Wednesday, August 08, 2007

ديوانگي


















ديوانگي





زندگي آنچه زيسته ايم نيست

بلكه چيزي است كه به ياد مي آوریم

تا روايتش كنيم

دوباره ميخوام خاطرات رو ورق بزنم

دوباره گذشته روتكرارمیكنم اما نميدونم ازكجا شروع كنم

فرقي نميكنه ازكجا شروع كنم ازهرجا كه شروع كنم شيرين نيست

ازهرجا كه بگم تلخه

همش خاطرات شيرين كه تلخ شد.همش بي وفايي

بعضي ها ميگن بيخيالش ديوونه

كاش ديوونه بودم ديوانگي هم عالمي داره

هيچ كس به ديوانه خرده نميگيره كسي سرزنشش نميكنه

عاقل نباش كه غم ديگران خوري

ديوانه باش تاغمت ديگران خورند

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد

با وفاترين دوست به مرورزمان بي وفاشد

اما تاحالا ازخودمون پرسيديم اين ديوانه ازاول ديوانه بود؟

يا ديوانه شد؟

اگرديوانه شدچرا ديوانه شد؟

اين ديوانگي ارزشش ازهرعاقل بودني بيشتره

ديوانگي براي عشق

ديوانه شدن ازبي وفايي

ديوانه شدن بخاطرهمه دروغ هاي قشنگي كه شنيدي

ديوانه اي كه هنوزبا ياد اون زندگي ميكنه

هنوز فكرميكنه كه هرجفايي كه ديده همش يه خواب بوده

هنوز با نفسهاي سردش اميد به روزهاي گرم داره

هنوز با قلب يخ زده اميد به تابش آفتاب داغ داره


ميرسد روزي كه بي من روزها را سرمني

ميرسد روزي كه مرگ عشق را باوركني

ميرسد روزي كه تنها دركنارعكس من

نامه هاي كنه ام را موبه مو ازبر كني

No comments: