Thursday, May 29, 2008

Mahtab!

اشک رازی‌است٬ لبخند رازی‌است٬ عشق رازی‌است ...

اشک آنروز لبخند عشقم بود ...به یاد می‌آوری ؟ نمی‌دانم اما من فراموش نکرده‌ام. به تو نگاه می‌کردم ٬ برای تو شعر
می‌خواندم و تو فقط می‌خندیدی و دیوانه خطابم می‌کردی. اما باور کن که من دیوانه نیستم. من گمشده‌ای هستم که در سیاهی کویر سرمازده‌ی دل خود کسی را جستجو می‌کند تا راز خود را برایش باز بگوید٬ اگر هنوز تو بودی ... اگر
هنوز می‌توانستم برق تند نگاه‌هایت را حس کنم ... و چه خوب می‌شد اگر ستاره‌ی وجود تو را هنوز در دستانم به عبادت می‌نشستم. یادت می‌آید ؟! این آخرین شعرم بود ! وقتی برایت خواندم ٬ جوابم دادی - و تنها جوابی که در طول اینهمه سال به من دادی

آب از دیار دریا٬ با مهر مادرانه٬ آهنگ خاک می‌کرد٬ بر گِرد خاک می‌گشت٬ گَرد ملال او را از چهره پاک می‌کرد٬ از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه می‌گفت٬ کان موج نازپرورد٬ سر را به سنگ می‌زد ٬ خود را هلاک می‌کرد٬ خود را هلاک می‌کرد
و تو فقط گفتی: « پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی‌است
* * *
اشک؛ اشک است که در چشمان گود افتاده‌ام حلقه زده چون آینه‌ای نگاهم را از فراسوی افق وجود به درونم باز می‌گرداند و به اعماق قلبم می‌فرستد
.... خاطره‌ها٬ هر شب و هر روز٬ با هم ٬ چون دو دوست ٬ دست در دست هم ... اما خدایا تو خود شاهد باش که چه زود گذشت
.... چشمانت بسته و لبانت دیگر نمی‌خندند. نگاهت نیز دیگر مرا به بازی نمی‌گیرد. چرا ؟! مگر همین تو نبودی که چندی پیش در گوشه حیاط مدرسه از من قول گرفتی تا رازمان را به کسی نگوئیم ؟! و حقا که به وعده‌ات وفا کردی . دستانت بر روی سینه‌هایت در هم گره خورده‌اند . می‌دانم که رازمان را در آنجا حبس کرده‌ای . اما بلند شو ٬ نگاهم کن٬ و با من حرف بزن که من طاقت ندارم . اگر به تو نگویم
عهدم را خواهم شکست ..
و آنگاه خواهم گریست

برخیز؛ بگذار به ریشه‌هایت برسم که من هنوز دورم از تو ای ستاره ای ستاره‌ی غریب٬
و من از اول اینرا می‌دانستم
که تو یکروز از کنار شب تنهایی من خواهی رفت
و مرا از خویش تهی خواهی ساخت
و مرا چونان موجی افسرده و وامانده ز دریا تا آخر هستی
در میان خود گمگشته‌ام خواهی برد
... و تو امروز دیگر رفتی ...
نه نگاهی نه کلامی و نه حتی یک خداحافظی٬ آخر تو را به خدایت سوگند به من بگو به کجا می‌روی و مرا به خاطر کدامین گناه در این دیار سیاه تنها می‌گذاری ؟
که من بی‌تو صدفی هستم مروارید از دست داده ٬ اگر بلند نمی‌شوی لااقل دستت را به من بده که دست‌های تو با من آشناست ! ای دیر یافته ! با تو ام بسان ابر که با طوفان ٬ بسان باران که با دریا و بسان پرنده که با جنگل سخن می‌گوید. من با تو حرف دارم
چه بگویم که گفتنی‌ها را تو خود خوب می‌دانی. دستم بسته‌است و مانند گذشته تنها می‌توانم برایت شعر بخوانم

یگانه دوست نمی‌بینی که ساحل‌ها چه خاموشند؟
کنار کوچه‌ها دیگر گل لادن نمی‌روید
و دیگر برزگر ها شعر لیلی را نمی‌خوانند
حکایت‌های شیرین را نمی‌دانند
و در شب‌های مهتابی٬
صدایی جز هیاهوی مترسک‌ها نمی‌آید.
تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند ...


« خداحافظ تمام خاطرات قریه‌ی زیبا
دل من سخت غمگین است ... »







تو می‌روی ای دوست
ای یگانه‌ترین دوست
تو می‌روی و من با سکوت بدرقه‌ات می‌کنم
و عجز در لحظه‌هایی که به شدت نیاز دارم
گفتن را تجربه ایست دردناک
آن‌قدر مبهوتم بر این
گذشت زمان
که حتی هنوز بلور بغض مجالی برای شکستن نیافته‌ است

Wednesday, May 28, 2008

... you're not my destiny

خوبی حرف نزدن اینه که به بقیه اجازه نمیدی حرفات رو اشتباه بگیرن
!! خوبی اینکه تو خودت بریزی اینه که دیگه کسی نیس که با درک نکردنش و با نفهمیدنش دردت رو چند برابر کنه ! خوبی کم ور زدن اینه که کمتر پشیمون میشی
بدترین حس دنیا اینه که درست نتونی تشخیص بدی جای کدوم یکی از این آدما هستی !! نتونی مطمئن باشی تو الان همونی هستی که دستت رو کردی تو جیبت یا همونی هستی که دستت رو از آب به نشانه‌ی کمک آوردی بیرون ... یا همونی که دستت رو رو کیبورد تند و تند میلغزونی و شیش صفحه نامه مینویسی و بعد سوت ثانیه پاکش میکنی !!

Friday, May 23, 2008


اصلاً حس خوبی نیست ... میدونم که دوباره داره میاد سراغم ... میترسم ... به هیچ کس نباید بگم٬ میدونم (الان دیگه مطمئنم)‌ که به هیچکس نمتونم پناه ببرم ... به هیچکس٬ به هیچکس٬ ... به هیچ کس٬ حتی به
یه آدم خوب ٬ یه دوست محشر ٬ یه هوای خوب ٬ یه کافی شاپ تازه و آروم ٬ کلی حرف ٬ کلی درددل‌‌ ٬ کلی اشک کلی محبت ٬ کلی خنده ٬ کلی غیبت ٬ کلی پیاده روی ٬ کلی ناز و ادا ٬ کلی قوت قلب ٬ کلی آرامش کلی احساسات
و کلی خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها ...

... و خدایی که در این نزدیکیست
.- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
. و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
. - نه ٬ وصل ممکن نیست٬ همیشه فاصله ای هست
. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خوابِ دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
. دچار باید بود
وگر نه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
. و عشق صدای فاصله هاست"
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند
آخ که چه هوایی !! عینهو خودم : یه دقیقه ابری ٬ یه ربع بارونی ٬ یه کم باد ٬ یه کم طوفان ٬ یه روز آفتاب ٬ یه شب مهتاب ٬ یه روز گرم ٬ یه روز سرد ٬ یه شب خاموش ٬ یه شب روشن ٬ یه شب ساکت ٬ یه شب تاریک ٬ یه روز آروم ٬ یه روز غمگین ٬ یه روز خوشحال ٬ یه روز جدی یه روز شوخی یه روز عاشق ٬ یه روز ... کلاْ بهاره دیگه ...

چرا آدما اینقده خنگ شدن ؟!! نکنه من انتظارم زیادیه؟!! اصلاْ حال نمکنم دوستام معنی نگاهام رو نفهمنا . من خیلی وقتا سعی میکنم با نیگا کردنم حرف بزنم . یه نگاه ساکت میتونه یه دنیا حرف رو با خودش همراه داشته باشه !! چرا ملت نمیفهمن اینو ؟!! چرا داد زدن منو نمیشنون ؟!‌ چرا التماس کردن منو نمیفهمن ؟! چرا شاکی شدن منو نمیگیرن ؟!! هی اونوقت میپرسن چیه چرا اینجوری نیگا میکنی !! مثلاْ وقتی
... (فریاد سکوت)
: یک ساعت بدون آنکه یک کلمه حرف بزنم به روش نیگاه کردم
. فریاد کشید که آخه خفه شدم ! چرا حرفی نمی زنی
گفتم نشنیدی ؟!! .... برو

Monday, May 19, 2008

دلم تنگه

دلم تنگه
خیلی هم تنگه
خیلی هم گرفته
نمیگم واسه چی
، واسه کی
،‌ چرا
. دلمم میسوزه
فکرشو هم میکنم
ولی به خودم میگم فکرشو نکن
میگم عیبی نداره
خوب میشی
بزرگ میشی
با خیلی چیزای دیگه
که ولی گول نمیخورم
که ولی دلم هنوزم میسوزه
، میخواد ، تنگشه ...

Sunday, May 18, 2008

یه قراری میذاریم . نه من عاشق ٬ نه تو عاشق . بازی از اول ٬ بیا این بار به جای عاشقی زندگی کنیم ...


...

دوست دارم این نامه تو وبلاگم همیشه بمونه ...



میدونی ٬ خیلی از آدما تو این دنیا زندگی میکنن که اهل اینجا نیستن . شاید نشه خیلی به خدا شکایت کرد که برای


چی آین آدما رو ورداشته گذاشته اینجا چون احتمالاً اونم خیلی نمیدونه جریان چیه یا شاید این آدما اون چیزی نشدن که

قرار بوده بشن یا اون پیش بینی میکرده ٬ و تو حتماً یکی از اونایی . خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی


نمیتونی مثل بقیه باشی ٬‌نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید


خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من


مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن . شازده کوچولو با سؤالای عجیبش و خواسته های عجیبش ٬


دونسته‌های عجیبش و دنیای دورش حتماً میتونه برای یه سری آدم (حتی اگه نفهمنش) یه ستاره باشه که هر وقت


خوشحال و لبخند میزنه یه چیزی تو دل اونا بریزه پایین :) میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم


راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با


خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬


اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و


برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای


هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه


برای گوسفندات نی زدی



Exile!

گفتم‌: «یكی‌ از ویژگی‌های‌ تبعید این‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ می‌ریزد. وقتی‌ آدم‌ سر جای‌ خودش‌ نباشد دیگر فرقی‌
ندارد كجاست‌، مهم‌ این‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نیست
I want to close! shut down! maybe for a while!u can even write without judging by people! they got ur message in their way they want and then accuse you to ..oh my lord! why they can't understand ‌.more than any time I know what I want and what I say! If they can't understand it is not my problem!................

Saturday, May 17, 2008

ur B'day!

another year, another reminding memories! why u don't walk away from my dreams! why I still remember ur birth day! u never liked my presents! because u never like poems, u never enjoy reading book or els...and again it was me, I always thought the books are the best presents! never mind I still kept those books! however,I tried different things and it seems I was wrong all the time. Never mind! all those days are gone! yep happy birth day!
hope u find your happiness. Sorry This year I am not going to send you even any text cause I am sure you worked hard to get ride of me! nothing more...

Wednesday, May 14, 2008

Truely, madly, Deeply


Savage Garden- Truely madly Deeply


Lyrics:

I'll be your dream


I'll be your wish I'll be your fantasy


I'll be your hope I'll be your love


Be everything that you need.


I'll love you more with every breath


Truly, madly, deeply do


I will be strong


I will be faithful


'cause I'm counting on





A new beginning


A reason for living


A deeper meaning, yeah





I wanna stand with you on a mountain


I wanna bathe with you in the sea


I wanna lay like this forever


Until the sky falls down on me





And when the stars are shining brightly in the velvet sky,


I'll make a wish, SEND IT to heaven and make you want to cry


The tears of joy for all the pleasure in the certainty


That we're surrounded by the comfort and protection of





The highest powers


In lonely hours


And the tears devour you





I want to stand with you on a mountain


I want to bathe with you in the sea


I want to lay like this forever


Until the sky falls down on me





Oh can't you see it baby?


You don't have to close your eyes


'Cause it's standing right before you


All that you need will surely come





I'll be your dream


I'll be your wish I'll be your fantasy


I'll be your hope


I'll be your love


Be everything that you need


I'll love you more with every breath


Truly, madly, deeply do





I wanna stand with you on a mountain


I wanna bathe with you in the sea


I want to lay like this forever


Until the sky falls down on me





I wanna stand with you on a mountain


I wanna bathe with you in the sea


I want to live like this forever


Until the sky falls down on me

Tuesday, May 13, 2008

بیا فرار کنیم



اسب آبی رفت و رفت و رفت

.. تا به مرداب رسید مرداب اونو یاد برکه‌ انداخت

. وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود

. ... سلام اسب آبی. این صدا اونو از خیال برکه بیرون آورد

. به طرف صدا برگشت و گفت

: - سلام

. تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم

. اسب آبی گفت: من دارم دنبال یکی میگردم تا تنهائی مو باهاش قسمت کنم و باید برم

. اما همینکه چشمش به اشکای تمساح افتاد

با لبخند گفت: باشه من کمکت میکنم

:) تمساح گفت : نزدیک مرداب یه کرم شبتاب زندگی میکنه که شبها نور زیبائی داره . تو باید اون نور رو ازش بگیری

. چون من نمیتونم تو شبهای این بدرخشم

. اسب آبی فکر کرد و دید این ممکن نیست. شبتاب اگه نتابه دیگه شبتاب نیست. و اینو به تمساح گفت

. اما تمساح گفت: خب تازه میشه یه کرم معمولی و این عیبی نداره . یه کرم مثل بقیه کرم‌ها

. اسب آبی فکر کرد و گفت: خب آخه تو هم یه تمساح هستی مثل باقی تمساح‌ها . چرا فکر میکنی باید طور دیگه این باشی


تمساح جوابی نداشت. پشت کرد و گفت: برو دیگه نمیخوام ببینمت

. اسب آبی هم نمی‌تونست این کار رو بکنه

. اگه هم می‌تونست بخاطر شبتاب این کارو نمیکرد

. تمساح باید میفهمید هر کی باید جای خودش باشه

. تمساح جای تمساح و شبتاب هم جای شبتاب

. تمساح بالاخره باید روزی اینو میفهمید

. اسب آبی در حالیکه از مرداب رود میشد خوشحال بود که نخواسته بود تنهائی‌شو با تمساح قسمت کنه


... و به راهش ادامه داد ...

Sunday, May 11, 2008

Are we always late!?





خدایا
اگر تکه ای زندگی می داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم ،نگویم که


دوستشان دارم




...به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند .




و در کمند عشق زندگی میکردم..


به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند...




که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند




..،و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!




به هر کودکی دو بال می دادم ام رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد




..به سالخوردگان یاد می دادم مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد




..آم انسان ها از شما چه بسیار چیز ها که آموخته ام ....




دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد






...من از شما بسی چیزها آموخته ام ..اما در حقیقت فایده ای چندانی ندارد ..چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم ...بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود




...(گابریل گارسیا مارکز)

Wedding Anneversary! however hamoon weeding bishtar behesh mikhore!



