Tuesday, May 30, 2006

Near The End


















And when you fell you're near the end
Will you just turn it over and start again
Is there a stirring in your heart
As the time comes when we will have to part?

And when you fell you're near the end
And there's a stranger where once was a friend
And you are left without a word
Only the whispers that you've overheard

Standing in silence,
holding my breath
Disconnected and dry
And though I'm certain that there's nothing left

To hold on to,
to give or to try
Some things never change,
no don't ever change

And I'm feeling the cold
Thinking that we're getting older and wiser
When we're just getting old
And when you feel you're near the end

And what once burned so bright is growing dim?
And when you see what's been acheived
Is there a feeling that you've been deceived?

در باب يک افسانه

داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛
يادت هست از گربه ی باغچه مان ترسيدي‌؟
يادم هست گربه را ترساندم ؛
و به تو قول دادم
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم
يادم هست با چشمان سياهت -
که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي
و به من خنديدي
يادت هست مجنون شدم؟
يا فرهاد ؟
از روزي که يادم هست تو ليلي بودي؛
و هنوز هم هستي
و تا ابد خواهي ماند
يادم هست ظرفم را که شکستي
بر بيستونِ دلم حک کردم
عشق را بايد کُشت
يا با دروغ
از روبرو
يا با خيانت
از پُشت
پس از آن روز
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
پس از آن روز - تا امروز - نه « دوستت دارم » ارزشي داشت
و نه عشق معني مي داد
يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛
من تمساح نبودم
يا بودم ؟
يادم هست که يک بار خيانت کردم
و يک عمر دروغ گفتم
و تو فهميدي
و دلت نشکست
خُرد شد
ريز ريز شد و زمين ريخت
پس از آن روز - تا امروز
نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتي
نه به چشمانم اعتماد داشتي
يادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛
يا نگفتي؟
يادم نيست
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند
اشکهايم که تمام شد
دلم پر از خالي شد
خام شد
مي داني
دروغ ِ اول سخت است
بعدي راحت مي شود
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم
ولي تا ابد مي دانم
بد ترين روز زندگي ام همان روزي بود که تصادف کردم
و به تقدير ايمان آوردم
وقتي تو دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدي
يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيرهن سفيدت را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛
يا از ديدن چشمان تو؟
يادم نيست
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي
و برايم بهترين آرزوها را کردي
و باز مرا در آغوشت گرفتی
و باز مرا بوسيدي
و به سوي اقيانوس ديگري رفتي
شايد اگر داستان ما افسانه نبود
همين جا پيش من مي ماندي
و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود
و تو - فرشته ء زيباي من -
باز هم زشتي هاي مرا ديدي
يادت هست چند ماهي حرفهاي مرا از دهان ديگري شنيدي؟
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛
يا از دست تو هم؟
يادم نيست
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم
و چه مرزهايي که شکست
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدي
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است
ولي امروز تو باز هم به من رسيدي
يا من به تو رسيدم
واقعا نمي دانم
حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزي نمي گوييم؟
مي داني
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است
که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟
داستان من و تو
افسانه ء قشنگي است
يک افسانه قشنگ
پايان قشنگي دارد؛
يا ندارد؟
يادم نيست
زمان ، حافظه اش خوب است ؛
مطمئنم مي داند
برايش صبر مي کنم
تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند
مي داني
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند
به خودش خواهد گفت
داستان من و تو
افسانه ء قشنگي است
in the end:

... عشق يا اعتمادنمی دانم
چيزی ميان ما گم شد
که هرگزآن را نيافتيم
پس مرا فراموش کن

Sunday, May 28, 2006

like a sad song!


TO You:

Usually in the morning I'm filled with sweet belonging
And everything is beautiful to see
Even when it's raining, the sound of heaven singing
Is simply joyful music to me.
Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you.

So many different places,
a million smiling faces
Life is so incredible to me
Especially to be near you and how it is to touch you
Oh paradise was made for you and me.

Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you.
I know that life goes on just perfectly

And everything is just the way that it should be
Still there are times when my heart feels like breaking
And anywhere is where I'd rather be.

Oh and in the night time I know that it's the right time
To hold you close and say I love you so
To have someone to share with and someone I can care with

And that is why I wanted you to know

Sometimes I feel like a sad song,
like I'm all alone without you, without you.


Ooh ooh, Sometimes I feel like a sad song like I'm all alone without you.

Thursday, May 25, 2006

A DREAM


من هم يکی از همان هايی که دوستشان نداری
مثل همان ها به زندگی نگاه می کنم و خوشبختی را در همان می بينم که همان ها هم
سکوتت را بشکن سکوتی که بود و نبودش آزارم می دهد
سکوتی که من با همه خود خواهيم تو را به آن کشاندم
سکوتی که انگار تحمل همه چيز است
سکوت سردی که تو نمی شکنيش
بگو که دروغ می گويم
بگو که زندگيت را به بازی گرفته ام
بگو که توان رويارويی با حقايق را ندارم
بگو ..بگو که خودم را زياد بی گناه می دانم
بگو سکوتی که من کرده ام به خاطر تمام حماقت های ابله هانه تو بوده
ولی من احمق نيستم
گناه کار هم نيستم چون همه اش برای تو بود برای تو و داشتن آن چشمان سياهی که گاهی مظلوم است و گاهی خانه دو جن کوچک.می دانی من ترسو ام
ترسو چون می خواهم با تو باشم با تو دوست داشته باشم با تو عاشق شوم
عاشق شوم و بميرم
اگر می شد برايت التماس می آوردم نه برايت کاپ کورن می آوردم و نگاهت می کردم که چشمانت چطور برق می زند
و لبهايت را با بوسه ای ناگهانی کبود می کردم....
بدون تو انگار بی ستاره ترين آدم روی زمينم بدون تو در مردنم مانده ام و در ماندنم پوسيده
سکوت را بشکن سکوتی که سرديش خون را ميان رگها ی من منجمد کرده و قلبم را کرخ...
ديگر خسته شدم
يادت باشد رفتن تو عادتم نخواهد شد
می دانی رفتن تو هر بار سخت تر از قبل است و من هرگز نتوانسته ام به اين راه به اين رفتن ها و رفتن ها خو بگيرم..
حضور تو ميان زندگی من ريشه دوانده است
می خواهم ميان خلوت قلبت آرام بمانم
صدايم پر از بغض جدايی شده جدايی و تنهايی
بيا نبودن تو را از زندگی خط بزنيم نبودن تو هيچ حرف مهربانی نيست((عزيزدل))به نبودنت عادت نمی کنم
خدای کوچک زمينی را ببخش چون ديگر فرصتی نيست

Night is a mystery


شب تنها زمانی است که هيچ کس نميتونه از هجوم احساساتش فرار کنه...اين روزا سرم خيلی شلوغه ٬ بهتره بگم اين روزا سر خودم رو حسابی مشغول کردم تا خيلی چيزا ذره ذره از فکرم دور بشن...شايد اين تنها راهش بود و اگه راه ديگه ای هم داره من نتونستم پيداش کنم . ولی شب ٬ تنها زمانيه که نميتونم ازش فرار کنم ... همه چيز مياد سراغم ٬ نه مثل قبل ٬ نه با غصه ٬ ولی يه چيز شبيه به حس يه کودک که دلش می خواد بهونه بگيره فقط واسه اينکه مامان نازشو بکشه و بعد با خيال راحت از يه حس پاک و آرامش بزرگ چشماش رو بزاره رو هم و به هيچی جز آغوش مهر مادر فکر نکنه و آروم بخوابه . آره دل منم می خواد بهونه بگيره و خوب ميدونم اين بهونه گيری واسه چيه . شايد اگه يه دفعه و بدونه مقدمه چيزی رو از دست بدی بُهت و ناباوريش تا مدت ها تو گلوت مثل يه بغض گير بکنه . حالا که تونستم اين بغض رو با کلی سرفه های مکرر و نسخه های پيچيده نشده و همدردی های حس نشده قورت بدم رفته تو دلم شده چيزی شبيه به يه بهونه...ولی خيلی خوبه...خوبه که فقط شبه...با سياهی مطلق مياد و با طلوع سپيده پا ميزاره به فرار...ولی يه چيز برام خيلی عجيبه...اينکه حالا هم که شادی و آرامشم رو تونستم از خاطره هام پس بگيرم اين ياد و خاطره چيه که قصد هجرت نداره...چرا حالا که رفتن رد پاهاشون رو با خودشون نبردن...ولی يه چيزی ! حالا که ديدم هر جا پا بزارم رد پاش کنارمه و قدرت پاک کردنش هم از مچ های ضعيفم خارجه تصميم گرفتم سر به هوا راه برم تا ديگه رد پايی رو روی زمين نبينم ! اين خيلی خوبه ... شايد گاهی بخورم زمين ولی اينطوری ميشه به پرواز هم راحت تر فکر کرد...ولی حالا حالا ها قصد پرواز ندارم ... کارهای نيمه تموم رو بايد تموم کرد و من پر از انرژی و قدرتم ... اين رو اين روزها خوب ميتونم حس کنم

Tuesday, May 23, 2006

without u!


يادم می آيد زندگی را که شروع کرديم می ترسيديم و پر از دلهره بوديم يادم می آيد روزی تو غوغای دلم را ساده خواندی بعد زل زدی به چشم هايم و گفتی از چه می ترسی :از خيانت ، از اين که روزی بروم ، از ... و بعد برای اينکه دلم را آرام کنی گفتی: نترس من هميشه با تو ام ، باهاتم ... شايد حتی عاشقان قديمی هم نميتوانستند به اين سادگی دلهره خوانی کنند و به اين سادگی مرهم بفروشند ولی تو دانستی و فروختی ولی نه همه آنچه که بود و من دلبستم ، بدون
ترس ، بدون
دلهره ولی با غوغا ...
يادم می آيد پای وفا که می شد هميشه کم می آوردی و من به حساب بی وفايی نمی گذاشتم ، هيچگاه ... و بعد بدون بهانه های تو بهانه می ساختم ...
يادم می آيد وقتی دوستم داشتی دوستت می داشتم ... تو می گفتی و هرگز نمی گفتم ... تو ديگر فراموش می کردی و فراموش نمی کردم ... تو دوست هم که نمی داشتی من دوستت داشتم و تو ديگر نداری و من هنوز دارم ... و من نميدانستم که هر که نمی گويد بيشتر دوست دارد و هر که گفت ديگر دوستت ندارد ...!
يادم می آيد گفتی در خاطره ات هستم گفتم :فقط خاطره ...! و خوب به خاطر دارم که نتوانستی چيزی بگويی بعد من و من کردی و بعد هم سکوت ! و من ساده فهميدم که حتی در خاطره هايت هم گم شده ام و چه انتظار احمقانه ای بود که می خواستم ...
يادم می آيد بزرگترين آرزويم کوچکترين آرزوی تو شدن بود ! و بزرگترين آرزوی تو... يادت می آيد چه بود ؟؟؟ فکر کنم به ياد داشته باشی ... يادم می آيد گفتم : آرزوی زيباييست ولی من که نيستم ... و تو در جواب گفتی شايد هم باشی ... ولی نبودم ... ديدي؟ پس باز هم من درست تر فهميدم ...!!!
يادم می آيد اولين سال که به پايان رسيد هم بودی و هم به خاطر داشتی همه با خاطر بونی ها را ....دومين سال که شد فقط بودی بدون به ياد سپردن ... و حالا نه هستی و نه به خاطر داری ...و من مثل اول هم هستم و هم به خاطر دارم ...و چقدر بين من و تو تفاوت هست ، پس چرا هميشه فکرمی کرديم که مثل هميم ؟
مثل حالا که باز هم فقط من هستم که به ياد دارم روزی قول و قراری بوده و تو نه که بخواهی بشکنيشان ، بلکه فقط يادت نمی آيد ...! گناه کوچکی نيست ...می داني؟
چه اهميت دارد ؟ يادت نيايد ... ولی اينبار بايد قول دهی تا ابد يادت نيايد چرا که به ياد آوردنش
مطمئن باش که
ديگر هيچ فرقی ندارد حتی به حال خاطره های من !

Rainy days!



روزهای بارانی

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم

رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چقدر خوش بوديم ، خيس شديم

و هنوز باران می باريد که از هم جدا شديم

و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم ...

زير باران کدام خاطره را نگه دارم و کدام را بشويم ؟

سوگند به دل



چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش
داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار
زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي
.... چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه ها
تو خيس کنه اما مجبور باشي
بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوها
تو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک

Can't u understand????


ميتونی اينو بفهمی !؟
وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری! چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهت
و برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی! آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه . خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ، منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم؟ تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم ؟ مگه من خودمو عاشق کردم !؟ چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق رو دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه !؟ جز اینکه خنده های تصنعی
مو بهش تحویل دادم که یه وقت٬ وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه ... یه وقت دلش نشکنه ... مثل هربار ٬ نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی ؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم ! چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ چرا؟چرا منم و اينهمه فکر؟فکری که واقعا فقط مربوط به من نيست...پس اون چی!؟ يعنی وقت همدرد بودن با من هنوز هم نرسيده!؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم ٬همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره ... و من شرمنده ی چشمام٬شرمنده ی دلی که هربار به يادت که می افته بارونش رو قرض می ده به چشمام... من چی دارم که از خودم دفاع کنم!؟جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه ؟
پس کجايی !؟ بيا بهم بگو ٬ فقط يه چيز ... بيا بهم بگو تو اصلا میتونی اينارو بفهمی !؟ بخدا گمون نکنم اصلا بدونی دارم در مورد چی حرف ميزنم...
آره تو راست می گی عشق بچه بازی نيست
باختی ٬ عزيز من
پس چرا من شکستم!؟

I want to forgive u but I can't!



دلم ميخواد ببخشمت......................اما ديگه نميتونم
زخم دلم بزرگ شده........................ديگه پيشت نميمونم
ميخوام برم تا گم بشم ......................تا ديگه پيدام نکنی
زخم دلم بزرگ شده.........................از اين بزرگتر نکنی
زخم دلم بزرگ شده.........................از اين بزرگتر نکنی
بايد برم که ديگه دل.........................يه جای سالم نداره
به جز گناه عشق تو.........................طفلی گناهی نداره
داغی که از عشق تو خورد..................يه عمر بايد يادش باشه
زخماش که خوب شد يه روزی..............داغ دلش تازه بشه
دلم ميخواد ببخشمت.......................اما دلم جون نداره
دريای عشق من به تو......................يه قطره بارون نداره

Monday, May 22, 2006

TO U

ذهن مشغولی

بارون باریده... پنجره بازه...
نسیم خنکی پر از بوی نم و درخت هر چند ثانیه یه بار هجوم میاره تو...
من بی حرکت دراز کشیدم و چشمام رو سپردم دست اون شاخه ی رقصان که مدام داره نگاهم
و اینور و اونور میکشه... این بار میتونم فکر کنم...
به اینکه من مدت هاست از چتر متنفرم
به اینکه تو این هوا و جو چقدر دلم یه عشق عرفانی میخواد،
فارغ از تمام جسمانیت ها...
به اینکه این روزای دلتنگی و دلسردی _هرچند خیلی سخت میگذرن_ چقدر دوست داشتنی ان
تو این روزا دارم یکی یکی جواب سوالهام و پیدا میکنم و بجای علامت سوال
آخر همه نقطه میذارم...
و اینم میدونم این دلتنگی ها بهای پیدا کردن اون پاسخ هاست
باید بپردازم...
به اینکه از این به بعد هر کاری که خودم فکر کنم درسته انجام میدم!
خودخواهی نیست، لجبازی هم نیست...
من فقط دنبال اون رضایت و آرامشی هستم که بعد از هر تصمیم میاد سراغ آدم،
حتی اگه اون تصمیم اشتباه باشه...
به اینکه تصمیمات و نظرات دیگران _هرچند درست و منطقی_ رنگ و بوی اجبار و بردگی داره...
به اینکه حتی او هم فهمید من عاشقم! عاشق هیچکس و هیچ چیزبه اینکه من حالم خوبه...
تو اوج دلتنگی و کسالت هم حالم خوبه...
من فقط شرح میدم، گله نمیکنم

Sunday, May 21, 2006

JUST FOR YOU!!


This is to say thank u for all ur beautiful poems, I'd love it. its simple, and i like the simplicity.. they are good poems.. I hope it gives u good feeling too becasue for me when I write I feel great.

Saturday, May 20, 2006

... دوباره


دوباره شب است و سكوت و تنهايي
.... دوباره ياد تو
دوباره پر كشيدن از حضور نام تو
دوباره ياد تو و گريه هاي عاشقانه من
دوباره نام تو و اشك هاي بي بهانه من
دوباره شور عشق و دوباره شيدايي
دوباره با ياد تو بودن ، دوباره تنهايي

Friday, May 19, 2006

تو چه كردي با من ؟



از تو ميپرسم دوست

چه خبر از دل من ؟

كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟

تو شكيبا بي شكيبم كردي

بنگر آنقدر غريبم كردي

كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

مژده پاياني نيك باشد شايد

باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن
و نباشد هر جا از براي رفتن
انجمادم را باز متهم مي سازي

مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟

و من از تو مي پرسم اي دوست

از تو اي دغدغه ساز

از تو اي شور افكن

تو چه كردي با من ؟

تو چه كردي با من

كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

تو چه كردي با من ؟

LOVE


Love is A song not to sing,

In this nowhereland Where I am.

Standing,

Beyond a window opening onto

The waste land of ashes,

Surrounded by impenetrable fog,

Fenced with impassable darkness

A word not to utter

Is love.



من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم


نگاه لرزان در تمام سکوت من بر اندام روحی است

که در فضای تنهایی دلم عریان می شود

نغمه تلخ من بر سکوت درون من بوسه می زند

و با رنگ تلخش به همه عصیان کده درونم نوایی خاکستری ساز می کند

ولی من لبخند می زنم بر اشک ها

و تمام روح عریانم را فریاد می زنم که تهی شده ام

دیگر حقیقت چیزی را در نمی یابم

آیا هنوز هم می شود صورت ها را کنار زد ؟

آیا هنور چهره ای بی نقاب وجود دارد ؟

هنوز هم می شود خاطرات را دستخوش احساسات کرد ؟

من چیزی نمی بینم به جز صورتک هایی که به طور مرموزی

من را احاطه کرده اند

این واژه های لعنتی دیگر معنای خودشان را از دست داده اند

من میان کلمات و حرف ها گم شده ام

افکارم متلاشی شده است من کجا ایستاده ام ؟

کجای این زندگی ؟


امشب من آرام روی پله های لغزنده این خانه متروک ایستاده ام

و در این سرزمین تاریکی و با همه دوست نداشتن ها من فانوس به دست

مثل کولی ها بر سینه سیاهی می رقصم
من در این تاریکی پایکوبی می کنم و از پله های لغزنده

این سیاه چال پایین خواهم رفت ، و گم خواهم شد


شاید سهم من از زندگی گم شدن باشد

on your birth day






نام تو را با دستانم می نویسم و اشک می ریزم بر روی کاغذ

اما تو را نمی بخشم که به یاد تو کاغذ من خیس شد


روزها می گذرند و هنوز صدای فاصله ها در گذر زمان جاری است

یک فرسنگ ، یک جاده ، یک شهر

باید به کدام جاده دل ببندم و به کدام سمت ؟

قطرات اشک ارام ارام در چشمانم جمع می شوند

و قطره قطره می بارند

مانند شمعی تمام وجودم از هم گسسته می شود

و از آن قطرات موجودی متولد می شود

که مانند شمعی است که خواهد سوخت

و ذره ذره وجودش از هم گسسته می شود

من و سكوت و شب ، دست به دست هم دادیم

که در مستی بمانیم و اشک را پرستش کنیم

آن قدر سکوت کردم که دیگر نایی برای فریاد زدن ندارم

سکوت صدای گام هایم را پس می دهد

با شب ، به خلوت خانه می روم

سکوت به خانه ام آمد ، سکوت گریه کرد

سکوت سرزنشم کرد

سرانجام سکوت ساکت ماند


از این تندیس تنهایی چه میخواهم ؟


تمام حرف ها توی دلم مچاله شده است

به حد انفجار رسیدم

حس می کنم تمام وجودم فرو ریخته است

از این همه تظاهر خسته شدم

اخه تا کی به زور لبخند بزنم ، به زور نفس بکشم


به زور زندگی کنم ؟


آن قدر ارزو با خود به گور بردم که دیگر جایی برای

جسمم باقی نمانده است
"HAPPY BIRTH DAY"

missing you!!

Thursday, May 18, 2006

Love & Love


به نام انکه یادم داد همیشه امید هست
اگر دلتنگی قلم بردار بنویس برای انکه زیبا می خواند برای انکه زیبا پاسخ خواهد داد

برای انکه نا نوشته های تو را می داند، بغض های نشکسته ات
ارزوهای از دست رفته ات، گریه های شبانه ات
سکوت های نشکسته ات، سخن های نا گفته ات
چشمهایت را ببند، صدایش را شنیدی؟
نگاه مشتاقش را دیدی ؟
و تنها تنها برای او بنویس
او زیبا می خواند
************************************
خسته ای ؟ دلتنگی؟ بی بهانه اشکهایت سرازیر می شوند
یا حتی دیگه اشکی واست نمونده؟
دیگه حوصله هیچی نداری
حوصله خودتم نداری
می دونم!!! می فهمم
اما من یه لحظه نگاه کن
تو چشمام نگاه کن
این لحظه ها لیاقت می خواهند باور کن
تو خیلی لیاقت داشتی خوشبختی که داری این لحظه ها رو تجربه می کنی
می دونی چرا!!!؟اگه گفتی چرا
می دونی فاصله ای بین رها شدن نا امیدی یک لحظه است
اما تا اینقدر خسته دلتنگ نشی
نمی تونی این فاصله را بشکنی
نمی تونی درک کنی رها بودبه چه معناست
دنبال هدف می گردی دنبال انگیزه می گردی
همینه دیگه خودشه
و اینم بدون دیگه اون چیزهای فانی روح بی قرارت ارومت نمی کنه
اون در پی چیزییه چیزه دیگه است
یک ارامش جاودانه یه چیزی از جنس نور
میگی این لیاقت نمی خوای اخه نمیشه می دونی این تنها راه بزرگ شدن
این تنها راهی که تو می تونی اسمونی باشی
نمی تونی بگی نمی خوای
چون تو از جنس اسمونی
یادت باشه تو اسمونی هستی
حتی مقامت از فرشته ها هم بالاتره
دیر یا زود باید رفت
تو تصمیم بگیر

Wednesday, May 17, 2006

I write About you!


As sky,
which writes about cloud.
As cloud,
which writes about rain.
As rain,
which writes about river.
As river,
which writes about sea.
I write,
about you...
As Sea,
Which writes about wave.
As Wave,
Which writes about beach.
As Beach,
Which writes about wait.
As Wait,
Which writes about loneliness.
I Write,
about u...only u....

WAR!!!!

Whenever we couldn't find the meaning of word " war " in dictionaries, we can define the phrase " worth - to - live - in world" to our children.

I don't know
The exact prices on High Street
For brass per ounce,
For lead per pound,
For gunpowder per gram,
To make a bullet
But I know
It is cheap for the price
To kill a child,
To kill a man,
To kill a woman
Just with a slight pull of fingertip
As easy as picking a flower

Friday, May 12, 2006

To my Tina!


براي تو از چه بگويم ؟
برای تو که دنيا را لطيف تر از ابريشم و ياس ميدانی و فکر ميکنی درون همه آدمها مثل حرفهای خورشيد نورانی است
برای تو که همه پلنگ ها را پروانه ميبينی و ظلمت شب را همان قدر دوست داری که سپيده صبح را
دخترکم برای تو از چه بگويم ؟
براي تو که هر روز با چلچله ها الاکلنگ بازی ميکنی و هر شب دست در گردن يک آرزوی زيبا به خواب ميروی
برای تو که صبحها صورتت را در رودهای آسمان ميشويی و از زشتی مرداب بيخبری
دلم نميخواهد امشب که شمعها را شاهد گرفته ام تا برای تو بنويسم ، اخم را بر چهره ات بنشانم
نه ، آن نگاه تازه و شيرين نبايد به گره ابروان تلخ شود
دخترکم تا وقت هست، تا معنای سياهی و فقر و ظلم را نياموخته ای ، کهکشانها را از آسمان بردار و در قلبت بگذار و دستهايت را پر از شاپرک و انگور کن
دخترکم تا با لرزش شانه های يک مرد آشنا نشده ای ، به درون شمشادها برو و از ابرهای شمال برای خودت لباسی بدوز
دخترکم تا اولين گناه به حسابت نوشته نشده است ، تا زيتونهای حياط کوچکمان زخمی نشده اند ، بخند و با همه همکلاسيهای سر سبزت آشتی باش
برای تو از چه بنويسم ؟
برای تو که در نقاشيهايت فرقی بين سنگها و گلها نيست و دنيا را در کلبه ای چوبی خلاصه کرده ای
برای تو که اشکهایت از خانواده دریاست و خنده ات دخترعموی صبح است
برای تو که هنوز دلت از سرزنش خارها مجروح نشده است
دخترکم ! تا کلمه ها با تو دوست هستند ، از شکوفه هایی که در گلویت نشسته اند بنویس
تامداد رنگی هایت برای همیشه از پیشت کوچ نکرده اند ، برای همه دیوارها پنجره ای بکش و در دستان همه درختها پرستویی بگذار
دخترکم تا وقت هست ، تا بوسه هایت معصوم و آبی اند ، تا آوازهایت پر از گلهای مریم است به دیدار عشق برو ...

Only For U


A Red Rose remember you for me everydays
You can see my love in my eyes
You know end of my story
Dont forget that you are my star
And my dark nights are not brightly
Without you

مترسک


شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک . آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم هم دشمني شان را اما نه ؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوهاي مترسک مي نشينند. مي داني چيست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند . آري ، فکر خوبيست . شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بي تکلف، در فضايي باز و راحت، دستانت را صد وهشتاد درجه مي گشايي. حتي مي تواني دهانت را نيز باز کني و نفس هاي عميقي بکشي که هيچگاه پيش از اين نتوانسته اي. چقدر لذت بخش است! بعد گنجشک ها از راه مي رسند. . يکي يکي، دوتادوتا و دسته دسته دورت مي چرخند. در آغاز کمي مي ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ريز ريز مي خندند. روي بازوها، دستان و کلاهت مي نشينند و پس از مدتي نوک زدن، موهايت را پريشان مي کنند. گاه خورشيد با نورش مي تابد به تو و نشاطت مي بخشد. باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي دهد. گل ها به تو مي نگرند چونان نگاهباني نالايق که با دشمنان دوستي مي کند. شايد هم در دادگاهشان تو را به جرم خيانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند مي زني، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشيد و ماه ... آه، به روي همه مي خندي. هر روز پيرتر و پيرتر مي شوي. لباس هايت پاره تر مي شوند و موهايت آشفته تر. خورشيد گاه گاهي سربه سرت مي گذارد و بي رحمانه مي تابد، آفتاب لباس هايت را بي رنگ مي کند و تو ناچار مي سوزي و مي سوزي.... ابر مي گريد و مي بارد، بي مدارا به سر و رويت مي کوبد و تو با او بي دريغ مي باري و مي باري.... باد مي وزد و موهايت را پريشان مي کند و لباس هايت را به رقص وا مي دارد و تو بي پروا دست در دست باد مي رقصي.. فصل ها را پشت سر مي گذاري و پير مي شوي. خورشيد و ابر و باد، مي تابند و مي بارند و مي وزند و تو همچنان استوار ايستاده اي و به روي همه لبخند مي زني. مي ايستي و مي خندي و مي ايستي و مي خندي، تا روزي محو شوي،هيچ شوي همچنان مي ايستي و مي خندي و دوستي ات تنها به ياد گنجشک ها مي ماند.

Happy Anniversary!


I woke up with your text, surprise surprise! " Happy Anniversary! Do you remember!"

My last and forver mistake! I never do this again... You know whatever I forget I never ever forget 12th of May! How can!!!
I didn't reply your text but I write here and I am sure you will check where ever I write as before! How can I forget how much I sacrifised myself for you, and you never ever understand I loved you.. This is the last photo I have from our HAPPY WEDDING! I don't know why I kept it after whatever you did to me..but as I wrote here before "You are my first love, first kiss, first shy and you are my 17th! You know me better than anyone else, I never compalind even in the worst situation so no complain just wish u the best..Don't forget we finished ages ago, we end up so unfair and there is no us anymore! try to be happy! I wrote something about us but I didn't post it now maybe this is a good reason our wedding day! You lose it,My dear, you lose it! evryone knows us said YOU are a loser! But WHY I BROKE SO HARDLY...

يکی بود يکی نبود نه قصه من و تو اين گونه شروع مي شود: يکی رفته بود يکی مانده بود مانده بود و سخت گريه کرده بود.!!می خواهم از همه چيز برایت بنويسم...!!از اينکه بايد فراموشت کنم...چرا؟!!..چون تو مرا فراموش کرده ای مي دانی ان را برای تو می نويسم برای تو که شايد ديگر نمی خواهي در نزديکی های قلبم بمانی .چه وحشتناک است که تو نخواهي ام و از آن بدتر که از من فرار مي کنی و با چشمان پر از اشک به من می گويی که از ديدن من بيزاری..و وای به حال من...!!ترسم از اين است که در خواب هم تو را نداشته باشم!!!آخر چطور می شود عادت کرد به داشتن چيزی و بعد نداشتنش به بودن کسی و بعد نبودنش؟؟تنها عادت مي کنيم اما فراموش نه...!!!زندگی عادتی مکرر است که از رنگی به رنگ ديگر درش می آوريم بی آنکه بدانيم به عادت ديگر اسير شده ايم.!!امروز خواستم ببينمت شايد که اين بار چيزی در من بيابی که پای بندت کند....!!يادت می آيد نه مي دانم تو هيچ چيز را که به ضررت باشد به يادت نمی آيد ولی بگذار به يادت بياندازم بوی همه پاستيلها را اشکهای ميان قطار را رنجهای ميان خانه را سرمای خيابان و نوشيدن شير کاکائوی داغی که تا عمق وجود هردويمان را گرم مي کرد!!شايد اينها برايت مهم نباشد!!مي دانی حس تعلق به تو چه آرامش و امنیتی به من مي داد هه چه آرامش گرمی و چه حس دلنوازی.امروز قلبم حسابی ترک برداشته و چه ترکهاي عميقی و چه دردی دارد!!!تو با خودت و اين دل بی صاحب من چه کردی!!هيچوقت نشد که همديگر را درک کنيم !!هيچوقت!!
امروز فقط و فقط ميخواهم تو را بو بکشم شايد آخرين بار باشد شايد تبخير شوی و به بالا بروی
ترکهای قلبم امروز عذابم مي دهد...
سکوت هم معنا دارد((عزيز دل))وقتی بالبخندی از کنار دل تکه تکه ام رد ميشوی.واين سکوت فقط و فقط برای همين بود.بعد از مدتها چشمانم شروع به سوختن کردند و باز اين نرمی دستمالها بود که صورتم را نوازش کرد.اين اشکهای لعنتی و اين فکرهای لعنتی تر مدتی بود که گريه نکردن برام عقده شده بود.در اين مدت خودم را به هر کاری مشغول کردم که فراموش کنم ولی هر چه را هم که فراموش کردم باز هم به سراغم می آمد.می دانيد کاش هيچ اجتماعی نبود و همه آدم ها تنها زندگی می کردند و فقط خودشان برای خودشان کافی بودند.بگذريم که اين حرفها حال مرا خوب نمی کند اصلا هيچ چيزی حال مرا خوب نمی کند.مثل هميشه دوباره باز اين اشکهای بی پيرامانم را بريده است و باز دخلم را می آورد.
گمشده ام هه آرزوهايی که شنونده اش هيچگاه نشنيد و اگر هم شنيد نشنيده اش گرفت اصلا خدا هم با همه بی معرفتی های دنيا هم دست شده شايد از روز ازل تعهدی بسته که اگه بندها ش رو کسی ازار بده به خورشيد هم که باشه ميرسونه.چشمانم را می بندم تا نهايت لذت رو از صدای تار ببرم.اه چرا اين اشکها تموم نميشن؟؟ديگه حتی حال نوشت رو هم ندارم....

Wednesday, May 10, 2006

LOVE IS....



LOVE IS
عشق هست....


Kissing her when her eyes are filled with tear.
بوسيدنش وقتيكه چشماش با اشك پر شده.
Seeing her in your dreams.
ديدنش در روياهات.
Never becoming stranger.
هرگز بيگانه نشدن.
Never feeling like saying good by.
موافقيد؟
Are you agree?

همسفر عشق و تنهايي



در عرض يک دقيقه ميشه يک نفر را خرد کرد
در يک ساعت ميشه يک نفر را دوست داشت
و در يک روز ميشه عاشق شد
ولي يک عمر طول ميکشه تا کسي رو فراموش کرد
*********************************************
ِDon't ever be reluctant to show your feelings
when you're happy, give in to it.
when you're not, live with it. I feel blue today but I don't know how to live with it!?

Tuesday, May 09, 2006

راه زندگی...


در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر
می زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی

ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار

و گذشته را به بادراه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز....

Tuesday, May 02, 2006

گم شده ام ٬ ميان کابوس و رويا


گم شده ام ٬ ميان کابوس و رويا
شبانه بر تو گذر می کنم نمی بینی
به چشم بسته سفر می کنم نمی بینی
میان این همه کابوسهای بی پروا
به دیدن تو خطر می کنم نمی بینی
.........................................
من که یادت بودم
وقت آن ساعت شوق
که همه خیسی و دلتنگی شهر
جای دستان تو بر پنجره بود
نازنینم تو چطور؟


تو به اندازه چشمان ترک خورده من مهجوری

و من انگار هنوز

مثل آن روز نخست

در پی کشف توام

مثل آن روز نخست