کاش دستهای نقاش برایم نقشی دیگر زده بود
اما اینبار خودم نقش می زنم
تنهایی را بند می زنم
سیاهی را رنگ می زنم
کاش چشمهایم را می بستم
همچون کودکی ام می گریستم
کاش روزگار نامرد حرمت این اشک را نگه می داشت
کاش سیاهی درون این شب بمیرد
اگر نرفت ،اگر نمرد خودم می کشمش
من نابودش می کنم
گلایه از کسی ندارم
انتقام از کسی نمی گیرم
اما این انتقام را از خودم می گیرم
که غریبه ایی را به درون خلوت آبی ام راه دادم
و او دیوارهای آن اتاق را با سیاهی نقش زد و رفت
انتقام محکومیت مال من است تا ابد او را محکوم به تنهایی می کنم
این دلم و این دستهایم دیگر به دستی و دلی نیازی ندارد
اما اینبار خودم نقش می زنم
تنهایی را بند می زنم
سیاهی را رنگ می زنم
کاش چشمهایم را می بستم
همچون کودکی ام می گریستم
کاش روزگار نامرد حرمت این اشک را نگه می داشت
کاش سیاهی درون این شب بمیرد
اگر نرفت ،اگر نمرد خودم می کشمش
من نابودش می کنم
گلایه از کسی ندارم
انتقام از کسی نمی گیرم
اما این انتقام را از خودم می گیرم
که غریبه ایی را به درون خلوت آبی ام راه دادم
و او دیوارهای آن اتاق را با سیاهی نقش زد و رفت
انتقام محکومیت مال من است تا ابد او را محکوم به تنهایی می کنم
این دلم و این دستهایم دیگر به دستی و دلی نیازی ندارد
No comments:
Post a Comment