
I woke up with your text, surprise surprise! " Happy Anniversary! Do you remember!"
My last and forver mistake! I never do this again... You know whatever I forget I never ever forget 12th of May! How can!!!
I didn't reply your text but I write here and I am sure you will check where ever I write as before! How can I forget how much I sacrifised myself for you, and you never ever understand I loved you.. This is the last photo I have from our HAPPY WEDDING! I don't know why I kept it after whatever you did to me..but as I wrote here before "You are my first love, first kiss, first shy and you are my 17th! You know me better than anyone else, I never compalind even in the worst situation so no complain just wish u the best..Don't forget we finished ages ago, we end up so unfair and there is no us anymore! try to be happy! I wrote something about us but I didn't post it now maybe this is a good reason our wedding day! You lose it,My dear, you lose it! evryone knows us said YOU are a loser! But WHY I BROKE SO HARDLY...
يکی بود يکی نبود نه قصه من و تو اين گونه شروع مي شود: يکی رفته بود يکی مانده بود مانده بود و سخت گريه کرده بود.!!می خواهم از همه چيز برایت بنويسم...!!از اينکه بايد فراموشت کنم...چرا؟!!..چون تو مرا فراموش کرده ای مي دانی ان را برای تو می نويسم برای تو که شايد ديگر نمی خواهي در نزديکی های قلبم بمانی .چه وحشتناک است که تو نخواهي ام و از آن بدتر که از من فرار مي کنی و با چشمان پر از اشک به من می گويی که از ديدن من بيزاری..و وای به حال من...!!ترسم از اين است که در خواب هم تو را نداشته باشم!!!آخر چطور می شود عادت کرد به داشتن چيزی و بعد نداشتنش به بودن کسی و بعد نبودنش؟؟تنها عادت مي کنيم اما فراموش نه...!!!زندگی عادتی مکرر است که از رنگی به رنگ ديگر درش می آوريم بی آنکه بدانيم به عادت ديگر اسير شده ايم.!!امروز خواستم ببينمت شايد که اين بار چيزی در من بيابی که پای بندت کند....!!يادت می آيد نه مي دانم تو هيچ چيز را که به ضررت باشد به يادت نمی آيد ولی بگذار به يادت بياندازم بوی همه پاستيلها را اشکهای ميان قطار را رنجهای ميان خانه را سرمای خيابان و نوشيدن شير کاکائوی داغی که تا عمق وجود هردويمان را گرم مي کرد!!شايد اينها برايت مهم نباشد!!مي دانی حس تعلق به تو چه آرامش و امنیتی به من مي داد هه چه آرامش گرمی و چه حس دلنوازی.امروز قلبم حسابی ترک برداشته و چه ترکهاي عميقی و چه دردی دارد!!!تو با خودت و اين دل بی صاحب من چه کردی!!هيچوقت نشد که همديگر را درک کنيم !!هيچوقت!!
امروز فقط و فقط ميخواهم تو را بو بکشم شايد آخرين بار باشد شايد تبخير شوی و به بالا بروی
ترکهای قلبم امروز عذابم مي دهد...سکوت هم معنا دارد((عزيز دل))وقتی بالبخندی از کنار دل تکه تکه ام رد ميشوی.واين سکوت فقط و فقط برای همين بود.بعد از مدتها چشمانم شروع به سوختن کردند و باز اين نرمی دستمالها بود که صورتم را نوازش کرد.اين اشکهای لعنتی و اين فکرهای لعنتی تر مدتی بود که گريه نکردن برام عقده شده بود.در اين مدت خودم را به هر کاری مشغول کردم که فراموش کنم ولی هر چه را هم که فراموش کردم باز هم به سراغم می آمد.می دانيد کاش هيچ اجتماعی نبود و همه آدم ها تنها زندگی می کردند و فقط خودشان برای خودشان کافی بودند.بگذريم که اين حرفها حال مرا خوب نمی کند اصلا هيچ چيزی حال مرا خوب نمی کند.مثل هميشه دوباره باز اين اشکهای بی پيرامانم را بريده است و باز دخلم را می آورد.
گمشده ام هه آرزوهايی که شنونده اش هيچگاه نشنيد و اگر هم شنيد نشنيده اش گرفت اصلا خدا هم با همه بی معرفتی های دنيا هم دست شده شايد از روز ازل تعهدی بسته که اگه بندها ش رو کسی ازار بده به خورشيد هم که باشه ميرسونه.چشمانم را می بندم تا نهايت لذت رو از صدای تار ببرم.اه چرا اين اشکها تموم نميشن؟؟ديگه حتی حال نوشت رو هم ندارم....
No comments:
Post a Comment