در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ... آسمان را در یاب


زندگی کاغذی است مچاله در دست لحظه های دوستی

دوستی حدیثی است که با یک نگاه آغاز می شود و
با یک لبخند شکل می گیرد
و در آخر با یک قطره اشک به پایان میرسد
و همچنین دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون
اما محبت چیزی نیست که با این جدایی ها از میان برود
محبت زنجیری است طلائی که روح را به روح می پیوندد و فکر را به فکر دوستی
و وقتی زیباست که عصای حرکت آن صداقت باشد



گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟
دستانم را بالا کردم و تمام انگشتهای دستم را نشانش دادم
اما او به کف دستانم نگاه می کرد که خالی بود

Friday, May 09, 2008

Time


Time


Ticking away the moments that make up a dull day


You fritter and waste the hours in an offhand way


Kicking around on a piece of ground in your home town


Waiting for someone or something to show you the way



Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain


You are young and life is long and there is time to kill today


And then one day you find ten years have got behind you


No one told you when to run, you missed the starting gun



So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking


Racing around to come up behind you again


The sun is the same in a relative way but you're older,


Shorter of breath and one day closer to death



Every year is getting shorter never seem to find the time


Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines


Hanging on in quiet desperation is the English way


The time is gone, the song is over,


Thought I'd something more to say

wish!



: یه چیز دیگه گوشه گلوم گیر کرده که میخوام به یکی بگم

: ولی به هیچ‌کی جرأت نکردم بگم

: دلم نمیخواد به کسی حرفام و رویاهام و فکرام رو بگم که برگرده بگه فکر مزخرف میکنی ، یا بگه که تو دیوونه‌ای، یا خنگی، یا مریضی، یا هر حرف مزخرف دیگه‌ای که بدم میاد از همشون

.: دلم نمیخواد واسه آدمایی که میبینم نمیفهمن دیگه لخت بشم.

:‌هرچند، میدونم خودم که من خیلی خرم

.: چیزای عجیب غریبی دلم میخواد یه هو :

حالا نه هم خیلی یه هوی یه هو ها:

ولی خب ...

:‌ تولدم بود چند روز پیش

: واسه تولدم

: یه چیزی به شدت دلم میخواست

: که خب میدونم نمیشه هیچ‌وقت اجراش کرد یا به دستش آورد به این راحتیا

: ولی خب من دلم خیلی می‌خوادش

: یه مدته هر شب بهش فکر میکنم قبل خواب

نمیدونمم چه ربطی به این آهنگه‌ی in the shadow of life داره، ولی

...: هر شب که به این گوش میدم تصورش میکنم

خیلی روشن و زنده و تیز و سفید تصورش میکنم

از این سفیدای روشن تیز که چشم آدم رو میزنه

، که چشمات رو تنگ میکنی ولی میخواب هنوزم نیگاه کنی

..: ولی واقعیش رو دلم میخواد

: واقعاً میگم

واقعاً واقعیش رو میخوام

: تقریبا هر سه-چهار سال یه بار این تصویر میاد و میچسبه جلوی چشمم.

یه جور زنده‌ی چسبناکی.

: عینهو این خوابا که تو خواب میفهمی خوابه ولی میدونی یه خواب عجیبیه که باید وقتی بیدار شدی منتظرش بمونی، منتظر خودش

.. یا معنیش

.. یا ادامه‌ش

.. یا پیامداش

...: : همیشه مطمئن بودم که چهل سال بیشتر زندگی نمیکنم:

یه کم بیشتر یا کمتر

، احتمالا کمتر البته (چون همیشه اتفاقا وقتی که منتظرشون نیستی میفتن)

: یه جوریایی به خاطر دلایل مختلفی از این مطمئنم

، هرچند فکرشو هم نمیکنم چندان دیگه

: بعد: بعد از تولدم هر روز فکر میکردم که دلم واسه تولدم دو تا چیز میخواد

: یکی اینکه یه دوستی داشتم

:‌ که پیشم بود

: که بهش خیلی خیلی اعتماد داشتم

: که خیلی آشنا بود

: که خیلی من میتونستم ببینمش، که اونم منو ببینه

: نمیدونم مثل کی

، شاید یکی مثل علی

یا حتی یه آدم غریبه که بلد باشه تلخ و ساکت نگاه کنه و سیگار بکشه وقتی که بالای یه قبر میشینه و به هیچی فکر نکنه و عمیق باشه

: دلم میخواد که اون پیشم بود

: که باهاش میرفتم بیرون شهر

یه جای دور

با هم یه قبر میکندیم

.: یعنی با بیل و کلنگ زمین رو میکندیم

: اندازه‌ی یه قبر

: مهم نیست بارونم میومد یا نه

: شاید بیاد بهتر باشه

: شایدم نیادم فرقی نکنه

: فکر کنم ساکته همه‌جا

: ممکنه البته خیلی از جاده دور نشده باشیم و هرازچندی هم صدای ماشینایی که از جاده رد میشن از دور بیاد

: دلم میخواد قبر رو که کندیم

: من میرفتم تو یه تابوت

، که منو میذاشت اون تو

، بعد روم خاک میریخت و خاکم میکرد

: مثلاً واسه یه ساعت

: یعنی یه ساعت واقعا دفن میشدم

: که بعد اون تو چشمام رو باز میکردم

: که تاریک و ساکت بود

: که رطوبت خاک و تاریکی و فشاری که روی تابوته رو حس میکردم و از نزدیک لمس میکردم

: نمیدونمم که چه فکری میکردم

: یعنی اصلنم مهم نیست که چه فکری با خودم اون لحظه اون تو میکردم

: نمیخوامم اون لحظه رو تصور کنم و به حس و فکرم تو اون تابوت با چشمای بازم که فقط تاریکی رو میتونه ببینه و

صدای نفس کشیدنم رو زیر خاک بشنونه

، فکر کنم

.: من هر چیزی رو که خواستم تونستم کاملاً حس کنم تو تخیلاتم

: تو رویاهام حداقل

: میدونمم که حس کردنم چقدر تیز و شفاف و عمیقه

: ولی این حس رو نمتونم و نتونستم هیچ وقت درک کنم

: احساس دفن شدن و مردن رو نتونستم واسه خودم شفاف کنم هیچ‌وقت

: همون طوری که احساس جنین بودن و متولد شدن رو نتونستم به یاد بیارم یا دوباره تجربه کنم هیچ‌وقت واسه خودم

: واسه همین همه‌ش فکر میکنم یه چیزیم کمه- خیلی ترسناکه

: اوهوم. میدونم

.: ولی خیلی دلم میخواد

: اون دوستم هم روی زمین کنار قبری که من توشم روی یه تیکه سنگ میشینه

: فکر کنم الان بارونم میاد

: سیگارشو هم میکشه

: سرشم پایینه در نتیجه من صورتشو نمیبینم وقتی تصورش میکنم

، چون از بالا و از کنار دارم تصویرش میکنم

.: آرنج دستاشم رو زانوهاشه

: به هیچی هم فکر نمیکنه

: سرده

: عرق کرده

: نشسته

: به قبر نگاه میکنه

: که من توش توی یه تابوتی به اندازه قدم دراز کشیدم و چشمام رو محکم باز کردم و مردمکم یه عالمه بزرگ شده ولی بازم همه چیز رو تاریک میبینه

: فکر میکنم: اگه این کار رو یه بار بکنم

: یه دونه یه ساعت فقط

: زندگی کردن خیلی راحت‌تر میشه

: من توم آدم خیلی ناآرومیه

: از بیرون خیلی آروم و پیس‌فول و کالم و اینا به نظر میام

، هر چند خیلی وقتا هم نه

، ولی کلا آروم و کم هیجان و سردم وقتی خودمم

، ولی توم خیلی ناآرومه همیشه

: ولی احساس میکنم که اگه این کار رو بکنم

: آروم میشم؛ آروم و عمیق و سنگین

.. و مطمئن

.: هممممم

..: یه چیزی شبیه به این

...:‌ و یه چیز دیگه

: میترسونمت؟

نگم دیگه؟

- بگو

.: واسه تولدم

،: امسال اولین بار بود که این‌جوری شده بودم

: شب که دراز میکشیدم

: که به سقف نگاه می‌کردم

: یه هو دلم می‌خواست که یه جسد رو بغل کنم

که خیلی وقت هم نباشه که مرده باشه،

مثلاً یه جسد چند ساعته

: ولی سرد و سنگین

: که گوشت تنش سرد و سنگین و لخت بیفته روم

: که من دستام بندازم پشتش و بچسبونمش به خودم

: بدون اینکه بشناسمش

: یا کسی باشه که دوستش داشته باشم

: احساس کنم باید بغلش کنم: باید فشارش بدم

: باید به خودم بچسبونمش: باید مرگشو حس کنم

: میخوام تن و جسدِ مرده و سرد و سنگین رو بگیرم تو بغلم

.: بذارم رو سینه‌م

: حس در آغوش گرفتن یکی مقل خودم که مرده،

که دیگه نیست

: که تا چند ساعت پیش نفس میکشیده ولی دیگه نیست

: احساس میکنم

: اگه که به اونجا برسم

که اگه اون کار رو بکنم

: توم خیلی عمیق و آروم میشه دیگه

: از اینا که همه‌چی دیگه ساده و کم‌رنگ و بک‌گراند میشه

: زندگی کردن اصلاً عوض میشه- اگه اینجا بودی،

میرفتیم با هم بهشت زهرا

: اگه اونجا بودم میدونم چی کارت میکردم

: و کجا میبردمت

: میدونی

: وقتایی که تورو با خودم تصور میکنم رو خیلی دوست دارم

: تو قشنگی واسه‌ی من

: بعضی وقتا یه لبخند آروم میزنی که توش یه برقی هست

یه جور دوست داشتن هست که خیلی دوسش دارم

: با اینکه خیلی هم طول نمیکشه ها

: ولی اون یه چند ثانیه که وسط درد کشیدن

یا غصه خوردن، یا فکر کردن

یا همینجوری سرد نیگا کردن یه لبخند نرم و پر عمق میزنی

...: تو چشاتم خیلی خوبه

: اینکه با هم حرف نمیزنممم خوبه

: و اینکه فاصله‌‌هایی رو هم که داریم و نداریم رو به هم نمیزنی هم خیلی خوبه

: اینکه آشنایی و من میبینمت و اینو هم خراب نمیکنی هم خیلی خوبه

: که خیلی خوبی کلا :)

: اینا همه‌ش تو خیالم روشن و شفافه- :)-

خوبه که اینقد تخیلت خوبه-

مال من خیلی کمرنگ شده-

بچه که بودم-

واسه خودم یه دنیا داشتم-

با یه سری چیزایی که دوس داشتم و از این دنیا دزدیده بودم-

بعد همه چیز توش خیلی واضح بود-

میشد یه عالمه بشینم فقط نگاش کنم و اونجا زندگی کنم-

بعد همه چی هم میدیدم-

الان ولی فکر میکنم-

دیگه نمیبینم ...

: میدونی

: من دوسِت دارم

: اونم خیلی

: از دلیلای زنده بودنی تو

: تو از این اتفاقایی که آدم زنده‌س چون‌که منتظره اتفاق افتادنشونه- میدونی چه‌جوریه؟

