Tuesday, November 07, 2006

بنام او


بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست
بارالها!بگذار شایسته ی بنده نوازیت باشم، بگذار بوی خاک و عطر سجاده، مشامم را پر کند، بگذار لغزش اشک را که در پی یافتن رو شنایی، گونه هایم را در می نوردد احساس کنم و بگذار در فراق خود، به قرب و عنایت تو نائل شوم.


عقل و عشق
عقل گوید من دلیل هر نمودم
عشق گوید من شهنشاه وجودم
عقل گوید آگه از هر شر و خیرم
عشق گوید برتر از اینهاست سیرم
عقل گوید من به هستی رهنمایم
عشق گوید نیستی را ره گشایم
عقل گوید من نگهدار وجودم
عشق گوید فارغ از بود و نبودم
عقل گوید من نظام کایناتم
عشق گوید رسته از قید جهانم
عقل گوید کشف معقولات خوانم
عشق گوید علم مجهولات دانم
عقل گوید از خطرها می رهانم
عشق گوید در خطرها من امانم
عقل گوید رهنما و راه دانم
عشق گوید من به راهی بی نشانم
عقل گوید من نشان افتخارم
عشق گوید بی نشانی خاکسارم
عقل گوید عالم و صاحب کمالم
عشق گوید من به دنبال وصالم
عقل گوید اهل فن و هوشیارم
عشق گوید با فنونت نیست کارم
عقل گوید من خبیر و نکته دانم
عشق گوید بی خبر از این و آنم
عقل گوید اهل بحث و قیل و قالم
عشق گوید من قرین وجد و حالم
عقل گوید من چراغ تیره روزم
عشق گوید نوربخش دل فروزم
(دکتر جواد نوربخش)

TEARS.....


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند.... بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ... تو در طلوع باشي و من در غروب .. در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....من که در غروب زنداني ام !اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم ... پس لبخند بزن...من دل داده ام تا جان نبازم ...مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي ! فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بودکه مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ... من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برایهم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ، هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ... در اين بهار وقتي از پس هر باران ،آسمان را مي نگرم ،سکوت است و لطافت و رنگين کمان ... اي کاش از پس هر غباري ،رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...من فقط ماندگاري مي خواهم ...

گاهی فقط یک نقطه...........


گاهی فقط یک نقطه...........
ما انسانها چقدر عجیبیم و گاه چقدر شگفت , ببخشید اشتباه شد , همیشه شگفتیم ....نگاهمان آنقدر بزرگ است که خیلی از ما قدرت دیدن بزرگ و بزرگی و بزرگها را نداریم...آنچنان عمیق نگاه میکنیم که فراموش میکنیم در حال نگاه کردنیم و غرق شدن در دور دستها, ما را از همین کنار مان غافل میکند , به دنبال دارایی هستیم و دایره آن را محدود میکنیم و زیباتر اینکه از آنچه داریم و دارایی همراه ماست غفلت می ورزیم , زیباییها را می طلبیم و آن را محصوردر رنگها میکنیم و سلیقه امان را در اوج میبینیم , بر عقل و اندیشه و فکر و علم دیگران خورده میگیریم و نقصهای خودمان را به سطل فراموشی قرض میدهیم ............ .....دانایی را دارایی نمیدانیم و مال را در محدوده میلمان می طلبیم و خوشی را در اضطراب و نگرانیمان دربدر میکنیم و آنچه را که داریم فدا میکنیم تا چیزهایی را که خیال میکنیم نیاز داریم به دست بیاوریم ,حتی خواستمان را به خواست و اراده دیگران گره میزنیم و با طناب آنها به چاه میرویم............ ......... ......... .......
که خیلی وقتها طنابشان نیز پوسیده است
کلمات چقدر به هم نزدیکند , و حتی زمانی خیلی شکل هم می باشند و معنای متفاوتی میسازند و زمانی دیگر نیز, ظاهرا فرقی با یکدیگر ندارند اگر چه بر فرق هم میکوبند , نقیض هم نیستند و یکدیگر را نقض میکنند , از یکدیگر شکستی نخورده اند و همدیگر را میشکنند , سنگ یکدیگر را به سینه نمیزنند که هیچ, بلکه سر آن یکی را با سنگ میشکنند , از نفرات یک سپاهند و از هم نفرت دارند , باید برای هم آرایش باشند و دل هم را ریش میکنند , به تنهایی معنا ندارند پس باید با در کنار هم قرار گرفتن شکفته شوند اما بینشان شکاف است, واجب است قرار دل هم باشند و قرار از دل هم میستیزند , شایسته است تا غبار از چهره هم بزدایند و غبار چهره هم میشوند و این قصه تلخ کلمات جاری بر زندگی ماست ....فقط میتوان گفت که کاش............ ......... ..فقط
کاش گاهی سفره دلمان را برابر اهلش میگشودیم و دلمان را با خنجر حسرتها سفره نمیکردیم , عبرتها را و عشرتها را و حسرتها را خوب شناسایی میکردیم و بعضی لحظات دلمان را از جایگاه دلاوری به دلبری تنزل میدادیم....... مداد گفتارمان را کمی جا به جا میکردیم , آن موقع همه چیز زیباتر میشد و رنگها دیگر کدر نبود تا کدورت بکاریم,دوری را دور می انداختیم و از گذ شت نمی گذشتیم , نیرنگ را کمی کوتاه میکردیم تا رنگ داشته باشد ...و در این حال بر حریم دل راه میافتیم و محرم میشدیم و حرم دل را برای ورود فرشتگان آسمانی آذین میبستیم و آیین مهر را فریاد میزدیم............ ......... .....
هیچ دقت کرده ای ؟ تفاوت میان محرم و مجرم چقدر است؟
هیچ دیده ای؟ تفاوت میان محبت با محنت چقدر فرق است؟
هیچ دیده ای ؟ میان مراحم و مزاحم......میان خواب و جواب؟
میان لعنت و لعبت چه؟
و............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ....
اگر درست نقطه بگذاریم خیلی چیزها درست میشود ............ ....

گاهی فقط یک نقطه ....نه بیشتر.....همین