ميبينيم تنها قالبی است برای آن که بتوانيم آن وجود بی شکل و بی صورت در حد محدودی شوند و البته نشانه ای باشند از حقيقت پشت پرده ای که ميخواهد بما بفهماند همه ی موجودات عملا بی صورت هستند و اين ماييم که برای احساس کردن آنها را عينيت می بخشيم . همه ی انرژی ها و همه ی عناصر اعم از آب ؛ نور ؛ باد ؛ صدا اساسا موجوداتی بی صورتند و تنها وقتی به شکل و قالب خاصی خود را در می آورند ما قادر به باور آنها هستيم اما آيا هميشه چنين است که همه ی واقعيتها و موجودات را بتوان به شکل و صورت در آورد ؟ قطعا نه ! ... جالب است که ما حتی وجودی بنام خدا را که عملا از وی هيچ نميدانيم ( و اگر او وجود داشته باشد نميتوان او را توصيف کرد ) با همين محدوديتها به آن شکل و تصوری ذهنی و محدود در ذهن بخشيده ايم تا او را درک کنيم و به همين خاطر است که خيلی از ما ناخودآگاه در ذهنمان تصوری انسانی از خدا ترسيم ميکنيم که گويی خدايی آن بالا نشسته که چشم دارد که با آن ما را ميبيند و يا اگر با او حرف ميزنيم با گوشهايش آن را ميشنود و ... در حاليکه قطعا چنين نيست و البته ما هم ناگزير به اين تصویرگری و داشتن رابطه ای به شکل انسان گونه از خدا هستيم چون تجربه ی ديگری در اختيار نداريم. همه ی چيزی که ما برای ارتباط برقرار کردن ميدانيم همين گفتن و ديدن و پاسخ شنيدن از مخاطب آنهم بصورت انسانی است و تصوری از عالم سکوت و عالم معنا که ارتباط حالت ديگری و شکل ديگری داشته باشد نميتوانيم تصور کنيم . ولی به واقع اين تجربه ای که ما عملا در زندگی معمولی و عادی خود داريم نازلترين و پايين ترين شکل زندگی است در حاليکه عرفا معتقدند اصل ماجرا اين است که هستی اساسا بر بی صورتی و بی شکلی و فارغ از محدوده های فيزيکی که ما تجربه کرده ايم استوار است . شايد همين قالب انديشی عامل احساس خفگی و دل تنگی مرموزی باشد که در درون مان گاه گاهی بروز ميکند و ما عملا تفسيری برای آن نداريم و همينطور احساس نيازمان به پرواز و جاودانگی و شوق بی نهايت شدن و رهايی از همه ی قواعد و تجربه های عادی و محدودمان و اتصال به همه ی آن بی شکلی و نامحدودی و آنچه شايد احساس ميکنيم ولی مشکل بتوان آن را توصيف کرد چرا که توصيف کردن يعنی به قالب در آوردن و شکل دادن و چگونه ممکن است احساسهاو نيازهای نامحدود و بی صورت مان را بتوانيم به تصوير بکشيم ؟؟؟ . نکته ی آخر اين است که از اين صحبت ميتوان نتيجه گرفت که هنر قاعده ای بر عکس علم دارد يعنی گريز از صورت ها و شکلها و رسيدن به حالت خالص بی صورتی و بی شکلی و به عبارتی يگانگی و اتحاد با عالمی ماورای تصورهای کليشه ای و بخشيدن احساس رهايی از همه ی قالبها

my wish came true


I wrote this few days ago when I felt so down and then one of my best friend called....

مدت هاست که با دوستان نزدیکم تلفنی صحبت نکردم...مدت هاست اصلا تلفنی نکردم!... گاهی شنیدن صدای دوست از فرسنگ ها فاصله بدجوری دل آدم رو تسکین می ده... اما این مدت... ای کاش یکی ازون صمیمی ترها نزدیک تر بود...

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من

نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من

Thursday, April 13, 2006

Living in the grey days


living in the grey days
***********************
in a humid cellar

under a candle light

hands

create a life

out of white flesh and black blood

while not-yet-read verses by dead poets

are stored

under the mattress

Thursday, April 06, 2006