Tuesday, June 27, 2006

??????


اینم واسه بهترین و مهربانترین وبی همتاترین فرد زندگیم :()
چگونه دوستت دارم ؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامريي
به اندازه ي پايان هستي
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نياز انسان به افتاب و شمع
تو راآزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قديمي
و ايمان کودکي ام دوست دارم
با عشقي که سال ها گم کرده ام
با نفسم و با معصوميت خالصا نه ام
با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام
و اگر خدا بخواهد بعد از مرگم
تو را بيش از اين ها دوست خواهم داشت
این گلها تقدیم تو وعشق پاکت ....

سخنی با تو


می خواهم بگذرم
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی
و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار
که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم
که تو هرگز نزدی
اشک ريختم
برای روزهايی
که چه نيازمند تو در کنارت بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم
خودم را که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو راکه بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم
از تواز عشق ويران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود ميامدو
چه غريب بود
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد

خاطره تو روی صورتم


خسته ام
خسته از دوری ساکنان خاک....
خسته از گذر ثانیه های دلتنگی.....
از گذر ثانیه های بی تو
*****
دلم دارد گریه می کند
یک چیزی لای " دیروز " تکان می خورد
و امروز خاطره همان چیز است که انگار آرام آرام روی صورتم" سُر می خورد
وقت ماندن نیست....
ژندگی ام را خط می ژنم
نقطه سر خط .
می روم تا بهتر برگردم
می روم..............

Thursday, June 22, 2006

یک دل تنها



دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد
این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
بی قرار باشد
چشم انتظار باشد
این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست
این دل احساساتش

همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست
این دل غرورش شکسته شده

است.... دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد
آری این دل اینک تنهای تنها

شده است

يادته ؟

تو يه مسافر بودی ....
يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....
دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...
تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی ..
آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،
بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...
تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود
و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...
نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..
حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم
و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم ..
اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم
ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد
..

MY TINA


وقتی چشم به دنيا گشودی ، همه نرگسها به تماشای تو آمدند .من آنقدر خوشحال شده بودم که احساس ميکردم از قله اورست بلندترم .دنيا مثل بوته ای سبز پيش پايم افتاده بود .پنجره ها همسايه ياسها شده بودند، ريواسها بوی دريا می دادند ، بنفشه های وحشی ميان دره ها راه ميرفتند و ماه برای اينکه تو را بهتر ببيند روی درخت انار نشسته بود وقتی اولين گريه ات به دنيا آمد ، دلم تکان خورد
با خودم گفتم اين گريه تا کجا با او خواهد بود ؟تا شش سالگی ؟ تا شصت سالگی يا تا ابديت ؟ و بعد دعا کردم که بر خلاف من اشکهايت همه از جنس شوق باشد و شادمانی دعا کردم که هميشه مانند اشک زلال بمانی و هيچ گاه از پله های غبار آلود غصه پايين نروی و هيچ طوفانی گيسوانت را پريشان نکند
وقتی اولين لبخندت به دنيا آمد چشمهايم به اشک نشست .دلم لرزيد و با خود گفتم اين لبخند قشنگ تا کجا امتداد خواهد داشت ؟کدام دست بی رحم اين حرير شادی را از دخترم خواهد گرفت ؟و بعد دعا کردم که آسمان آرزويت پر از بادبادک و گل سرخ باشد
نمی دانم کی اين حرفها رابه ياد خواهی آورد و آيا آن روز عروسکهايی را که برايشان قصه می گفتيم را به ياد خواهی آورد ؟ نمی دانم آن روز من اجازه دارم که در اتاقت بنشينم يا نه ؟ آيا خودکارم را خواهی شناخت و خواهی توانست يکی از شعرهايم را زمزمه کنی؟
وقتی چشم به دنيا گشودی قلب کوچک من به تماشای تو آمد .دوست داشتم خورشيد را به تو تقديم کنم و به پروانه ها بگويم برايت پيراهن ببافند .دوست داشتم ستاره ها را بالای سرت آويزان کنم و دستهای نازکت را در بهترين رودها بشويم و دوست داشتم هيچ وقت راه را گم نکني
امروز چگونه ای دخترم ؟آيا خورشيد نام تو را ميداند ؟آيا دستهايت با رودها آشتی اند ؟آيا گيسوانت از بهار آکنده اند ؟ آيا هنوز قلب مهربانت زيباست؟
دعا ميکنم هميشه به روبرو نگاه کنی به آنجا که خدا در ايوانی سپيد نشسته و بی مضايقه به تو لبخند ميزند

مسافر
من از کوچه باغ نفس ها می‌‌ آيم
من از روزهای نا اميديو بی رنگی
من از حس شيرين تنهايی می آيم
من نفسم را در وجود يک راه گم کرده ام
راهی که در سرخی غروب افق يک دريا آغاز ميشود
و به منتهای بی کران دريا می رسد
شقايق ها سرخ تر روئيده اند
و هوا تپش نبض خوبی را در خود احساس ميکند
ديوارهای کاهگلی به سر سبزی مزارع خدا ميرسند
که در آن بلوغ يک دعا روئيده
وفضا از عطر صدای عشق آکنده شده
و من مترسک اين مزارع بی پايان
به طلوع دوبارهء خورشيد می انديشم

Saturday, June 17, 2006

از دور اما تا همیشه

این بار می خواهم کمی ملایم تر بنویسم...
کمی هم آرام ترتو هم بیا این بار قشنگ تر نگاه کنیم ....
بیا همه چیز را قشنگ ببینیم...
حتی آواز زشت آن وزغ سبز بد رنگ کنار بیشه را
بیا این بار تمامی حجم خالی لیوان(!) را هم پر ببینیم.! پر تر از همیشه ***
خیلی چیز ها می خواهم بگویم:
میخواهم بگویم میشود از دور (!) هم دوست داشت
میتوان بدون داشتن (!) هم دوست داشت....
ساده تر بگویم:
*میشود ساده تر هم دوست داشت....*
دور از هیاهوی خواستن...
دور از هیاهوی داشتن...
دور ازهیاهوی خواستن و نداشتن.....نرسیدن...
دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه
*می توان از دور هم دوست داشت*
دور از هراس از دست دادن...
دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...
حتی دور از او که خواستنی ست...
*می توان از دور هم دوست داشت*
باور کن بدون خواستن و رسیدن هم می شود...میشود.....
بدون خواستن، بدون رسیدن، بدون ماندن....حتی بدون او....

* می توان از دور تا همیشه دوست داشت....*

می توان.......

Friday, June 16, 2006

خلوت من


با چشمهایی تشنه به عکست خیره می شوم و باز سبراب می شود چشمهایم از تشنگی ،با دستهایی سرد و زخمی غبار روی عکس را پاک می کنم و این بار اشکهایم کهنگی تصویر را می شویدو باز از زخم دستم که جای بوسه های داغ تو بود اه می کشم و خون سرخ است که در بین زخمها ریشه می دواند . ارام ارام اشک می ریزم می دانم که بخاطر زخم دستم نیست شاید بخاطر زخم کاری قلبم است ،زخمی عمیق که هیچ مرهمی برای این زخم کهنه نیافته ام به جز ... چشمهای غریبه یی که نمی داند کیستم نمی داند که به یادشم
تنهایم نه در رسوایی زمانه ،بی کسم نه در عمق غم ،فقط این تنهایی عذابی است در خلوتم که بر تصویر زندگی ام نقش بسته ،فقط در خلوت خاکستری ام است که این صندوقچه ی قدیمی را باز می کنم و ان قاب عکس غبار گرفته را می بوییم
اه باز هم این شب است با تابوت سیاهش در دل اسمان جای می گیرد و باز این منم و خلوت خالی از همدم و همدرد . باز هم منم و صدای بی صدای ناقوس خاطرات پاییزی مان و رد پای بی رحم و تب سوز رفتنت وجدایی مان
می دانم باز هم کسی نیست که همچون تو در روزهای عاشق بودنت چشمهایش نگران این قلب خسته باشد حتی ان غریبه ، او که این نوشته ها را می خواند ولی نمی داند ان غریبه در میان واژه های سرد و نمناک با اویم . حتی نمی داند که در شب یاد او را در کنار تو می گذارم و به تنهایی خود می گریم
اما او شاید به عشق دیگری دل می سپارد و شب را سحر می کند اما خدای من سهم این دستهای من چه می شود که هنوز هم پاییز زرد در بین ان می تپد .هنوز هم محکوم به سردی و زوالند هنوز هم این دستها رنگ خوشبختی را ندیده اند .نمی دانم کدام طلسم سهم این دفتر زندگی ام بود اما دیگر نه می توانم فراموشت کنم نه از خدا می خواهم که تو را به من باز گرداند فقط در دعاهای شبانه ام ازاو می خواهم که قدرت زندگی را به رگهای یخ زده ام ببخشد . از او می خواهم که این قدرت را در وجود م جای دهد که به ان غریبه که نمی دانم کیست به او که فقط چشمهایم شراب چشمهایش را نوشید بگویم ناگفته های دلم را اما باز هم می ترسم ،می ترسم که همچون تو تنهایم بگذارد و باز هم تنهایی وتنهایی و تنهایی و ست که مرا در اغوش سرد خود کشیده و باز هم این اشک و اشک واشک ات که مرا بی قرار می کند فقط به اسمان چشم می دوزم می دانم که خدای من مرا تنها نمی گذارد

چرا تنهایم گذاشتی؟



چرا در دور دستها ،عشق زیباست؟ چرا چشم من در میان این غمها کم
اورده؟دل من در میان این واژه ها به دنبال کدام احساس است که این گونه زیبایی ها را در تو خلاصه کرده ،چرا باید این گونه در سودای ان لحظه های زیباتمام زندگی و روزهای زیبای جوانی ام را در حسرت تکرار ان نگاه های گرم بسوزد ؟چرا معبودم؟، چراباید روزهای زیبایم را در گورستان فراموشی و حسرت دفن کنم و اشک این چشمهای خسته ام رابر روی گوری سرد خاموش چکانم ؟می خواهم باور کنی که خسته ام می خواهم که باور کنی که این روزها روزهای سختی است، اما کیست ان که باور کند این خسته دل را ؟ کیست که باور کند دل من در مین این غمها استوار ایستاده است، اما حتی کوه ها هم روزی فرو می ریزند و جز مشتی سنگ چیزی باقی نخواهد ماند.
دل من زندانی ان روزهاست کیست که این زندانی تنها را باور کند و برای این رگهای خشکیده ،نفس زندگی باشد
قلب من سزاوار این همه ازار نبود
چشم من سزاوار این همه اشک نبود
دست من سزاوار این همه بی رحمی نبود
قلب من،چشم من ودست من
همه از یاد تو می روند
ولی به یاد اور تاریکی شبهایم را
و به یاد اور دلتنگی صدایم را
و در خاطرت نگه دار قلب بی گناهم را
و محکوم شدن معصومیتم را
(از من به تو که نیستی)

Thursday, June 15, 2006

LOVE


Last Night, I Was Thinking of Love And Romance, I Was Wondering That How Much Time You Need to Love A Person, and How You Can Know That You Find a True Love.By My Knowledge I Think That You Would Be a Lover If You Find True Love Inner Side. It Means That Love is Something More Than Sex and Sexual Feelings in Your Mind.You Can Imagine a Garden Which is Full of Trees and a Nice River, So That Would Be a Nice Place to Live; But Do you Think That You Have Everything You Need?, and Can It Really Fulfill You?So Let me Think; In My Opinion Love is a Program of Sense And Humanity and It Would Be Started By Sexual Feelings Through Your Mind And Your Heart, So In My Own Point of View,Sex Can Provoke You to Be Absorbed By Someone But Sex Individually Can’t Make You a Lover, So Love is Love & Lover is Lover and Nothing More.
p.s. Do u like my LOGO????

با توتنهایی را به فراموشی سپردم "I have forgotten all my lonliness with u"


با تو تنهایی هایم را به فراموشی سپردم

زخمهای قلبم را مرحم باش

چشمهایم را از اشکهای سالها بی قراری پاک کن

مرا تا انتها ی روشنی ببر

مرا تا آسمان آبی روزهای کودکی ببر

مرا باور کن
I have forgotten all my lonliness, with u
heal all my heart wounds
clean my tearful eyes,
after crying and restlessness years
take me to entire of brightness
take me to blue sky of childhood
Blieve me!

From Nikan

From Nik Ahanghe Kosar

Tuesday, June 13, 2006

هجوم




هجوم

یک پنجره باز میشود

به سوی تردیدهای دیگرم
هر روز دریچه ای
هر روز آوایی
هر روز هراسی

و تنها وجود من است که تکراری است
خسته ام..
هزار بار میگویم خسته ام
از صدای بغضهای فرو خورده..
اشکهای نریخته..
هجوم هراس از پشت پنجره ی تردید
مرا بر آن میدارد که به سمتش بروم تا ببندمش
اما
یک هجوم دیگر..
و من نقش زمین..
دیگر توانی برای گریز نیست
توانی برای گریز نیست
***************************************
من غير قابل تحمل شدم

درس نميخونم چون حوصله ندارم
دانشگاه نميرم چون دلم نميخواد
غذا نميخورم چون گرسنه نميشم
جواب تلفنهامو نميدم چون نميخوام کسی بهم نزديک بشه
حرف نميزنم چون کسی رو دوست ندارم
وقتی باهام حرف میزنن تو چشماشون نگاه نمیکنم
چون نمیخوام حرفاشونو گوش کنم
آئينه ی اتاقم رو پشت و رو کردم که قيافه ی خودمو اون تو نبينم
چون خلیی غیر قابل تحمل شدم

من خسته ام..




من خسته ام..









دلم از همه چیز می گیرد..
دلم هیچ چیز نمی خواهد.....
بیا تا دوباره سر بر شانه های رویایت بگذارم
و زار زار ....بگریم
بیا که از همه چیز دلم گرفته ...
بیا و اشکهایم را شماره کن ..
بیا و به من بگو که غصه نخور
بیا و به من هم بگو که خدایی داریم ..
بیا که این شهر در اسمان دلش ستاره ای کم دارد
بیا ...بیا ....بیا..
بیا که یک دل تنها به انتظار توست
!...........................................
شبی دیگر و سکوتی و دلی تنها..
چشمانم امشب باز از غم می گوید
و از وادی حرفهای نا گفته ای که بسیارند ...
ابر چشمانم می خواهد ببارد...
اما.............
امابغزم را همراه درد درونم ....
می بلعم ....درست مثل همیشه

Friday, June 09, 2006

من این غریبه ی خسته


چگونه بنویسم از قصه ی دیروزم ،قصه ای که امروز به افسانه ایی مبدل شده و کابوسی برای لحظات تنهاییم و ررویایی دست نیافتنی
اکنون که در تنهایی خود به ذیروز ها می اندیشم نمی توانم به او و روزهای پر از عشق نیاندیشم ،نمی توانم به دلم و فلم نیرز دروغ بگویم در تنهایی خود نمی توانم نقاب بی تفاوتی و تنفر به رو کشم .ای کاش در خوابی عمیق فرو می رفتم و ان روزها هر چند در رویایی کوتاه باز هم تداعی می شدندولی هرگز در رویا هم تکرار شدنی نیستند ،رفتند لحظات خوب رندگی ام در میان چشمان ناباورم به بادها و طوفانها مبدل شدند به اسمانها پر کشیدند و باز هم این منم تنها بر روی زمینه سرد فقط نظاره گر رفتنهای انها می شومبا خودمی اندیشیدم بعد از تو خورشید نمیتابد ،مهتاب میمیرد و اسمان تا ابد ابری خواهد ماند با خود می اندیشیدم بعد از تو چشمهایم دیگر هیچ وقت در چشم کسی عشق را نمی یابد و قلبم از تپش خواهد افتاد اما ایمانم روز بعد از رفتن تو خورشید تابید و در پی او مهتاب شب سیاه را روشن کرد ،اسمان نبارید و چشمهایم سالها بعد از رفتنت به چشمان کسی خیره ماند و
قلبم برای فلب ان ناشناس تپید
اه که چه غریبانه چشمانم خون می گریند ،چگونه باور کنم که با قلب بی گناهم ان گونه بی رحمانه ستیز کردی مرا چون بیگانه ایی خار کردی چگونه تنها در تاریکی رها کردی و چگونه با بی رحمی دنیای زیبایم را ویران کردی
مرا در میان موجهای وحشیانه ی تنهایی رها کردی ،اکنون همچون غریقی به ساحل می نگرم ولی دیگر ساحلی نیست که بر ان پناه اورم فقط سرابیست که مرا ازار می دهد
پشت ابرهای سنگین و سیاه شب بی صدا رفتنت را نظاره گر شدم و در نا باوری اشک ریختم به یاد کسی که طرح تنهاییم را بر روی شیشه های غبارالود شب کشید و اسمش را دوست داشتن گذاشت به یاد ان هجرت تلخت اشک ریختم و صدای ضجه های بی کسی ام را در پشت شب بی پناهیم پنهان کردم ولی عذاب تو و بی رحمی تو تا سپیده مرا رها نکرد نمی دانم که مرتکب کدام گناه شده ام که سزاوار این همه رنج و عذاب تو هستم ولی این را بیاد اور که من همانم که می خواست چشمانش را سنگفرش قصر عشقش کند و تا بی نهایت بر اسمان تاریک شبهایت بتابد
ولی اکنون تابیدن را از یاد برده ام اکنون روزهای بسیاری از نبودنت می گذرد و تمام زندگی ام به نبودنت عادت کرده اند و امروز غریبه ایی بی نام و نشان مرا وادار کرده که به او بیا ندیشم هیچ وقت تصور نمی کردم که پس از تو چشمهایی را به در خلوت خود راه دهم ، اما نازنینم نمی دانم او کیست اما به من اموخته است که پس از
تو هم می توانم زندگی کنم

Thursday, June 08, 2006

A STRANGER!!!



نمیدونم چرا مثل همه خوشحال نیستم..

یه جورایی میترسم..

میترسم.. خیلی زیاد..

دلم میخواد گریه کنم..

سرنوشتت رو دست یه غریبه می
سپری
که نمیدونی میتونه خوشبختت کنه یا نه؟

میتونه با تو فکر کنه یا نه؟

میتونه به خنده هات بخنده ؟

میتونی احساسش کنی ؟

بچه ها.. دارم خودم و احساسم رو میسپرم به یه غریبه..

غریبه ای که با دل من غریبه س..

غریبه ای که نمیدونم میتونه مهربون باشه یا نه ؟

میترسم.. خیلی زیاد..

چقدر زندگی غیرقابل پیش بینیه

نامه به تو..


فضای دلم بوی تو را دارد و در و دیوارش بغضهایی که از نبود تو ناشی میشود..
چشمانم دارد سوسو میزند تا ببیند میتواند ردپاهایت را از بین روزها پیدا کند یا نه..
گلدان یاسم بغض دارد.. گل نمیدهد..
ماهی قرمز کوچکم در تنگش به خواب ابدی فرو رفت..
گونه ام خیس است..
از همان روز که تو گونه ی خیسم را بوسیدی و دلداریم دادی..
هنوز همانجور خیس مانده..
خیالت روحم را در بند کرده..
دستانم التماس میکنند که روی شماره گیر بلرزند و..
و تو هیچ خبری نمیگیری..
انگار نه انگار که من وجود دارم..
آخ که دلم میخواهد با صدای بلند آنقدر هق هق کنم که دیگر این نفس بیتاب بالا نیاید..
آنقدر کنار پنجره مینشینم تا دلت ...
تا پنجره ام را باز کنی..
تا صدایم کنی..
تا جانم هایت را نثارم کنی...
کاشکی از دلم خبر داشتی..
کاشکی مرا کنار پنجره تنها نمیگذاشتی.. کاشکی تنهایم نمیگذاشتی..
باري.. دگر تنهاي تنها مينشينم کنار پنجره اما..
دارم جان میدهم..
کنار پنجره.. بی تو..
کاش دلم یاد گرفته بود گاهی دوست ندارد..
دارم ناله میکنم... از سر درد..
میدانی کی پیروز میشود.. ؟
دل سنگ.. !
سنگ صبور.. !
شیشه پنجره که از آه های من بخار میکند..
ردپاهایت را نشانم میدهد..
و چشمانم را که از من سوال میکند..
چرا بهانه گرفتی.. ؟ چرا گذاشتی برود.. ؟
چرا تلاش نکردی.. ؟
و من.. !!! باز فریاد میزند...
من!!!! را میشناسی..
همان که بی تابیهایش را با هزار بهانه برای برایت مینوشت..
یادت هست.. ؟
میترسم مثل صدایم ناشناس شده باشم..
و من.. !!! باز هم فریاد میزند..
جانم را بگیر.. اما حرف از رفتن نزن..
تسلیم تمام خواسته ها و ناخواسته هایت..
اما.. اما نگو که برنمیگردی..
نگو دیوانه ی من نمیشوی..
کاشکی از این دو هفته ..
مرگ تدریجی من ..
کاش میدانستی..
کاش..
کاش..
اگر بدانی چه به سرم آمده..
اگر..
شانه هایت را کم آورده ام.. من کم آورده ام..
دو قدم نرفته.. کم آوردم..
بگو می مانی... بگو .. بگو ........بگو باز...................برایم میمانی..

Tuesday, June 06, 2006

قتل یک زندگی



قتل یک زندگی

زندگی ام مرده است.....
نه، نه زندگی ام به قتل رسیده است
تو زندگی مرا کشته ای
و من اینجا مرده گی(!) می کنم...
تو زندگی مرا کشته ای، اما نمی دانم چرا فرار نمی کنی؟
نترس....از روح سیاه و سرگردان زندگی من نترس، به سراغت نمی آید
از چیزی که وجود ندارد نترس
تو روح زندگی مرا هم کشته ای
اما بازهم نمی دانم چرا فرار نمیکنی؟
********
تو محکوم به قتل هستی
قتل یک زندگی و روح بی گناهش....!
می دانم زندگی من و روح سیاهش را به جرم تجاوز به تنهایی هایت کشته ای
می دانم.............

می روم زندگی ام را به خاک بسپارم.....
یادت نرود که تو هم امشب در مراسم تدفین یک زندگی دعوت داری.....!
بعد از مراسم امشب، من می روم و تو را با تنهایی هایت تنها می گذارم،
آسوده باش .....تنهایت می گذارم
(( آسوده باش نازنین
از کنارت آرام میگذرم

Friday, June 02, 2006


من ! دل تنگي ، اندوه ، بغض ، اشك ، آه ، گريه ، سكوت ، شعر
تو ! فاصله ، دوري ، همون حس غريب ، صداي خسته ت
من ! سكوت ، سكوت ، سكوت ، سكوت .............
ما ! فاصله ، فاصله ، فاصله ، فاصله ، فاصله .............
خدايا كمكم كن !

من به تو فکر ميکنم ...


... و من به تو فكر مي كنم

تو كه ابتدا و انتهاي نگاه منی

و روشني نگاهم از توست

گفته بودي فردا پشت اين پنجره

غنچه اي مي رويد و كسي مي آيد
روشني مي آرد

ولي اكنون ديرگاهي است كه من

پشت اين پنجره بيدارم

ولي اينجا حتي بوته خاري نيست

من ديگر مي دانم خانه ام تاريك است

و

هماره بي تو آسمان باراني ست

مهلتی تا پروانه شدن...


خیلی خسته ام ... خیلی خسته تر از اونی که بتونید فکرشو کنید... نمی دونم چم شده... خالی از احساس ... خالی از شادی... حتی خالی از غم ...دیگه از چیزهایی که قبلا منو دوباره زنده می کرد لذت نمی برم... رمان... فیلم ... تئاتر... موسیقی... سفر... دوستام ... هیچ کدوم ... فکر می کنم به یه تحول خیلی خیلی گنده احتیاج دارم...شاید مرگ... شاید... ای کاش می شد همه چیزو از نو شروع کرد... یادمه آندره ژید تو کتاب مائده های زمینی گفته « سه سال تو یه جزیره تک و تنها بودم تا تمام اون چیزهای که بلد بودم رو فراموش کردم.» دوست داشتم جای آندره ژید بودم...
- خوب همه چیزو از نو بسازی که چی بشه؟
- که از نو همه رو یه جور دیگه بسازم... یه جوری که مثل قبل نباشه...
- معلومه بدجوری از شرایطی که داری شاکی هستی؟
- بدجور...
- پس می خوای اوضاعت رو تغییر بدی؟
- آره
- خوب بچه ی خوب همیشه برای اینکه تغییری انجام بشه یا اصلاحی رخ بگیره، لازم نیست که قبلی ها رو از بین ببری که
- خوب آخه گذشته هام زجرم می دن...
- همینه دیگه... باید از شکست ها هم یاد بگیری، یاد بگیری که دیگه شکست نخوری...
- احساس می کنم حرفات همه اش شعارن...
- شاید، نمی دونم. ولی من که جز این راهی بلد نیستم، تو راه دیگه ای سراغ داری؟
فعلا تا یه مدتی نمی نویسم... دست کم تا وقتی که بفهمم واسه چی می نویسم... اینجا رو دوست دارم... دل کندن از خط خطی هام برام سخته... هر وقت تونستم این پیله سرد و سیاهو پاره کنم بر می گردم ...
آرام باشید و عاشق...