Tuesday, May 29, 2007

همیشه از غارها صدای چک چک آب می آید...



...
می خوام گريه كنم، فايده نداره
ديگه با اين چيزا آروم نمی شم
می خوام با هر نفس بخونم اما؛
دوباره با يه بغض خفّه می شم

دوباره با يه عكس شيش در چار
توی بهت چشام آتيش می گيرن
تموم لحظه های دود خورده
كه ديگه واسه گريه خيلی ديرن

می خوام از اين نفس بارون بسازم
اگه اون روزای رفته بذارن
می خوام از قفس آسمون بسازم
اگه اون روزای رفته بذارن

آخه وقتی كه آسمون يه غاره
پر از جير جير خفاشای هاره
يه ابری كه گرفته قلبش از درد
بياد داد بزنه از چی بباره؟

كي از بغض كليشه ی سياهش
مياد يه معنی تازه بگيره
كسی كه حتی درد دل نكرده
حالش خيلی بده داره می ميره

می خواد گريه كنه فايده نداره
ديگه با اين چيزا آروم نمی شه
مي خواد با هر نفس بخونه اما
دوباره با يه بغض خفّه می شه
...

1 comment:

Unknown said...

hi, nice blog