Sunday, July 16, 2006

جاده


يه روز ديگه امد امروزم بايد از رهگذر گفت
رهگذر با اينکه خيلی خسته شده از جاده
ولی بازم جاده رو دوست داره
جاده ای که آخرش تو باشی
رهگذر با اين که روز خوبی داشته و بيشتر راه رفته
نزديک مقصد رسيده ولی بازم دلش گرفته
از سرنوشت گله داره
آخه رهگذر چگونه ميتونه دلتنگیشو به تصوير بکشه
رهگذر با زبان بی زبانی بهش گفته بود
بهش التماس کرده بود ...
خدا کنه امروزم هوا ابری شه
آخه بهترين هديه که رهگذر از عشق گرفته بود
همون ابرايی بودن که هميشه
بغض می کردن ولی نمی باريدند
دلشون پر بود ولی خاليش نمی کردن
آخه خيلی سخته ساعت ها تو خيالت باهاش حرف بزنی
ولی وقتی ديديش فقط يه سلام بتونی بهش بدی
يا سخت تر از اون اينه که وفتی پشتتو می کنی بهش
واشک گونه هاتو خيس کرده اما مجبور باشی
بخندی که اون نکنه از اشکای تو ناراحت بشه

No comments: