صورت از بی صورتی آمد پديد
حقيقت بزرگی در اين شعر نهفته است و شايد همه دليل آن اشتياق های پنهان به علم و بيشتر فهميدن ! يعنی کار علم ميشود گفت همين است که بی صورتی را صورتی بدهد ! فکر ميکنم اصلا مفهوم « تعريف » کردن و « توصيف » کردن هر پديده ای همين باشد که ما حقيقت بی شکل و بی صورت بيرونی را شکل و صورت می بخشيم . اين بحث و نکاتی که ذکر ميشود از محصول گفتارهای نغز حضرت مولاناست ( و بنده البته اين نکات بديع را مديون نکته سنجی های جناب دکتر سروش هستم )که به نظرم برای آنان که اهل تفکرند خيلی جالب است .مسئله اين است که در عالم هستی اساس واقعيتهای موجود بر بی صورتی است يعنی خيلی از موجودات و مفاهيم در اين عالم وجود دارد که با اينکه هستند و واقعيت دارند اما عملا بی صورتند يعنی هيچ صورت و شکل قابل توصيفی عملا ندارند ولی برای آنکه در اين عالم زمينی قابل درک بشوند تنزل ميکنند و خود را به هيئت و شکلی در می آورند تا بشود به آنها اشاره کرد بشود آنها را « توصيف » کرد تا قابل فهم تر بشوند .
جالب اين مسئله است که هر چه از آن عالم بالا به اين عالم پايين يعنی عالم دنيای زمينی خودمان پايين می آييم همه ی موجودات و واقعيت های بی شکل و بی صورت ؛ برای قابل درک شدن تا حد امکان صورت و شکلی به خود ميگيرند تا برای ما جانوران دو پا يعنی ما آدمهای بهانه گير و ظاهر بين قابل تصور و باور شوند
جالب اين مسئله است که هر چه از آن عالم بالا به اين عالم پايين يعنی عالم دنيای زمينی خودمان پايين می آييم همه ی موجودات و واقعيت های بی شکل و بی صورت ؛ برای قابل درک شدن تا حد امکان صورت و شکلی به خود ميگيرند تا برای ما جانوران دو پا يعنی ما آدمهای بهانه گير و ظاهر بين قابل تصور و باور شوند
اين مشکل هميشگی بشر است که عقلش به چشم اش و به حسش وابسته است و خيلی طول کشيدکه بفهمد ما تنها صورتی از عالم را تجربه کرده ايم و صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی . چه کسی باور ميکرد که حتی چيزی به نام ويروس و ميکرب و از آن کوچکتر قطعاتی از DNA وجود دارد که به واقع خود ذره ی کوچکی از آگاهی است تا چه رسد به بيکرانی عالم غير قابل توصيف آن بالا که خبری از آن نداريم ! و تازه اين همه ی ماجرا نيست بهر حال اصل همه ی عالم و اصل وجود بر بی صورتی و بی شکلی است و حتی خيلی پيچيده تر از ماده ! همه ی اين رنگها و عناصر و .... و اين شکلها که در ذهنمان و در عالم طبيعت ميبينيم تنها قالبی است برای آن که بتوانيم آن وجود بی شکل و بی صورت در حد محدودی شوند و البته نشانه ای باشند از حقيقت پشت پرده ای که ميخواهد بما بفهماند همه ی موجودات عملا بی صورت هستند و اين ماييم که برای احساس کردن آنها را عينيت می بخشيم . همه ی انرژی ها و همه ی عناصر اعم از آب ؛ نور ؛ باد ؛ صدا اساسا موجوداتی بی صورتند و تنها وقتی به شکل و قالب خاصی خود را در می آورند ما قادر به باور آنها هستيم اما آيا هميشه چنين است که همه ی واقعيتها و موجودات را بتوان به شکل و صورت در آورد ؟ قطعا نه ! ... جالب است که ما حتی وجودی بنام خدا را که عملا از وی هيچ نميدانيم ( و اگر او وجود داشته باشد نميتوان او را توصيف کرد ) با همين محدوديتها به آن شکل و تصوری ذهنی و محدود در ذهن بخشيده ايم تا او را درک کنيم و به همين خاطر است که خيلی از ما ناخودآگاه در ذهنمان تصوری انسانی از خدا ترسيم ميکنيم که گويی خدايی آن بالا نشسته که چشم دارد که با آن ما را ميبيند و يا اگر با او حرف ميزنيم با گوشهايش آن را ميشنود و ... در حاليکه قطعا چنين نيست و البته ما هم ناگزير به اين تصویرگری و داشتن رابطه ای به شکل انسان گونه از خدا هستيم چون تجربه ی ديگری در اختيار نداريم. همه ی چيزی که ما برای ارتباط برقرار کردن ميدانيم همين گفتن و ديدن و پاسخ شنيدن از مخاطب آنهم بصورت انسانی است و تصوری از عالم سکوت و عالم معنا که ارتباط حالت ديگری و شکل ديگری داشته باشد نميتوانيم تصور کنيم . ولی به واقع اين تجربه ای که ما عملا در زندگی معمولی و عادی خود داريم نازلترين و پايين ترين شکل زندگی است در حاليکه عرفا معتقدند اصل ماجرا اين است که هستی اساسا بر بی صورتی و بی شکلی و فارغ از محدوده های فيزيکی که ما تجربه کرده ايم استوار است . شايد همين قالب انديشی عامل احساس خفگی و دل تنگی مرموزی باشد که در درون مان گاه گاهی بروز ميکند و ما عملا تفسيری برای آن نداريم و همينطور احساس نيازمان به پرواز و جاودانگی و شوق بی نهايت شدن و رهايی از همه ی قواعد و تجربه های عادی و محدودمان و اتصال به همه ی آن بی شکلی و نامحدودی و آنچه شايد احساس ميکنيم ولی مشکل بتوان آن را توصيف کرد چرا که توصيف کردن يعنی به قالب در آوردن و شکل دادن و چگونه ممکن است احساسهاو نيازهای نامحدود و بی صورت مان را بتوانيم به تصوير بکشيم ؟؟؟ . نکته ی آخر اين است که از اين صحبت ميتوان نتيجه گرفت که هنر قاعده ای بر عکس علم دارد يعنی گريز از صورت ها و شکلها و رسيدن به حالت خالص بی صورتی و بی شکلی و به عبارتی يگانگی و اتحاد با عالمی ماورای تصورهای کليشه ای و بخشيدن احساس رهايی از همه ی قالبها
No comments:
Post a Comment