Friday, May 12, 2006

مترسک


شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک . آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم هم دشمني شان را اما نه ؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوهاي مترسک مي نشينند. مي داني چيست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند . آري ، فکر خوبيست . شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بي تکلف، در فضايي باز و راحت، دستانت را صد وهشتاد درجه مي گشايي. حتي مي تواني دهانت را نيز باز کني و نفس هاي عميقي بکشي که هيچگاه پيش از اين نتوانسته اي. چقدر لذت بخش است! بعد گنجشک ها از راه مي رسند. . يکي يکي، دوتادوتا و دسته دسته دورت مي چرخند. در آغاز کمي مي ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ريز ريز مي خندند. روي بازوها، دستان و کلاهت مي نشينند و پس از مدتي نوک زدن، موهايت را پريشان مي کنند. گاه خورشيد با نورش مي تابد به تو و نشاطت مي بخشد. باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي دهد. گل ها به تو مي نگرند چونان نگاهباني نالايق که با دشمنان دوستي مي کند. شايد هم در دادگاهشان تو را به جرم خيانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند مي زني، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشيد و ماه ... آه، به روي همه مي خندي. هر روز پيرتر و پيرتر مي شوي. لباس هايت پاره تر مي شوند و موهايت آشفته تر. خورشيد گاه گاهي سربه سرت مي گذارد و بي رحمانه مي تابد، آفتاب لباس هايت را بي رنگ مي کند و تو ناچار مي سوزي و مي سوزي.... ابر مي گريد و مي بارد، بي مدارا به سر و رويت مي کوبد و تو با او بي دريغ مي باري و مي باري.... باد مي وزد و موهايت را پريشان مي کند و لباس هايت را به رقص وا مي دارد و تو بي پروا دست در دست باد مي رقصي.. فصل ها را پشت سر مي گذاري و پير مي شوي. خورشيد و ابر و باد، مي تابند و مي بارند و مي وزند و تو همچنان استوار ايستاده اي و به روي همه لبخند مي زني. مي ايستي و مي خندي و مي ايستي و مي خندي، تا روزي محو شوي،هيچ شوي همچنان مي ايستي و مي خندي و دوستي ات تنها به ياد گنجشک ها مي ماند.

No comments: