Monday, May 22, 2006

ذهن مشغولی

بارون باریده... پنجره بازه...
نسیم خنکی پر از بوی نم و درخت هر چند ثانیه یه بار هجوم میاره تو...
من بی حرکت دراز کشیدم و چشمام رو سپردم دست اون شاخه ی رقصان که مدام داره نگاهم
و اینور و اونور میکشه... این بار میتونم فکر کنم...
به اینکه من مدت هاست از چتر متنفرم
به اینکه تو این هوا و جو چقدر دلم یه عشق عرفانی میخواد،
فارغ از تمام جسمانیت ها...
به اینکه این روزای دلتنگی و دلسردی _هرچند خیلی سخت میگذرن_ چقدر دوست داشتنی ان
تو این روزا دارم یکی یکی جواب سوالهام و پیدا میکنم و بجای علامت سوال
آخر همه نقطه میذارم...
و اینم میدونم این دلتنگی ها بهای پیدا کردن اون پاسخ هاست
باید بپردازم...
به اینکه از این به بعد هر کاری که خودم فکر کنم درسته انجام میدم!
خودخواهی نیست، لجبازی هم نیست...
من فقط دنبال اون رضایت و آرامشی هستم که بعد از هر تصمیم میاد سراغ آدم،
حتی اگه اون تصمیم اشتباه باشه...
به اینکه تصمیمات و نظرات دیگران _هرچند درست و منطقی_ رنگ و بوی اجبار و بردگی داره...
به اینکه حتی او هم فهمید من عاشقم! عاشق هیچکس و هیچ چیزبه اینکه من حالم خوبه...
تو اوج دلتنگی و کسالت هم حالم خوبه...
من فقط شرح میدم، گله نمیکنم

No comments: