Thursday, May 24, 2007

کابوس



کابوس


آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد..

.رهگذري بود که روي برگ هاي خشک پاييزي راه مي رفت...

صداي خش خش برگ ها همان آوازي بود که من گمان مي کردم

مي گويد دوستت دارم...
...پریدم...

به جلوی آیینه رفتم...

از صورت عرق کرده و چشمان سرخم به خود آمدم...

راستی خواب بدی بود...

گرچه قدرتش توانسته بود مرا به عمق واقیعیتی تلخ برد

اما ماهیتش خواب بود و گذرا

و لبخند نا خودآگاهی که یک مرتبه لبانم را تسخیر کرد

تمسخر زیبایی بود برای نابودی تمام قدرتش

گوشزد :
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ، ناله نکن ؛
خاموش باش
قرن ها نالیدن به کجا انجامید !؟


؛دکتر شريعتی؛

No comments: