Thursday, March 27, 2008

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

سلام خیلی وقت بود اپ نکردم ...
گفته بودم دیگه نمی یام ولی ...
خیلی هاتون گفته بودین فراموشم نمی کنین ولی کردین ....
خیلی دلم تنگ شده بود برای دوستایی که اینجا پیدا کردم برای اونایی که حتی از رو تفنن به وبم
سر می زدن
درخيالم عشق نيلوفري در مرداب نامرديهاي روزگار است
نردباني از احساس ناب است
سايه ايي بر سر من و معشوق است
در خيالم زندگي همان صندوقچه ي خاطرات مادر بزرگ است
كه شوق باز كردنش و شنيدن و لمس خاطرات شيرينش
صبر و قراري نداشتم
ولي پنداشتم زندگي همان اتوبان عشق است
كه اگر با سرعت زياد رد شدي در مسير مخالفت هدف ماشينهاي اهني روزگار مي شوي
و نهايت از صحنه ي روزگار خذف ميشوي

من مرگ را باور نمیکنم

من مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی مرا
(باور نکرد)
به سرانگشتی (حتی)
اغاز را اتفاقی ساده خواندند
در فاصله میان شهوت وعادت ناگزیر
وپایان
جبری که تقدیر امر میکرد.
زندگی افسوس
تداومی ابلهانه بود
به جرم هراس از مرگ مخیر..
دریغا که عشق را وانسان را تسلیتی سزاست
این محبسان تزئینی در سلول واژه
نامتبلوران میرا را.
تا تولد عشق وانسان
تا ازادی
تا ماشه واپسین
هیچ کسی در زندگی مرا باور نکرد
من هم مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی را
باور نکرده ام هنوز
من مرگ را باور نکردم...شاید
مرگ مرا باور کند

حکايت


حالا نه من حکايت اين با تو می گويم
نه تو حکايت آن با من بگو
آسوده می شوي
............................
سر کج نمی کنی
سر کج نمی کنم
همین می شود که به هم نمی رسیم
شاعر چه گفته بود؟
"موازیان به ناچاری؟"
...............................
من خوشبختم
درد همین جا در من است
راه دوری نمی بردم
............................
خاطره این روز فراموشم نمی شود
هرگز
پشت همین چراغ بود که فهمیدم
سبز هم بشود
به تو نمی رسم
..................................
تو رفتی
پیش از آنکه بفهمی
زنی رو به رویت نشسته بود
که از هوای کوچه پر بود
و از هوای پنجره ای که
رو به تو باز می شود