Wednesday, April 16, 2008

فنای خویش


درشبی پراز ارزو خویش رافنا میکنم

خود را فنا میکنم تا تو را باز یابم

همچون ققنوس تنهایی اشیانه بی کسی خویش را به اتش می کشم

بر بام اشیانه دور را مینگرم. شاید در دور دست خیال تورا باز یابم

چقدر دور است راهی که به تو می انجامد

در فراغ حضورت چله ای از تنهایی برای خویش میگیرم و اغاز شب را به تماشا مینشینم

تنها چیزی که از تو به یادگار دارم لبخندی پراز ابهام

لبخدی که بر لوح خاطراتم نقش بسته وعشق تو که بر سنگ تراشه های وجودم هک شده .

در فراغ حضورت شمعی روشن خواهم کرد وارزوهایم را همچون پروانه ای فنا خواهم کرد

با اشک تنهایی دردفتر غم تصویری از تو بی عدالت تو خواهم کشید

غم مرا در اغوش بگیر که دیگر تنها تر از تنها شدم

در شعله خشم بی کسی میسوزم تا خاکستری از خاطرات برجای بماند

خاکسترخاطراتم را در تابوتی از خیال گزاشته وبه سیلاب غم بسپارید

تا دیگر اثری از هجوم خیالم باقی نماند

No comments: