Sunday, July 16, 2006

جاده


يه روز ديگه امد امروزم بايد از رهگذر گفت
رهگذر با اينکه خيلی خسته شده از جاده
ولی بازم جاده رو دوست داره
جاده ای که آخرش تو باشی
رهگذر با اين که روز خوبی داشته و بيشتر راه رفته
نزديک مقصد رسيده ولی بازم دلش گرفته
از سرنوشت گله داره
آخه رهگذر چگونه ميتونه دلتنگیشو به تصوير بکشه
رهگذر با زبان بی زبانی بهش گفته بود
بهش التماس کرده بود ...
خدا کنه امروزم هوا ابری شه
آخه بهترين هديه که رهگذر از عشق گرفته بود
همون ابرايی بودن که هميشه
بغض می کردن ولی نمی باريدند
دلشون پر بود ولی خاليش نمی کردن
آخه خيلی سخته ساعت ها تو خيالت باهاش حرف بزنی
ولی وقتی ديديش فقط يه سلام بتونی بهش بدی
يا سخت تر از اون اينه که وفتی پشتتو می کنی بهش
واشک گونه هاتو خيس کرده اما مجبور باشی
بخندی که اون نکنه از اشکای تو ناراحت بشه

Luck And Life!!!




These Days I am Changing More Than Before as I Have Been Changing All the Time in My Life, I am Trying to Know How Different People Live and How They Think!!!By the Way, I am Seeing Some People Who Are Looking For Nothing in Their Life!!!Some Others are Playing the Role, and Me Here Like to Be Different and Not Like Others, When They Try to Take Every Thing Easy, I See They Forget Many Things But They Never Find Lucks, You See That They Are Looking For...But Never Find...!!!So How Can We Find Luck For Life?And How Can We Find Best Things For Ourselves?Some of My Friends Think That There is No Good or Bad in This World,Just We Try to Imagine Some Different Things For Ourselves,I'm Not Disagreed with Them,But Some Thing Remains Here Is That"Why we Make These Kind of Differences?",I Mean Why We Call Some Thing Bad Or Good?I Think The Situation Can Influence in Our Mind, And Can Make Many Different Things There, For Example I Can See Some People That They Are Cruel and They Think They Must Be Like This, Far From That We Think Being Crule is Good Or Bad, They Think the Situation Made the Result, So We Must Try to Find The Best Way For Ours, And Who Knows The Best Way?

Saturday, July 15, 2006

Romance Of Love





Though it's forbidden for my arms to hold you
And though it's forbidden,
I tease myself towards you
That I hold you secretly each time we meet
In these forbidden games that I play
Though it's forbidden in dim quiet places
To capture the rainbows my aching heart chases
My bitter sweet ecstasy, come to me
In these forbidden games that
I play Everyone knows you belong to another
Spinning your magic for him and no other
Still, I'll be content to be part of this fantasy
Part of this game that I play
Though it's forbidden and you love him now
I'll keep my love hidden and love you forever
Through countless eternity you will be mine
In these forbidden games that I play
Everyone knows you belong to another
Spinning your magic for him and no other
Still, I'll be content to be part of this fantasy
Part of this game that I play

Forbidden games’ Musical Theme

.........


شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست
هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

وقتي دلم ... !



وقتي دلم ...


وقتي دلم به اندازه غربت سرنوشتم مي گيره داغ دلم تازه مي شه وقتي ذهنم از تكرار ، تكرار هميشگي آزرده مي شه تازه متوجه مي شوم (تكرار تا ابديت ) كلمه اي جديدي نيست . وقتي مي بينم چشمام زندگي راآن طور كه هست نمي بيند حسرت مي خورم وقتي همش غم را مي بينم صبر و قرار خودم رو از دست مي دم . وقتي مي بينم آهنگ زندگي جز (( غم غم غم )) چيز ديگه اي نيست فقط اشك چشمام را نگه مي دارم . وقتي متوجه مي شم بغض ، راه گلوم را بسته فقط خدا خدا مي كنم . كه درد بغض ، گلومو بي خيال شه. وقتي مي بينم زندگي من جز رنگ باختگي چيزي نداره آتيش

.... مي گيره وقتي

Friday, July 14, 2006

نمی بخشمت


نمی بخشمت
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....
بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

نمی بخشمت
بخاطر دلی که برایم شکستی ....
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ....

نمی بخشمت
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ....
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

و

می بخشمت
.
.
.
.
.

بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی ....

Thursday, July 13, 2006




مي آييم و مي رويم
چون گداز شهابي بر آسمان
و هم چون برف سنگيني بر زمين
چون موج شتابنده اي بر دريا
و بسان تنوره ي گردبادي در هوا
و چون كاروان خسته اي در صحرا
و از خود در پناه شبي پر ستاره
تنها مشتي خاكستر به جا مي گذاريم
تا كاروان هايي كه از قفا مي آيند
از هجرت ما بي خبر نمانند

Wednesday, July 12, 2006

ادا در نیاور




تورا نمی خواهم چون* تو * نیستی ، چون همه ات اداست
ادای آدمهای عاشق را در نیاور
همانهایی که عشق با همه پستی اش ! برایشان زیاد است
ادای آدمهای خیلی بفهم! را هم در نیاور
همانهایی که دو دوتا را از یه راه دیگر می روند تا بشود ۵ تا

یا ادای آدمهایی را که به خیالشان اگر نباشند چه ها که نمی شود
همانهایی که خود را موثرترین عنصر هستی و خلقت می بینند
همانهایی که کل نفس های بشریت را مدویون یک نفس خود می دانند
یا ادای آدمهایی که شب ها در خواب خود را جای سیندرلا می بینند
همانهایی که اگر یک لحظه چشمت بهشان بیفتد باید تمام زندگی ات را کفاره بدهی
اصلا ادای آدم ها را در نیاور! تو را چه به آدمیت
نه، نه اصلا ادا در نیاور،...ادا در نیاور چون زشت می شوی
*خودت* باش
*خودت* بمان
*خودت* بمیر
*خودم* هستم تا هستم

Tuesday, July 11, 2006

Slow Dance

This poem was written by a terminally ill young girl ina New York Hospital.
It! was sent by a medical doctor -
SLOW DANCE
Have you ever watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading night?
You better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
Do you run through each day
On the fly?
When you ask How are you?
Do you hear the reply?
When the day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You'd better slow down
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
Ever told your child,
We'll do it tomorrow?
And in your haste,
Not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say,"Hi"
You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.
When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away.
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over. --------------------

Monday, July 10, 2006

goodbye


چمدون ِ لب ِ درگاه ، آخرين لحظه ي بدرود
چشماي خيس ِ درشتت ، رنگ روزگار من بود
يه نگاه ِ سير ِ كامل ، يه تبسم ِ‌ شكسته
رفتي ُ نديدي دستام ، از ترانه پينه بسته
نارفيق! هجرت ِ چشمات ، ختم ِ بيداري ِ برگه
بي تو طعم ِ اين تبسم ، طعم ِ تلخ ِ جام ِ مرگه
نارفيق! سكوتِ آينه ، معني ِ رضايتم نيست
تو مي دوني ، تو مي دوني كه گلايه عادتم نيست
رَد شدي از دِل كوچه ، تا درخت ِ يادگاري
گفتي از اونورِ كابوس ، يه بغل رؤيا مياري
به دروغاي قشنگت ، من چه ساده دلسپردم
بي تو با ياد ِ تو صدبار ، توي هر ثانيه مُردم

Thursday, July 06, 2006

بی تو....

خوب می دانم که بی تو غریبم
روزها چه بی خبر می گذرند
انگار به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند
بدون تو از زمستان می نویسم و توی گلدانهای دلم آرزوهای کال را می نشانم
خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را نمی پرسد
و از میان شالیزارهای نگاهم رد نمی شود
خوب می دانم کسی مثل تو به پروانه های خیالم سلام نمی کند
کاش می توانستم تک بیتی قشنگی برایت بنویسم که لایق تو باشد
کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم
من به اندازه بی کرانگی آسمان به مهربانیت معتقدم و تو را دوست دارم به اندازه......؟

Wednesday, July 05, 2006

هميشه فقط تو را دوست ميدارم...!!


!!!هميشه فقط تو را دوست ميدارم
چقدر دوستت دارم!!!هيچ مي داني؟؟به اندازه تمام ذرات وجودم!!به اندازه باز كردن دو دست از دو طرف و در آغوش كشيدن تو و تو را در بغل فشردن و تند و تند بوسه زدن.!!به اندازه تمام آن اشكهايي كه از چشمانم
به پايين مي افتاد و با هر قطره اش دلم را انگار ميان آسياب مي انداختند....مي داني خيلي مي خواهمت به اندازه تمام دل نگراني هايم از نداشتن چشمها و خنده هاي بي امان تو...خوب مي دانم كه اشتباهاتي داشته ام ولي به تار مويت قسم مي خورم كه ديگر نباشد و نشود...مي خواهم قلبم را دو تكه كنم و آنرا با تو تقسيم كنم شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستانيمان نداشته باشد اما...براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي مرا در دستانت حس كني پس بمان در برابرم!!!....آهاي اهالي قلبم داره مياد توي دهنم كسي نيست به دادم برسه؟؟؟من ديگر با روزگار نمي ستيزم من ديگر با تو هم سر جنگ ندارم...مي داني در ستايش تو ديريست به ديوانگي مشهورم...راستي اگه هيچ وقت نمي فهميدم عاشقت شدم چي مي شد؟؟؟شايد اونجوري هميشه پيشم مي موندي و من در عين ندانستنم خوشبخت بودم...!مي دانم باور نمي كني ...ولي نمي دانم چرا تو..!چرا تو را شايسته چنين عشقي يافتم...!!مي دانيد درون مرداب گذشته ام فرو رفته ام و هر چه تلاش هم ميكنم بيشتر فرو مي روم...و به پايان مي رسم...يادت هست اول آشناييمان ميگفتي رسيدن پايان همه چيز است؟؟من نمي دانم آيا رسيده ام كه اينگونه پايان يافته ام و در اين مرداب فرو مي روم؟؟؟آهاي اهالي ...بايد ماند و پوسيد..؟؟ يا رفت و رسيد و تمام شد...!!...واما كلامي با تو ((عزيزدل))اين را بدان كه دوستت داشتم ....و دوستت دارم....و دوستت خواهم داشت...و بي آنكه بخواهم دوستم بداري مي پرستمت..!كاش عشق مرام نداشت و من تنها نمي شدم!!

Tuesday, July 04, 2006

دفترعشق


لبم محكوم شد به شكستن ...
غرورم محكوم شد به خرد شدن ...
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ...
دلم محكوم شد به تير خوردن ...
چشمانم محكوم شدند به باريدن ...
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...
و اما عشقت محكوم شد
كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ...
در ميان جاي جاي قلبم ...
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه شده ام

با توام


با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تويي اونکه تو وجودت
نيمی از خودم رو ديدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسيدم
گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سياهم
با حضورت ميشه حس کرد
يه نفس بوی بهاروميشه از لبای تو
چيد عطر باغ
قصه هارو

ماه تنها بود ، منم


اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جاحالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت . اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند ، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب در آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم .

Monday, July 03, 2006

از حضورت می ترسم!

احساسم را فریاد می زنم تا بشنوی....
از هجومت می ترسم....
از هجوم گاه گاه خیالت بر آستانه احساسم سخت هراسانم....
دیرگاهی است که شب تا شب کابوست را می بینم...
دیرگاهی است که زندگی ام را وحشتی فرا گرفته...
وحشتی به نام *تو*
وحشتی سرشار از* یاد تو*
فراموشی ات را در بازار دلم به حراج گداشتم تا شاید فراموش شوی...
اما افسوس فراموشی ات هم خریدار ندارد
فراموشی ات خریدار ندارد....

نگو که ماندنی شدی در دلم، نگو......
نگو که حریم دلم را برای تا ابدیتت انتخاب کردی
نترسان مرا......

مرا از هجوم یکباره حضورت نترسان...

...دلم تنگ است برای


برای تو


برای تو

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند
و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اينبار برايت مي نويسم که
:دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند
مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند
مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که
دلتنگت شده ام به همين سادگي

Sunday, July 02, 2006



اندازه ی هزار قرن خستم....
دلم لک زده برای یه همدم خوب....
یکی که بشینه پا به پات اشک بریزه....بغلت کنه...
تا لاقل اشک هات رو روی شونه های اون خالی کنی....
دلم لک زده برای یه عشق پاک
و صمیمی....
یه چیزی که مثل یه معجزه زندگیم رو عوض کنه......
وای کاش افسانه ها
حقیقت داشتن...
کاش یه جعبه ی جادو همه چیز رو تغییر می داد