Wednesday, August 23, 2006

4 u


برای تو

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .تا به حال نوشته بودم ؟به گمانم نه !پس اينبار برايت مي نويسم که مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
دلتنگت شده ام به همين سادگي .

Friday, August 11, 2006

اينروزها ....

می دانم . می گویید اینهمه وقت کجا بودم. چه از سفر به ایران به ارمغان آوردم. چه تجربه هایی؟...راستش خاطراتی بیشتر تلخ دارم تا شیرین. آنهم در شرایطی که بیشتر از هر وقت دیگری به آرامش و خاطرات شیرین احتیاج داشتم... اما امان ازین مردمان روزگار که درست به وقت نیاز به جای آنکه مرهم بر زخمت بگذارند نیشتر به زخم هایت فرو می کنند
اگر ایران آمدنم چند خوبی داشت همان دیدن دوستانم بود. آنهایی که دلم به دیدنشان زنده شد و معنای دوستی عمیق تر و تاره تر از هر وقت دیگری. آنها که سفرم را معنا دادند و کمک کردند تا دست خالی ازین سرزمین تفتیده باز نگردم. آنها که نشانم دادند در ورای همه تلخی ها هنوز شیرینی "دوست داشتن" هست... آنها که می شناسندت. به بهایی ناچیز نمی فروشندت و همانگونه که هستی دوستت دارند. هرچند آزرده و ناهنجار، هرچند گرفته و بیمار. آنها که "دوست" هستند حتی در پریشان حالی و افسردگیت...
اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم
غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم