
برای تو
ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت.سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .تا به حال نوشته بودم ؟به گمانم نه !پس اينبار برايت مي نويسم که ميخواهمت هنوز ؟؟؟گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد.و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
دلتنگت شده ام به همين سادگي .