Friday, December 05, 2008


و اینکه ما آدما به چارچوبای اخلاقی و سیستم عقلانی و استنتاجی و مدلای خارجی جهانشمول بیرونمون اونقده میچسبیم و جهان بینیمون رو از خودمون اونقدر جدا میکنیم که ..
شاید از ترس قضاوت خودمون یا دیگران یا هر چیه دیگه. اون دنیایی که من میشناسم و میبینم هر آدمی مرکز یه دنیاست و به اندازه ی تک تک آدما هم دنیا وجود داره و هیچی اصیل تر از وجود هر کسی نیست. هر چیزی وقتی واقعا بخوایش و بتونی به خواستن واقعی برسی درسته .. همه چیز ساده ست ولی اونقده ما به خودمون پیچیده ایم که نمیتونیم سادگی آفرینش و خودمون و دنیا رو ببینیم. شاید به
خاطر پیچیدگی زیاد این سادگیه که همه میبیننش و باورش نمیکنن .پ.ن. دنیایی رل میشناسم که در آن خوب و بد تعریف شده نیست. مهم این نیست که چه بخواهی و چه بگویی. مهم اینست که بدانی چه میخواهی و ایمان داشته باشی به آنچه میگویی.

Tiredness

when you spend your life with someone and you grow old together, and maybe you have kids together, you think it'll be always this amazing and you always feel that kind of love, and that sense of belonging.

and you do .. but .. it's just ... it's just that little pieces of you gets shipped away, by another person.
no matter how hearted that person is, you will be shaving little pieces of yourself away so that you fit together. you want to fit together, and you move over you to fit where you want to be.

and then one day you look up and then you don't even know who you areyou're there, but you're not supposed to be there anymore.cuz,
it's not you anymore.

and that's where we begin

Wednesday, November 05, 2008

"To love is to suffer. To avoid suffering, one must not love. But then, one suffers from not loving. Therefore, to love is to suffer; not to love is to suffer; to suffer is to suffer. To be happy is to love. To be happy, then, is to suffer, but suffering makes one unhappy. Therefore, to be happy, one must love or love to suffer or suffer from too much happiness ...... "


در رویاهای تازه ام
میان چرخدنده های خشن ولی زیبای ساعت بزرگی زندگی میکنم
که سهمگین تر از من است
ما
در میان ساعت
و با ثانیه ها زندگی میکنیم
ماعفربه ها را کشف میکنیم
شاید
این غایت زیستن ما در رویای امروز من باشد
میدانم
اگر آهنگ نیک و تاک ثانیه ها را بشناسی
به عقربه ها خواهی رسید
این آخرین حدیث جادوگر ساعت سهمگین زندگی رویایی من بود
جادوگر من، عقرب سیاهی بود که چنگک هایش به عقربه های ساعت شبیه بود

Thursday, October 30, 2008

صبح
صبحونه
تو
لحظه‌ها
چشمام رو میبندم و جنینم رو رها میکنم
تو رو در آغوش میگیرم
به ترس فکر کن
من ترسم
... کوله بارم را میبندم
بالای کوه
دریاچه‌ای ست به رنگ ابر‌های آسمانی
زیر صافی آسمان
در عمیق دریاچه
ماهیان
جفت گیری میکنند
گویی که امن ترین پناهگاهِ بودن
تاریکی عمیق آب دریا ست
یک مشت صدف در آب میریزم
دوستت دارم
میمیرم
... به آبی دریا
به موج
به تو
به صدف
به شب
به سکوت خاکستری عمیق پرده‌ی خیالی که تو آفریدی
و دور نشستی
تنها٬
ساکت٬
منتظر
... چشمانم را برای تو میبندم
و باز میکنم
نگاهم کن
جنین چشمانم را خیره شو
چشمانم را ببند
کودکی مرد
... نگاه کن٬
ببین
چشمات رو ببند و با من نگاه کن
یه بازارچه‌ی سیاه و تاریک و طولانی
ترسناک‌تر از همه چیز: ساکت
بدون هیچ جنبنده ای
فقط با صدای هر از چند باد
که خاکای روی زمین رو بلند میکنه و نزدیکی زمین می‌چرخونه و دوباره ول میکنه
میدونی تنها صدایی که هیچ‌وقت سکوت رو نمیشکنه صدای باده
صدای باد خشک
که کم‌کم قطع میشه
تو منتظری ٬ ته یکی از دالانای تاریک این بازارچه
تکیه دادی به دیوار و منتظری
صدای باد که قطع میشه ٬ یه مدت فقط سکوت رو میشنوی
بعد صدای پا میاد ٬ صدای قدمایی که از روی خاک برداشته میشن و دوباره روی خاک گذاشته میشن
دوباره ساکت میشه
من رو نگاه کن
حالا فقط صدای نفس میاد
خیسی ٬ عرق کردی
چشمام رو که باز می‌کنم نمیدونم چرا
و دلم میخواد بتونم آدما رو خیلی بهتر از قبل بو کنم و تو خودم نگه دارم ...
مثل قصه‌های هزار و یک‌شب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصه‌ای میگوید
که همه چیز در نگاه آدم‌هایش اتفاق می‌افتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصه‌ی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم
میدانی٬
تو در قصه‌های هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظه‌ها
میدانی لحظه یعنی چه؟
... گریه‌های تنهایی
تاریکی ساکت آخر شب‌
و شبهای هزار و یک شب تاریک عمیق پر معنای پر لحظه‌ی سنگین
تا همیشه
انگشتانم کند تر از ذهنم میدوند
باردارم شاید
شاید مست
می بينی چه بزرگ شده م؟
ديگه همه ش چشمم به در نيست
حالا ياد گرفته م به ديوار خالی روبرو نگاه کنم
بزرگ ترم می شم حالا
وايستا
**************************************************************************
شاید اینم یه قصه باشه
از اون قصه هايي که بايد بشينی کنار شومينه و تکيه بدی به ديوار
بعد یکی بیاد و کنارت بشینه ٬ بهت تکیه بده
و تو اونو محکم بگيری توی بغلت
شومينه هم بايد روشن باشه
تو دستت باید یه لیوان مشروب باشه
تو دست اون هیچی
يواش يواش باید بخوری و گرم شی
بعد شروع کنی
در گوشش قصه بگی
با يه صدای آروم
یه صدای آروم آروم
که میگی
يکی بود يکی نبود ...

Tuesday, October 21, 2008

دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم
و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم
میدانی٬
بار دقایق سنگین است ٬
بار روزها و سال‌ها سنگین تر و از همه سنگین تر ٬
لحظه‌ها دستم سنگین شده
گوشه گیرم چشمانم را میبندم و می‌نویسم
از خودم از تو از راز از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشته و آینده برایم
چون حرکت دادن نگاه می‌شود
روی گذر آب رود یا مثل شنا کردن ٬
وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم که میترسم که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست
و ترس تنها معنی سکوت مطلق است شاید چیزی مثل مرگ

Mitavan hamchon aroosakhaye kooki bood /ba 2 cheshme shisheyi donyaye khod ra did

من هنوزم ایمان دارم
که اگه آدم با تمام وجود چیزی رو بخواد ، اگه همه‌ش خواستن بشه ... اون اتفاق رخ میده ، اون چیز اتفاق میفته٬ به اون چیزی که میخواد میرسه ٬ به دست میاره ... فقط باید بخواد
باید واقعاً بخواد. من هنوز عقیده دارم خواستن سخت ترین آزمون دنیاست
من هنوز عقیده دارم فقط بچه‌ها هستن که با دنیای شگفت انگیز ساده و بی‌نهایت بزرگشون ٬ فقط اون‌ها هستن که میتونن واقعن بخندن٬ واقعاً گریه کنن٬ و واقعاً چیزی رو بخوان
من هنوز به کودک درونیمون اعتقاد دارم

می نوش که ندانی ز کجا آمده ای /خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


بعضی وقتا
آدم دلش میخواد
وقتی که بغض کرده
وقتی که تلخه
به یکی بگه که
نه
یعنی نیگاش کنه و بهش بگه
داغونم.
بعد بره تو بغلش
اونم بفهمه که یه داغون رو بغل کرده
هوووومم
آدم
دلش یه چیزی رو میخواد
بهش فکر میکنه
میبینتش
ولی تو فکرش
عینهو تو کارتونا
که یه تیکه ابر از کله‌ش میاد بیرون
توش یه نقاشی کشیده میشه
بعد آدم نیگاش میکنه
ولی دستش بهش نمیرسه
چون ابره
واقعی نیست
ولی دلش واقعی میخواد
یعنی واقعا میخواد:)

Friday, September 05, 2008


او مرا یاد کسی می انداخت از سالهای دورم
من، او را یاد کسی می انداختم از سالهای دورش
بودن ما با هم، خوابیدن ما با هم، بودن دو نفر بود از سالهای دوری که هیچ وقت با هم نبودند. که هیچ وقت همدیگر را ندیده بودند. و هیچ کدام ما دونفر نبودند
روزی ... شبی که از هم جدا شدیم، چهار شنبه بود. و ماه کامل.و من تمام شب فکر میکردم که آخرین باری که با کسی بودم که خودش بود و دیگری نبود، کی بود

تب کرده ام

و من نمیدانم او از گذشته می‌آید یا از آینده. هر چه باشد کسی که دچار فراموشی شود قدرت تخیل کردن آینده را هم از دست میدهد
گذشته و آینده در هم گره خورده‌اند و من به سایه‌های آبی و قرمزی فکر میکنم که زرافه‌ها پشت آن قایم شده اند
میگوید مغز آدم و دنیای کهکشان‌ها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچ‌چیز نمیداند
روزمره‌ی او زندگی بین دو بینهایتی‌ست که هیچ‌کس در موردش هیچ‌چیز نمیداند
من دیشب به خدا ایمان آوردم. حقیقتش اینست که علف ، آدم را خداپرست میکند. من دیدمش. نه رو در رو. ولی فهمیدمش. بود
فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست

پایان داستان من غریب بود و غمگین
و هزاران تصویر
یکی از دیگری آشنا تر
من به خوشبختی فکر میکنم
و به ایمان
و به رنگ
و سایه های آبی و قرمز
و به دیوارهای بلند بدون
سقف
و به ستون های خاک گرفته
و به آسمانی که ازش خون میچکید
احساساتی شده ام
باید همه مان برویم و عاشق شویم
این را زمین وقتی به هم برخورد کردیم میگفت
باقیش را نشنیدم
مردم
و مرگ من سکوت بود

Tuesday, August 19, 2008

میدونی؟ به هر حال خیلی وقتا اوضاع اونجوری که می‌خوای پیش نمیره . بعضی وقتا نگاهم آدم‌ها رو آبستن میکنه ٬ چه برسه به دریا که تقریبا با همه میخوابه ...


احساس می‌کنم هر روز که میگذره یه آدم جدید تو من زاده میشه ٬ هر روز من یه نفر جدیدم ... مهم نیست خوب‌تر یا بدتر ٬ مهم نیست قشنگ‌تر یا زشت تر .. چون خوبی و بدی و زشتی و پاکی و اینا اصلاً به نظرم معنی ندارن . مهم اینه که جدیدتر .. مهم اینه که شاید (فقط شاید) این معنیِ هنوز زنده بودنه. همه‌ی این اتفاقا ٬ همه‌ی این دیدنا و دیده شدنا و شنیدنا و شنیده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ... همه‌ی این آدمایی که هر روز یه رنگ برات عوض میکنن ٬ همه‌ی این دروغ شنیدنا و دروغ دیدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا .. همه‌ی این هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ی این منتظر بودنا و منتظر موندنا ... همه‌ی این تو گذشته و آینده وول خوردنا ٬ همه‌ی این تو لحظه‌ها گیر کردنا ٬ همه‌ی این خشما و گریه‌ها و شکستنا و تنهائیا ٬ همه‌ی این محکم واستادنا و بیرحم موندنا ... همه و همه و همه آخرش فقط اینو به من ثابت میکنه که من هنوز دارم حرکت میکنم . هنوز به گل نشستم ٬ هنوز واسه خودم حداقل تکراری نشدم ٬ هنوز اونقدر قابل پیش‌بینی نیستم که از خودم خسته بشم ٬ هنوز میتونم ادامه بدم حتی اگه همه‌ی ادامه دادنم رو به عقب باشه ٬ حتی اگه همه‌ی آینده‌م حسرت خوردن باشه ٬ حتی اگه هر چی ...
همیشه عاشق دخترایی بودم که معصومن وحشی . عاشق مردایی بودم که خشمگینن و چشماشون گود داره ٬ عاشق پسرایی بودم که عوضین و تنها ... همیشه عاشق غریبه‌ها بودم ٬ آدما رو واسه خودم غریبه نگه میداشتم قصه‌هام رو همیشه ناتموم و گنگ نگه میداشتم ٬ کسایی رو که دوست داشتم از خودم دور نگه میداشتم ....
غریبه بود. وقتی بهم گفت تو تهت یه بچه‌ست ٬ همون لحظه‌ی اول فهمیدم منظورش چی بود ٬ ولی خودم رو زدم به اون راه . به روی خودم نیاوردم. گفتم آره ٬ میدونم من خیلی کوچولو‌ام ... نمیدونم فهمید یا نه ٬ ولی اصرار کرد ... گفت بچه‌گی نیست .. پاکی بچه‌گیه .. گفتم خب حالا هر چی باشه ... کوتاه اومد . میدونی ؟ این کودکی که اون ته نشسته و با همه کم بودنش ٬ همه‌ی بودن آدم رو کنترل میکنه ٬ آخرین چیزیه که واقعیه . همون تیکه‌ایه که بزرگ نمیشه ٬ همون تیکه ایه که تو تمام این هر روز دوباره زاده‌شدنا نو میشه و عوض نمیشه . قشنگ‌ترین صفتی که میشناسم همین صفت کودکانه‌ست . نمیدونم چرا از بچه‌ها بدم میاد ٬ دروغ چرا ٬ میترسم . دوست ندارم طرف حسابم باشن ٬ من معنی پاکی رو میفهمم ٬ دوست دارم باهاش درگیر بشم ٬ ترجیح میدم خودم رو نفی کنم ٬ سعی کنم عوضی باشم ٬ سعی کنم عوض شم . ترجیح میدم شبا به جای اینکه خودم باشم بخوابم و روزا که وقت ندارم خودم باشم برم سر کار ... ترجیح میدم از خودم قایم شم ... ولی هر کاری کنم ٬ دارم میبینم ٬ میفهمم ... مزخرف میگم ٬ من هیچ‌وقت نمیفهمم ٬ فقط حس میکنم که هر روز من دارم عوض میشم ٬ هر دفعه من یه نفر جدیدم ٬ که تهش اون کودک لعنتی هنوز زنده‌ست و ثابته و زیر همه‌ی کثافتا و فلسفه‌ها و هزار تا احساسات متضاد و متناقض قایم شده و سرد و ساکت نشسته و منو نگاه میکنه طوریکه سنگینی نگاهش همیشه سر بزنگاه نگهت میداره
گاهی احساس میکنم کودکم خسته‌ست ... گاهی احساس میکنم خشمگینه ٬ گاهی احساس میکنم کودکم گم شده ٬ نیست ... ولی هست . شاید برای عوض شدن باید اول از اون شروع کنم . فقط شاید
A shadow in the moonlight,
here he comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance,
a dream is over,
All I've been working for;

مزرعه‌مون ....


ما هر روز با هم دعوا میکردیم
همدیگه رو دوست داشتیم
دعوا کردنامون رو هم دوست داشتیم
هر روز با هم قهر میکردیم
هر روز برای همیشه با هم قهر میکردیم
هر روز با هم آشتی میکردیم
خوب بودهیجان داشت
واقعاً دعوا میکردیم ٬ واقعاً قهر میکردیم ٬ و واقعاً آشتی میکردیم
هر روز با هم دوباره دوست میشدیم
هر روز دوباره همدیگه رو دوست میداشتیم
تا یه روز یه بارتو یکی از این دعوا ها
که درست مثل همه‌ی دعواهای قبلی بود
که با هم برای همیشه قهر کردیم
دیگه آشتی نکردیم
قهرکردنمون تا همیشه طول کشید
قصه‌ی ما تموم شد
حیف شد
ولی تموم ش

Thursday, August 14, 2008


من نمیفهمم چجوریه که آدما میتونن مطمئن باشن؟هر آدمی براش پیش اومده که از یه چیزی مطمئن باشه و یه جرفی
رو بزنه و یه قضاوتی بکنه که تو لحظه فکر کنه درسته و درست فهمیده و درست دیده و با قلبی مطمئن و روحی
آرام حکمی رو صادر کنه و خیالشم تخت باشه که درست میگه. یه ذره هم شک نداشته باشه. حالا این قضاوت و این
حرف میتونه در مورد خودش باشه ٬ در مورد بقیه باشه یا در مورد یه مسأله‌ی ریاضی یا یه مسأله‌ی سیاسی ! همه‌ی
آدما یه همچین تجربه‌ای رو داشتن . همه هم براشون پیش اومده که کوبیده‌بشن به دیوار. که بعد از یه مدت که یه چیزی
رو فکر میکردن درسته متوجه بشن نه ٬ اونجوری که اونا فکر میکردن نبوده . اشتباه میکردن. اونموقعی که فکر
میکردن و ( و شایدم فکر نمیکردن) و داشتن قضاوت میکردن و حکم میدادن و با اطمینان حرف میزدن ٬ خیلی چیزا
رو نمیدونستن ٬ بینششون نصفه بوده ٬ خیلی چیزا رو ندیده بودن ٬ یا مثلاً دو دو تا چهارتاشون یه جاییش میلنگیده ...
واسه همه پیش اومده.من نمیفهمم چجوری همه‌ی این آدما هر بار این مسأله یادشون میره و هر دفعه اعتماد به نفسشون
از دفعه‌ی قبل بیشتره و میتونن به حرفی که میزنن و چیزی که فکر میکنن و کاری که میکنن و قضاوتشون و
تصمیمشون مطمئن باشن

Tuesday, August 12, 2008

بعضی چیزا دوست داشتنی نیست
عادت کردنیه
عین مزه‌ی تلخ قهوه
‌ که هزار بارم که بخوری نمی‌تونی مزه‌شو دوست داشته باشی
‌چون تلخه
تلخی هم دوست داشتنی نیست
ولی عادت می‌کنی
تلخ نمی‌بینیش شاید دیگه
داشتم می‌گفتم
که پس چیزی که دوست داشتنی نیست
و نباید ریخت دور
‌میشه عادت کرد بهش
تحملش کرد
عین مزه‌ی تلخ قهوه
به خاطر بوش
به خاطر فقط بوی قهوه‌ش
بوی قهوه‌ی تلخ ِ تلخ ِ تلخ
''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو
**************************************
هر آدمی یه قدی بزرگه
یه قد خاصی که بیشتر ازون نمی‌تونه کش بیاد و بزرگ‌تر بشه
آدما وقتی همدیگه رو دوست دارن،‌همو محدود می‌کنن،‌ می‌گیرنش تو چنگشون، ‌برای خودشون،‌ همه‌ت رو می‌خوان،‌ همه‌ی همه‌ت، ‌عین سایه میافتن روی همه‌ت و تاریکت می‌کنن،‌ که یهویی نبیندت یکی دیگه و بخوادت تو رو برای خودش
هر آدمی یه قدی بزرگه، ‌به اندازه‌ی خودشم فقط می‌تونه سایه بندازه، ‌نور مستقیم می‌تابه با یه زاویه‌ی مشخص، ‌اندازه‌ی سایه عوض نمیشه هیچوقت پس
من اگه از تو بزرگتر باشم، ‌سایه‌ی تو همه‌ی منو نمی‌تونه بپوشونه،‌ یه گوشه‌هاییم توی نوره،‌ که می‌بینه و دیده میشه، ‌که دلش یه سایه می‌خواد که بیاد روشو بپوشونه و تاریک کنه
من از تو بزرگترم،‌ دوست داشتنت قد همه‌ی من نیست، ‌من قد همه‌م دوست داشتن می‌خوام، ‌من برای همه‌م سایه می‌خوام،‌ تو یا باید اونقدر بزرگ باشی که سایه‌ی همه‌م بشی، ‌یا اگه نیستی باید چنگتو باز کنی که سایه‌های جدیدم بیاد بعضی وقتا کنارم، که نسوزم زیر آفتاب
تو بدجنسی،‌ نمی‌ذاری سایه‌ی جدید بیارم،‌ چنگتو بستی؛ من دلم دوست داشتن زیاد می‌خواد، ‌قد همه‌م،‌ من غمگین میشم
من تنهامه
تو طولانی میشی،‌ تو خوشحالی
بازی اینه، ‌بازی برای من قشنگ نیست،‌ می‌خوام فرار کنم ازش، برم یه جای
دور
دوستت داشتم،‌ خدافظ عزیزم
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو
****************************************************************
دلم بغل کردن میخواد
گوشه‌ی اتاق
با نور کم
با یه سری دوست که دور هم باشیم
خیلیم دوست باشیم
یه جایی مثلاً تو کرج یا شمال یا خونه‌های بالای درکه یا حتی بهشت زهرا

Thursday, July 31, 2008

خیلی ساده ست : من تو رو دوست دارم . زیاد . ولی تو ارزش دوست داشتنی که به پات ریخته میشه رو نمی‌دونی . خب عیبی نداره ٬ به قول دایی‌پیره ٬ چیزی که عوض داره گله نداره . عوضش
یکی هست که منو دوست داره . من سعی می‌کنم این قضیه رو درک کنم . ولی ... نه !! من هیچ‌وقت نتونستم ارزش دوست داشتن اون رو درک کنم. شاید من خیلی آدم بدی (پستی)باشم از این جهت ٬ درست مثل تو ! ولی هنوز چیزی که عوض داره ...
خب یکی دیگه هست که اونی که منو خیلی دوست داره ٬ خیلی دوست داره . فکر می‌کنی اونی که منو خیلی دوست داره با اون آدمه چی کار کرده ؟ قدر دوست داشتنش رو چقد دونسته . خب بهت می‌گم ٬ خیلی ساده ٬ حقش رو کف دستش گذاشته . به نظرت اون آدم بدیه یا آدم پستیه ؟ می‌دونی اون حق داشته ولی هنوزم چی ؟ چیزی که عوض داره ...
یکی هم هست که عاشق اونیه که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره !! راستش رو بخوای اصلاً روم نمیشه بگم اونی که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره چه برخوردی کرد با اونی که عاشقشه . آخه چیزی که عوض داره که گله نداره
ببین ... تو عاشق یکی بودی که اون عاشق تو نبود . یادته می‌گفتی چرا آدما اینقده آدمایی که عاشقشون میشن رو اذیت می‌کنن ؟ یادته یکی عاشق تو بود ؟ یادته آخرش چی شد ؟ خب ... نه نه نه !! تقصیر تو نبود . تو کار دیگه ای نمیتونستی بکنی . تو خودت داشتی زجر می‌کشیدی ٬ ولی ... خودت رو بذار جای یه نفر که از بیرون داره به قضیه نیگا می‌کنه . یکی که اعتقاد داره چیزی که عوض داره گله نداره ...
خب خیلی ساده‌ست نه ؟ دوست داشته شدن ارزشمنده . دوست داشتن مقدسه . دوست داشته شدن مقدس تر . ما آدما ذاتن پستیم . ما آدما عوضی‌ایم . ما آدما ... هیچی . ما آدما آدم بشو نیستیم
چرا ؟ چون خوب بودن سخته ! خیلی سخته . آها یه چیز دیگه . ما آدما بی‌جنبه ایم . ما آدما بیشعوریم . ما آدما قدرنشناسیم . ما خودخواهیم ٬ حسودیم ٬ بدجنسیم . هرچقد هم که خوب باشیم ٬ بازم بدیم . همیشه به فکر خودمونیم . چند بار تا حالا تو رابطه‌ی دونفره خودمون رو گذاشتیم جای نفر دیگه ؟! تو ٬ من ٬ اون ٬ اون یکی ٬ اون یکی دیگه ٬ و ... چند بار تا حالا وقتی کار به سختی کشیدن و زجر دیدن رسیده فکر سختی و زجری که اون‌یکی دیگه باید بکشه رو کردیم ؟ چند بار تاحالا از حق خودمون گذشتیم ...
مهم نیست چند بار ... مهم اینه که ما آدمیم. هر چند بار .. کم یا زیاد ... کم میاریم . کــــــمممم ... م یییی آ ر ییییی م .من کم میارم ٬ تو کم میاری ٬ اون کم میاره ٬ ما کم میاریم ٬ همه کم میارن ...
خب پس چی ؟ چیزی که عوض داره ... گله چی ؟! ... نداره
من این بازی رو زیاد کردم : تو نیکی می‌کن و در دجله انداز ... چشم بسته . مثل یه احمق .. مثل یه دیووونه ٬ تهی از هر چی منطقه . من خیلی وقتا الکی الکی خودم رو زجر دادم . به خاطر خیلی چیزایی که ممکنه تو یا هر کس دیگه‌ای با دونستنش به من بگه احمق یا ممکنه کلی قربون صدقم بره که تو چه قدر خوب و مهربونی یا ممکنه ... مهم نیس چی ممکنه . مهم اینه که من فکر هیچ کدوم اینا رو نمیکردم . من وقتی داشتم نیکی می‌کردم فکر نمی‌کردم . ولی الان دارم فکر می‌کنم ٬ به چی ؟!! به این که دارم با فکر کردن زجر می‌کشم . به این که دارم فکر می‌کنم که دیگه نمتونم بدون فکر کردن ... دارم از خودم ٬ از خوب بودنم فاصله می‌گیرم . دارم از خیلی چیزا جدا میشم . دارم زشت میشم . من سعی خودم رو کردم . ولی نشد . شد ٬ ولی طول نکشید . طول کشید ٬ ولی کافی نبود
من خستم . تو خسته ای . اون خسته‌ست . همه خسته‌ایم . اینجا آخر خطه ٬ ایستگاه آخر . همه چی کم‌کم داره تموم میشه . همه‌چی داره بد تموم میشه . حتی منی که خیلی فکر می‌کردم زرنگم ٬ خیلی می‌تونستم خودم رو کنترل کنم ٬ دور و برم رو کنترل کنم ٬ به خیلی چیزا ٬ خیلی رابطه‌ها ٬ خیلی اتفاقا خواسته ناخواسته جهت می‌دادم ... منی که با تمام دیوونگیم هیچ عاقلی رو آدم حساب نمی‌کردم ٬ من خودخواه عوضی لاشخور خودم ...... من اشتباه کردم ... و دارم این اشتباه رو تکرار می‌کنم . دارم دوباره و سه باره از این خره لگد می‌خورم ... اون سوراخه بود ... من دوباره انگشتم توشه و زنبوره داره واس خودش حالی می‌کنه با دونه دونه انگشتای من

چشمام رو میبندم
دلم رویای خوب میخواد
چشمام رو باز میکنم و با چشم باز تخیل میکنم
میریم بین درختا ٬‌ روی زمین
با کلی برگ زرد روی زمین که هنوز خشک نشده
شراب میریزم که مست کنم
میدونم وقتی که مست میشم چی میشه
مست میشم
لطیف میشم ٬ مهربون میشم ٬ حتی بیشتر از اونی که باید
حالا چشمام رو میبندم
بالیشم رو بر میگردونم و روی تخت غلت میزنم
چشمام رو باز میکنم و به دیوار زل میزنم
دستم رو دراز میکنم و کف دستم رو به سردی دیوار میچسبونم
اشکام رو پاک میکنم و چشمامو میبندم

قطعه‌ی گمشده

" ... love sucks because you can months/years with a person and feel so close. you tell him all of your deepest, darkest secrets, and give him everything. then one day something goes wrong and you end up splitting. you spend weeks/months crying and pining for this person whom you feel you cannot live without. one morning you wake up and you realize that you can make it without him and that maybe your a better person now that he's gone. but then you bump into him 5 months down the road and he wont say hi to you or even look at you and all of these feelings of longing, anger, hurt come rushing back to you and you feel like shit all over again. that is why love sucks. in a realationship you become someone's closest friend and in minutes you become complete strangers ... "

Wednesday, July 30, 2008

خیلی وقته دلم واسه دری وری نوشتن و روزمرگی لوس تو وبلاگ نوشتن تنگ شده



دقت کردی وقتی جواب یه سوال رو تو زندگیت نمیدونی هی دوباره و دوباره و دوباره میان و میخوره تو صورتت و ظاهر میشه جلوت. وقتی جواب سواله رو یاد گرفتی .. دیگه هیچوقت پیداش نمیشه. سوال خیلی نامرده. کلا زندگی خیلی نامردیه


****************************************************************



یه روزایی وقتی توی دلم بهت میگم باش

اگه نباشی خیلی بدی

حتی اگه هزار روز دیگه وقتی میگم باش باشی

یا حتی اگه نگم باش ولی بازم باشی

یه روزایی خیلی کمرنگه

باید پررنگش کرد

باید اشکاشو پاک کرد

باید دستاتو باز کنی دور سینه‌ش و سرتو بذاری روش و به صدای نفس کشیدنش گوش بدی

نباید بگی گریه نکن

نباید بگی فکر نکن

باید باشی

نزدیک باشی

که خالی نباشه

یه روزایی که خیلی سنگینن

که نفس کشیدن هوا سنگینه

روزایی که همه چی تا نهایت ممکن تیز میشه و سنگین



و تنها



*************************************************

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت

من در پس در تنها مانده بودم

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام

گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود

در گنگي آن ريشه داشت

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بودم

پس من كجا بودم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بودم



*************************************************


.... ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست

Tuesday, July 22, 2008

my dream!






دلم کسی رو میخواد که توضیح نخواد


که حس نکنم باید توضیح بدم


باید توضیح بدم و اونم نفهمه


کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش


چون میدونم میفهمه و


واسه همینم میخوام حرف بزنم


کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من چیزی بگم


و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم


کسی که نگران کم شدن فاصله‌م نباشم


کسی که به رویاهام شک نکنه


کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام ٬


نترسه و شک نکنه.


کسی که تلخ بودن رو دوست داشته باشه


کسی که مزه‌ی تلخی منو


به اندازه‌ی باقی مزه‌هام دوست داشته باشه


کسی که سرد باشه


کسی که بتونه


سرش رو بذاره کنارت


رو زمین و تو


حس کنی


کنارت بودن رو حس میکنه

گریه‌های تنهایی


دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم
و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم
میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬
بار روزها و سال‌ها سنگین ترو از همه سنگین تر ٬
لحظه‌ها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و
می‌نویسم
از خودم
از تواز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم
بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشت
آینده
برایم چون حرکت دادن
نگاه می‌شود روی گذر آب رودیا
مثل شنا کردن ٬
وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم
که میترسم
که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر
از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ

missing u!!!

دلم تنگه
خیلی هم تنگه
خیلی هم گرفته
نمیگم واسه چی
واسه کی
چرا
دلمم میسوزه
فکرشو هم میکنم
ولی به خودم میگم
فکرشو نکن
میگم عیبی نداره خوب میشی
بزرگ میشی
با خیلی چیزای دیگه
که ولی گول نمیخورم
که ولی دلم هنوزم میسوزه
میخواد
تنگشه ...

زندگی خیلی نامردیه

دیشب ٬ شب عجیبی بود.نپرس چرا چون نمیدانم. راستش چیزی از دیشب یادم نیست . تنها به خاطر می‌آورم که شب عجیبی بود. شب خیلی عجیبی بود . من بودم و تو بودی و ماه بود. ماه دیشب خیلی هیز بود. همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد. راستش یادم نمی‌آید چه میگذشت
تنها یادم هست که من بودم و تو بودی و ماه بود. یادم هست تا ماه بود تو هم بودی . من ماه را نگاه میکردم تو مرا . من دیشب تو را ندیدم . حتی یک لحظه . اگر هم دیدم یادم نیست . من تمام دیشب به ماه فکر میکردم که آن بالای دور نشسته بود و به ما نگاه میکرد . تو دیشب به من نگاه میکردی . میدانم که به من نگاه میکردی . از همان گرمای روی سینه‌ام میدانم ٬ حتی میدانم به من چگونه نگاه می‌کردی. می‌دانی ٬ من دیشب مست نبودم باور کن . من هیچوقت مست نمیشوم حتی بعد از همه‌ی آن بطری‌ها
حرف‌هایم را از سر مستی نگیر ولی دیشب ماه با تمام هیزیش جور خاصی بود. من چیزی در ماه دیده بودم که تو را نگاه نمیکردم. نه که از نگاهت بترسم ها ٬ نه ! من خیلی شجاع هستم و همیشه تو را نگاه می‌کنم . من همیشه ته چشمان تو را نگاه میکنم. حتی شب‌های تاریک دوتائی‌مان باز هم من ته ته چشمهایت را نگاه میکنم ‌٬ میدانی که نگاه میکنم نه ؟ ولی دیشب .. دیشب لعنتی .. ماه دیشب جور خاصی بود . من صورت تاری را در ماه میدیدم که می‌خواستم بشناسمش . ولی ماه لعنتی خیلی دور بود. ماه میدانست که من دورتر ها را بیشتر سرک میکشم. ماه خیلی هیز زرنگی‌ست لعنتی
دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . دیشب شب عجیبی بود‌٬‌ تو نزدیک بودی و ماه دور . من به ماه نگاه میکردم و تو به من . میدانی ٬ من دیشب مست نبودم . من هیچ شبی مست نبودم. من میدانم که دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . من میدانم که دیشب شب عجیبی بود . شب خیلی عجیبی
صبح ... بیدار که شدم . تو نبودی . من میدانم که تو رفته بودی چون دیشب بودی . صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود . آن صورت تار و دور هم نبود. تو هم نبودی ٬ تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود
امروز روز عجیبی بود . نه تو بودی نه ماه بود . از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم. سنجاب شیطانی‌ست . همهشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است. میدانی ٬ امروز روز عجیبی بود ٬ سنجاب هم امروز عجیب بود . نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد . گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد . نگاهش که کردم نگاهم کرد . امروز نگاه سنجاب خیلی عجیب بود. فهمید و گفت من عجیب نیستم . من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن . سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت . قصه‌‌ی سنجاب‌هایی را گفت که هر روز از این درخت به آن درخت میروند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که همیشه میدوند
میدانی سنجاب‌ها عجیبند . سنجاب به من گفت هیچ سنجابی را نمیشناسد که به ماه نگاه کرده باشد . سنجاب‌ها هر روز تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و هر شب کنار درخت آن‌شبشان میخوابند ٬ بدون اینکه ماه را نگاه کنند . سنجاب به من گفت تا به حال در ماه چهره‌ی تاریکی ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هی شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجاب‌ها هیچ‌وقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش .میدانی ..
سنجاب ها عجیبند . تو هم عجیبی . ماه هم عجیب است . دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود ٬ ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬ ماه هم نبود . سنجاب هم دیگر نیست

Thursday, June 26, 2008

و رسيدن‌ ٬ يعنی عبور کردن ... يعنی گذشتن ... يعنی رد شدن


"کسی که توانایی دوست داشتن را داشته باشد، توانایی از دست دادن را هم دارد..."

احساس خوبی دارم از اینکه هنوزم کسی درکم نمیکنه . این یعنی هنوز اونقداهم مبتذل نشدم

خب خیلی وقتا برای اینکه بهش وفادار بمونی باید ترکش کنی ٬ مثلاً همین من ! دیروز عاشق شدم ٬ شب بهش گفتم ٬ صبح زدم کشتمش الانم فراموشش کردم ... کارم درسته‌ها نه‌؟

Tuesday, June 24, 2008

گم‌شده ام٬ میان تلی از تصویر که دیگر نمیدانم کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.


تنها بركه‌اي كه در آن برهنه مي‌شوم


تنهايي است


آن جا تن مي‌شويم


آوازهايي مي‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمي‌دانم


تنهايي


و آن گوزن نا‌آرام

با شاخ‌هاي پيچ‌خورده


كه آهسته آهسته در غروب راه مي‌افتد

سر بالا مي‌گيرد


شامه‌ي قوي‌اش مسيري بر مي‌گزيند

شاخ‌هايش


شاخه‌هاي خشك و باكره‌ي بيشه را كنار مي‌زند


تنهايي


و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياه‌خوار گوزن

شايد جنگل‌ها جنگل دورقرن‌ها قرن فاصله


تنهايي


و خواندن آوازآوازي كه

گوزني وحشي


با شاخ‌هاي پيچ‌خورده رادر بيشه‌اي دوربي‌خواب كرده


#######################################################


گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمیشوند. درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ... گاهی٬ از خودم میپرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این
قصه/این نقاشی/این آهنگ/ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم. واقعاً چند سال؟


Sunday, June 22, 2008

مثل کودکی که اسباب بازی خودش رو میزنه و میشکونه و میشینه رو زمین گریه میکنه ...




سوار ابرها شدم که شاید از تو بگذرم


دلم رها نمی کند... نمی روی تو از سرم...



*****************************************************************

باید بود ... باید گفت ... باید کشید ... باید برید ... باید گذشت ... باید رفت ... باید سکوت ... باید گریست ... باید عشق ... باید تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی


******************************************************


شاید دوست داشته شدن


سنگین ترین گناه است حتی سنگین تر از عشق ورزیدن


*************************************************************

گاهی احساس میکنم کودکم خسته‌ست ... گاهی احساس میکنم خشمگینه ٬ گاهی احساس میکنم کودکم گم شده ٬ نیست ... ولی هست . شاید برای عوض شدن باید اول از اون شروع کنم . فقط شاید


میدونی؟ به هر حال خیلی وقتا اوضاع اونجوری که می‌خوای پیش نمیره

احساس می‌کنم هر روز که میگذره یه آدم جدید تو من زاده میشه ٬ هر روز من یه نفر جدیدم ... مهم نیست خوب‌تر یا بدتر ٬ مهم نیست قشنگ‌تر یا زشت تر .. چون خوبی و بدی و زشتی و پاکی و اینا اصلاً به نظرم معنی ندارن . مهم اینه که جدیدتر .. مهم اینه که شاید (فقط شاید) این معنیِ هنوز زنده بودنه. همه‌ی این اتفاقا ٬ همه‌ی این دیدنا و دیده شدنا و شنیدنا و شنیده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ... همه‌ی این آدمایی که هر روز یه رنگ برات عوض میکنن ٬ همه‌ی این دروغ شنیدنا و دروغ دیدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا .. همه‌ی این هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ی این منتظر بودنا و منتظر موندنا ... همه‌ی این تو گذشته و آینده وول خوردنا ٬ همه‌ی این تو لحظه‌ها گیر کردنا ٬ همه‌ی این خشما و گریه‌ها و شکستنا و تنهائیا ٬ همه‌ی این محکم واستادنا و بیرحم موندنا ... همه و همه و همه آخرش فقط اینو به من ثابت میکنه که من هنوز دارم حرکت میکنم . هنوز به گل نشستم ٬ هنوز واسه خودم حداقل تکراری نشدم ٬ هنوز اونقدر قابل پیش‌بینی نیستم که از خودم خسته بشم ٬ هنوز میتونم ادامه بدم حتی اگه همه‌ی ادامه دادنم رو به عقب باشه ٬ حتی اگه همه‌ی آینده‌م حسرت خوردن باشه ٬ حتی اگه هر چی
دلم هوای برگشت دارد
دیگر از مهمانی تردید خسته است

در درونم جنگی برپاست

پاره های نفسم محو شدند

میان هر جرقه از بغضی بسته وحشتی میافریند

این هیاهوبا طینتی زشت

اب سردی میخواهد اتش جنجال ذهن

دیگر به اخر ایستگاه افکارم رسیده ام

واژه ای برای وصف کندی زمان نمی یابم

نمیدانم مقصد این بیراهه تا کجاست اما هر چه هست

رنگ و بوی تازه ای دارد
**********************

گاهی آدم میشکنه زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست ولی جاشون میمونه تا خیلی



آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن

یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه

که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن

هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن از اینکه کثیف شده

و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن

بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن

آدمایی که یادشون میره هفته‌ای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال

آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬ یه اسباب بازی

مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن

هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو


دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست




دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست

همین..

Wednesday, June 18, 2008

.و خسته از خواستن چیزی که نباید ..





















دوست داشتن خیلی ساده‌ست ٬ ولی ما خیلی وقتا قاطی میکنیم که همدیگه رو چه جوری دوست داریم. بیا فکر کنیم که وقتی همدیگه رو دوست داریم ٬ واقعاً چی رو دوست داریم. وقتی از هم بدمون میاد ٬ واسه چی از هم بدمون میاد
دو نفر باید اول همدیگه رو دوست داشته باشن ٬ یعنی من تو رو دوست دارم ٬ تو منو. یه چیزی توی تو هست ٬ یه تصویری که من اونو میبینم ٬ یه توئی میسازم که ممکنه حتی خودت نباشه ٬ ممکنه نصف‌ت باشه ٬ ممکنه همه‌ت باشه ممکنه یکی دیگه باشه ایناش اصلاً مهم نیست ٬ ولی من توئی رو میبینم و اونوقت اون تو رو دوست دارم. تو هم همین طور. این یه جورشه ٬ مثلاً جور مرحله‌ی اول. خیلیا فکر میکنن همه‌ش همین جور مرحله‌ی اوله ٬ وقتی از یکی خوششون میاد واسه اینه که توش یه تصویری دیدن که دوسش دارن ٬ عاشقش شدن یا هرچیز دیگه. حالا یکی تصویرش از رو قیافه ساخته میشه ٬ یکی از رو معصومیت ٬ یکی از رو روحیه ٬ یکی از رو نگاه ٬ هر کی از یه چی ... ولی به هر حال این فقط جور مرحله‌ی اوله که واسه‌ی یه دوست داشتن کامل لازمه: یعنی من تورو باید دوست داشته باشم٬ تو منو باید دوست داشته باشی
بعدش میشه دوست داشتن مرحله‌ی دوم که وقتیه که دونفر باید خودشونی رو که اون یکی رو دوست داره هم دوست داشته باشن. یعنی من نباید از اون منی که تو رو دوست داره بدم بیاد ٬ باید دوسش داشته باشم. باید منِ خوب خودم باشه ٬ تا تو خوب من باشی. تو هم همین طور. کلاً اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه ولی از خودش بدش بیاد به خاطر این دوست داشتن ٬ دوست داشتنه با همه‌ی قشنگیش مریضه و همیشه میبینی که یه جای کار میلنگه
ولی بازم این همه‌ش نیست. یه جور مرحله‌ی سومی هم هست و اونم اینه که من باید اون سایه‌ی خودم تو چشمای تو رو هم دوست داشته باشم. باید باهاش راحت باشم ٬ باید خودم باشم. اون چیزی که تو از من میبینی نباید منو زجر بده ٬ اون تصویری از من که پیش توئه ٬ نباید تحملش واسه من سخت باشه. نه تنها نباید سخت باشه ٬ که باید دوسشم داشته باشم. تو هم همین‌طور . تو هم باید اون کسی رو که من توی تو دیدم دوست داشته باشی تا بشه ادامه داد
وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن ٬ وقتی دو نفر به هم میگن دوست دارم مثلاً ولی بعد یه مدت قاطی میکنن و نمیتونن ادامه بدن ٬ لازم نیست که فکر کنن دروغ گفته بودن ٬ فقط فکر نکرده بودن که تو کدوم مرحله بودن وقتی که داشتن دوست میداشتن
دوست داشتنی ادامه‌دادنیه که کامل باشه. هر سه جورش باید با هم باشه ٬ وگر نه بالاخره میشکنه. هر کدوم از مرحله‌هاشم که خیلی زیاد و وحشیانه و عاشقانه باشه ٬ اگه تو بقیه‌مرحله‌هاش مشکل وجود داشته باشه ٬ مثل ناخن کشیدن رو گچ خشک دیوار میمونه ...
همین
"P.S. I LOVE YOU"

ما اونقده همدیگه رو دوست داریم که چشم دیدن همدیگه رو نداریم. هر شبم با هم قهر میکنیم ٬ فرداشم نمیتونیم سربه‌سر هم نذاریم و دوباره دعوا نکنیم. دلمون تنگ میشه خب

Tuesday, June 17, 2008


زنگ زدصداش میلرزید ...

- چته تو، خوبی؟-

قصه بگو برام ...

یکی بود یکی نبود

یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت

شازده کوچولو اونقدر این گلشو دوست داشت که نمیخواست حتی یه ذره گرد روی گلش بشینه

برای همین هر روز میرفت گلشو ناز میکرد

بوش میکرد

تو چشماش نگاه میکرد

ازش مواظبت میکرد

وقتی هم که میخواست بره از پیش گلش

یه محفظه ی شیشه ای میذاشت روش که هیچی و هیچکس نتونه گلشو

اذیت کنه

ناراحت کنه

برنجونه

اشکشو دربیاره

صداشو بلرزونه

که گلش هیچوقت غمگین نشه ٬

هیچوقت غصه‌ش نشه ...

بعد کم کم این شازده کوچولو عاشق گل رزش شد-

هنوزم عاشقمی ؟

نه، هنوز می پرستمت ...

من میدونم که اونجوری با خودش داره لبخند میزنه دیگه ...

یادته؟-

نپر وسط حرفم دیگه

دارم برات قصه میگم ...

آره، داشتم میگفتم

که شازده کوچولوی قصه ی ما کم کم به گلش عاشق شد

بعد شازده کوچولو یه روز مجبور شد بره سفر

گلش هم حاضر نشد که باهاش بیاد که

شازده کوچولو تنها رفت

گلش هم تنها موند

حالا همه گلشو اذیت می کنن
گلش غمگینه ..

گلش غصه‌شه ..

.گلش تنهاست ...

قصه ی ما به سر رسید ..

شازده کوچولو به خونه‌ش نرسید ..

.البته کی میدونه ٬

شایدم یه روز برسه .-

قشنگ بود؟- :)


میدونی ... از پشت تلفن که :)

معلوم نمیشه، میشه؟

Monday, June 16, 2008

من از مردن می‌ترسم


وقتی رگتو ميزنی اگه دفعهء اولت باشه يهو هول ميشی، شک ميکنی، ميترسی و سعی ميکنی جلوی خون رو بگيری ولی کم کمک شل ميشی .. همه چيز دور و دورتر ميشه، ديگه هيچی برات مهم نيست ... يه سرمای ملايم مثل نسيم پاييزی ميخزه توی رگهات .. از توی تمام تنت رد ميشه .. تعجب ميکنی که چقدر رگ توی تنت بوده و خبر نداشتی .. آدمها مثل اسفنج ميمونند، حس ميکنی يه اسفنج خيس هستی که ذره ذره آبش داره کشيده ميشه


به باريکهء‌ خون نگاه ميکنی، خونی که تمام درد و رنج عمرت رو تا حالا باهاش غرغره ميکردی ولی بالاخره داری ميريزيش دور.. سعی ميکنی آخرين سيگارتو روشن کنی، به نظر مياد که همه چی به طرز عجيبی رشد کرده، قطر سيگار اندازهء مچ دستت شده و فندک انقدر سنگينه که بايد دو دستی بلندش کنی


کلی خاطره های بيربط از جلوی چشمت رد ميشن، دوست داری به بعدش فکر کنی .. به اينکه چه کسی دلش برات تنگ ميشه يا اينکه تا چه مدت قيافه‌ات به يادشون ميمونه.. يه رژهء نا منظم از تمام آدمهايی که ميشناختی و تمام قيافه هايی که ديدی و حرفهايی که شنيدی، ديگه حرکت کردن معنی نداره، همه چی ساکت و آرومه


حس ميکنی دوباره بچه شدی، سبک و ضعيف، دوست داری يه نفر بياد بلندت کنه و برات لالايی بخونه .. سعی

ميکنی اولين و آخرين کلمه رو بگی ... دوباره


...