من مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی مرا
(باور نکرد)
به سرانگشتی (حتی)
اغاز را اتفاقی ساده خواندند
در فاصله میان شهوت وعادت ناگزیر
وپایان
جبری که تقدیر امر میکرد.
زندگی افسوس
تداومی ابلهانه بود
به جرم هراس از مرگ مخیر..
دریغا که عشق را وانسان را تسلیتی سزاست
این محبسان تزئینی در سلول واژه
نامتبلوران میرا را.
تا تولد عشق وانسان
تا ازادی
تا ماشه واپسین
هیچ کسی در زندگی مرا باور نکرد
من هم مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی مرا
(باور نکرد)
به سرانگشتی (حتی)
اغاز را اتفاقی ساده خواندند
در فاصله میان شهوت وعادت ناگزیر
وپایان
جبری که تقدیر امر میکرد.
زندگی افسوس
تداومی ابلهانه بود
به جرم هراس از مرگ مخیر..
دریغا که عشق را وانسان را تسلیتی سزاست
این محبسان تزئینی در سلول واژه
نامتبلوران میرا را.
تا تولد عشق وانسان
تا ازادی
تا ماشه واپسین
هیچ کسی در زندگی مرا باور نکرد
من هم مرگ را باور نمیکنم
چنان که زندگی را
باور نکرده ام هنوز
باور نکرده ام هنوز
من مرگ را باور نکردم...شاید
مرگ مرا باور کند
مرگ مرا باور کند
No comments:
Post a Comment