Saturday, June 30, 2007

GoodBye Note!


سلام. خيلی وقته که چيزی ننوشته ام. خيلی گرفتار بودم و نشد بيام و اينجا چيزی بنويسم. گفتم بد نيست تا مطلبی جديد بنويسم اين رو براتون اينجا بگذارم
****
بعضیها دوست دارند دور و برشون شلوغ باشه. حالا یا دوست دارند جلب توجه کنند یا از تنهایی میترسند. اما خوب شما فکر میکنید آیا این ها تنها نیستند؟در عجبم که ای بامداد در جمع چه تنها نشسته ایتنها آری اما با خود در جمع نشسته اماحمد شاملو (البته اگه حافظم درست یاری بده و لغات شعر و پس پیش نکرده باشم)این بعضیها راحت ماهی ها رو با افراد دیگه جایگزین میکنند. براشون مهناز بره منیژه بیاد کامبیز بره کورش بیاد فرق نداره .خیلی راحت بوقلمون و رنگ میکنند جای قورباقه بدل شون میفروشند.بعضیها هم دوست دارند یکی رو پیدا کنند مثل سیریش و چسب دو قلو طرف و به چسبونند بدل شون. سالها هم طرف و نبینند
پوستش و لمس نکنند دلش و میبینند دلش و لمس میکنند.برش میدارند میرندش تو مترو سره کار تو کافی شاپ باهاش کلی کافه لته یا قهوه ترک میخورند. میبرنش کلاب چشماشون و میبندند تو موزیک غرق میشن باهاش.برای این ماهی ها طاعون بیخوابی بستر شبهای شعرشونه. هنوز کنار دن منتظرند گریگوری ملخوف بعد ازسالها جنگ به آکسینیا برسه. برای این بعضیها سرهنگ آئورلیانو بوندیا هنوز میجنگه ، سالهای وبا هرگز پایانی ندارند. بچه هاشون دم دار و مرده بدنیا میآیند و هر جا میرند پروانه های زرد دنبالشونند.سر حوض شون طوطی داش آکل همیشه یک سرود و می خونه......

Wednesday, June 27, 2007

چقدر آسمان بزرگ است





تازه به زندگی پیله کرده بودم که سر رسیدی؛
پر در آوردم
اما هر چه پر زدم؛
به تو نرسیدم...

حتی بعضی وقت ها آسمان ـ بدون تو ـ قدم می زند
زیرِ
گریه،دیوانه می شود...
می دانی! آسمان خیلی دلش بزرگ است!

بعضی وقت ها ـ بدون تو *ـ قدم می زنم زیر باران
به آسمان نگاه می کنم؛
شانه ها يم درد می گیرند.
چقدر آسمان بزرگ است


*البته هیچ وقت ـ با تو ـ قدم نزدم. ...

Friday, June 22, 2007

حرام کاری


نوشتنم گرفت ...٬
نوشتنی از نوع ندانستن
ندانستنی از نوع تهی شدن
و تهی شدنی تا انتها...

و گاه گاه چه لذتی بالاتر از تهی شدن...
و به خلوص رسیدن...!؟
خلوصی آلوده به عشق

که شاید دیگر آلوده که شد بزرگان نام خلوص را حرامش دادنند
و انگار تازه می فهمم که
حرام کاری بیش نیستم
و از بس حرام کرده ام به ایمان رسیده ام....
راستی گفتم حرام...در خاطرم چرخی زد که :
پیش تر ها
کوچک تر از آن بودم
که بدانم واژه هایم حرامش می شوند
ساده تر از آن بودم که
ننوشته هایم را طلبکارش باشم
مهجور تر از آن بودم که
سکوت همیشه فریادم را بهانه ای برای صدا شدن دهم
نا گفته تر از آن بودم که حتی واژه ای در کلامش باشم
و عاشق تر از آن ، که زبانم لال ،

حرفی از عشق بر لبانم به ناگاه جاری شود
اما پیش تر ها هم به سرعت همان چرخش کوتاه در یاد آمده ی خاطرات ،

گذشتند و من ماندم و اکنو ن و اکنون و هزاران ثانیه ی در ذهن بافته شده و نبافته ،


و تو
که آمدی و
و پیش از آمدنت خود را در معادله ی مجهول زندگی من اثبات کردی

و ذوب شدی در بزرگترین درجه ی معادله ی بودن و
ماندی و ...
گفتی و ...
هستی ...
و من
که آمدنت را نه چنان ساده ی ساده
که سخت...
اما خوش باش گفتم...!


پ.ن : و اما گاهی دلم ؛ دلتنگ پیش تر ها می شود که بزرگ تر از اکنون بوده ام
خاطرت آسوده .... این روزها دلتنگی هایی از این نوع بهایی ندارند..

.که اگر داشتند هم از یک سوارخ دو بار گزیده نمیشدم

Monday, June 04, 2007

Painter


کاش دستهای نقاش برایم نقشی دیگر زده بود
اما اینبار خودم نقش می زنم
تنهایی را بند می زنم
سیاهی را رنگ می زنم
کاش چشمهایم را می بستم
همچون کودکی ام می گریستم
کاش روزگار نامرد حرمت این اشک را نگه می داشت
کاش سیاهی درون این شب بمیرد
اگر نرفت ،اگر نمرد خودم می کشمش
من نابودش می کنم
گلایه از کسی ندارم
انتقام از کسی نمی گیرم
اما این انتقام را از خودم می گیرم
که غریبه ایی را به درون خلوت آبی ام راه دادم
و او دیوارهای آن اتاق را با سیاهی نقش زد و رفت
انتقام محکومیت مال من است تا ابد او را محکوم به تنهایی می کنم

این دلم و این دستهایم دیگر به دستی و دلی نیازی ندارد