Friday, June 16, 2006

خلوت من


با چشمهایی تشنه به عکست خیره می شوم و باز سبراب می شود چشمهایم از تشنگی ،با دستهایی سرد و زخمی غبار روی عکس را پاک می کنم و این بار اشکهایم کهنگی تصویر را می شویدو باز از زخم دستم که جای بوسه های داغ تو بود اه می کشم و خون سرخ است که در بین زخمها ریشه می دواند . ارام ارام اشک می ریزم می دانم که بخاطر زخم دستم نیست شاید بخاطر زخم کاری قلبم است ،زخمی عمیق که هیچ مرهمی برای این زخم کهنه نیافته ام به جز ... چشمهای غریبه یی که نمی داند کیستم نمی داند که به یادشم
تنهایم نه در رسوایی زمانه ،بی کسم نه در عمق غم ،فقط این تنهایی عذابی است در خلوتم که بر تصویر زندگی ام نقش بسته ،فقط در خلوت خاکستری ام است که این صندوقچه ی قدیمی را باز می کنم و ان قاب عکس غبار گرفته را می بوییم
اه باز هم این شب است با تابوت سیاهش در دل اسمان جای می گیرد و باز این منم و خلوت خالی از همدم و همدرد . باز هم منم و صدای بی صدای ناقوس خاطرات پاییزی مان و رد پای بی رحم و تب سوز رفتنت وجدایی مان
می دانم باز هم کسی نیست که همچون تو در روزهای عاشق بودنت چشمهایش نگران این قلب خسته باشد حتی ان غریبه ، او که این نوشته ها را می خواند ولی نمی داند ان غریبه در میان واژه های سرد و نمناک با اویم . حتی نمی داند که در شب یاد او را در کنار تو می گذارم و به تنهایی خود می گریم
اما او شاید به عشق دیگری دل می سپارد و شب را سحر می کند اما خدای من سهم این دستهای من چه می شود که هنوز هم پاییز زرد در بین ان می تپد .هنوز هم محکوم به سردی و زوالند هنوز هم این دستها رنگ خوشبختی را ندیده اند .نمی دانم کدام طلسم سهم این دفتر زندگی ام بود اما دیگر نه می توانم فراموشت کنم نه از خدا می خواهم که تو را به من باز گرداند فقط در دعاهای شبانه ام ازاو می خواهم که قدرت زندگی را به رگهای یخ زده ام ببخشد . از او می خواهم که این قدرت را در وجود م جای دهد که به ان غریبه که نمی دانم کیست به او که فقط چشمهایم شراب چشمهایش را نوشید بگویم ناگفته های دلم را اما باز هم می ترسم ،می ترسم که همچون تو تنهایم بگذارد و باز هم تنهایی وتنهایی و تنهایی و ست که مرا در اغوش سرد خود کشیده و باز هم این اشک و اشک واشک ات که مرا بی قرار می کند فقط به اسمان چشم می دوزم می دانم که خدای من مرا تنها نمی گذارد

No comments: