
سلام ای غرابت تنهایی
من صداقت را به ارث برده ام ، و یگانگی را از خدا یاد گرفته ام
شب غریبی است نمی دانم چرا همه جا نشانی از تو می یابم
چرا عشق باید با جدایی همراه باشد
چرا همیشه عشق در شوق وصال جلوه گری می کند
قلبم از عشق می سوزد و روحم از فراق
یگانه عشق من ، سکوت و تنهایی من را می بینی
و به انتظارم پاسخی نمی دهی ؟
امشب از دردی شکایت میکنم
از دل ، از ماندن شکایت می کنم
اه از این روزگار بدسرشت ، ببین روزگارم را چه بد نوشت
دردها امشب فراموشم کنید ، بادهای مرگ خاموشم کنید
دردها بر من تبسم کرده اند
خنده هایم را کجا گم کرده ام ؟
کاش همیشه زمستان بود تا من توجیهی برای دستان همیشه سردم داشتم
کدوم اندوهت را بگریم: نبودنت یا در بند بودنت را ؟
من رنج تنهایی را می دانم
پس تجربه مه یخ زده را حس می کنم
از این تنهایی دلم گرفت
بر ایوان می روم
و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
نمی دانم سرانجامم چیست ؟
اشک ها روی احساس من می لغزند
اشک ها راز من را می دانند
در شهادت شمع راز منوری است
که آن را اخرین قطره اشک خوب می داند
فریاد من در وحشت ترین شب ها گریز از درد بود
من به جنگ سیاهی می روم
در عطش تاریکی شب می روم تا خاکستر بال هایم را به باد بسپرم
نگاه تو ، انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است
در سکوت صدای نگاه تو
تراژدی مرگ همه فریادها را تجربه کردم
ای تو مرهم بر سکوت نیمه شب من
افسوس تمام خاطره های من از خون است
یک تلنگر مانده تا دیوانگی
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر
لرزش دستانم زیر آوار رنگ ها ناپدید ماند
رنگم ، طرحم ، دستم مثل غم است
زندگی ام پردرد چون زندگانی غم است
اری این ها همه زیر سر غم است
من کیستم .... خود را نمی شناسم
صدایی از دور دست می شنوم
گویی می گوید ، تو غمی ...
چرا فکر میکنی تردید نکن
تو خود غمی و غم خود تو
چه واژه غریبی است این انتظار
همه چیر به انتظار اویخته است
زمان ، ذهن ، نفس ...
همه خاک می خورند زیر آوار انتظار
در تونل بی انتهای زمان گم شده ام
من به جای ساعت ، نوار سیاهی به مچ بسته ام
چون من پیمان خودم را با هر چه زمان است شکسته ام
چه قدر سخته سرت را باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده است .
No comments:
Post a Comment