
لبريزم می کنی
سَر می روم
کاش تمام زندگی را تب داشتيم و هذيان می گفتيم
ها؟
کاش می شد با تو رفت
با تو گم شد توی يک دشت وسيع
در دل جنگل سبز روی يک راه دراز
سر يک کوه بلند
و رها شد ز همه بود و نبود
و سبکبار ز خوابی نوشين صبحدم
ديده روی تو گشود
با تو از عطر چمن عطر اقاقی سرمست
دست در دست تو در دشت دويد با تو رفت تا آن دور
تا افق تا خورشيد و نهايت را ديد
همه را کرد رها
همه را داد به باد نه غم آن چه که بود
نه غم آن چه که هست
نه هراس فردا
. کاش می شد با تو رفت
با تو گم شد ...
No comments:
Post a Comment