: من میدونم یه روزی هم اتفاق میفتی

: نمیدونم کی، نمیدونم چه‌جوری

: ولی اتفاق میفتی

: نمیخوامم که من اتفاقه رو درست کنم

میخوام منتظرش باشم تا خودش سرِ وقتش رخ بده یه هو

: بعد قول میدم خیلی محکم بغلت کنم

: ‌حتی فکر کنم دردت بیاد وقتی بغلت کنم

آفرینش یکی از نیازای اصلی منه. تو نیستی .. حداقل مال من نیستی ، اون‌جوری که من میخوام نیستی .. دم دستمم نیستی .. واسه همین من تو رو دوباره خلق میکنم ، همین توی تو رو ، نه هیچ‌کس دیگه‌ای رو. بعد تو میری توی یه قصه ، بعد من توی این وبلاگ با تو حرف میزنم ... هیچکسم نمیدونه که من دارم با کسی حرف میزنم که خودم خلقش کردم .. که کودک درون من خلقش کرده ... که تو قصه‌های من واقعیِ واقعیه ... که من تو رو توی قصه‌هام خلق میکنم و بعد میکشمت بیرون از اون تو .. که بعد خودم میشم یه قصه .. که بعد از یه مدت فرق این دنیاهای واقعی و تخیلی دیگه از بین میره. من خودمم نمیدونم کدومم واقعیه و کدومم تخیلی ... تو رو هم همینطور .. دنیاهایی که مرزاشون کم‌کم از بین میرن .. یا فراموش میشن ... میتونی بفهمی این چقدر ترسناک و دوست داشتنی و اصیله؟ یادته ازم پرسیدی چرا منو دوست داری ؟ میتونی بفهمی چرا اینقدر واقعی هستی برام؟ میتونی بفهمی چقدر وابسته به تو شدم من؟ تو یواش یواش شدی پل بین دنیاهای من .. که یواش یواش کمک کردی این دنیاها رو یکی کردم، که مرزاشون رو برداشتم، چون من از مرزا بدم میاد، چون تو بودی .. چون تو رو میتونستم با خودم ببرم و بیارم .. فقطم تو رو ، نمیدونم چرا تو ، ولی تو



یه رابطه‌ی عاشقانه یه رابطه‌ی همزیستی نیست. خیلی فرقه بین آدمی که بخوای واسه عاشق شدنت انتخاب کنی (که


خب البته خیلی وقتا انتخاب کردنی نیست) و آدمی که بخوای واسه زندگی کردن انتخاب کنی. به زور این دوتا رو به


هم وصل کردنم غلطه. اینا رو به هم تبدیل کردنم زورکی غلطه ... هر کدومش که خیلی سفت و جا افتاده بشه و


اصالت پیدا کنه میتونه تبدیل به اون‌یکی بشه .. خودبه‌خود تبدیل مشه. اونوقت خیلی هم خوب و قشنگه. منم میخوام


تازه ! ولی از تشنگی اینا رو به هم وصل کردن و از عطش یه رابطه‌ی عاشقانه، یه رابطه‌ی لانگ‌ترم و همزیستی رو


شروع کردن ، یا از رو نیاز به یه رابطه‌ی امن و همزیستی آروم و مسالمت آمیز ، یه جور عاشق و معشوق واری


زندگی مشترک رو شروع کردن گند میزنه به هر دوش ، تنها چیزی هم که واسه آدم میمونه احساس شکست و ارضا


نشدن و سرخوردگیه. منم هنوز از رابطه‌ی عاشق و معشوقی سیر نشدم که بذارمش کنار و دنبال یه رابطه‌ی امن و


آروم و کم احساس باشم. دوست دارم بالا پایین شدنای زندگی‌ پر از احساسای تلخ و متضاد و شیرین و هیجان‌انگیز رو


، که با هم تجربه کنیم .. هر چقدرم که خطرناک .. هرچقدرم که مثل راه رفتن رو لبه‌ی پرتگاه .. ولی دوست دارم با


هم همه‌ش رو تجربه کنیم . دوست دارم با هم کم‌کم آروم و ته‌نشین شیم و عمیق شیم و سنگین شیم و ... پیر شیم .. با هم

قصد آزارت را ندارم
تلخم اماو خسته
همين

بی‌تو ، هیچ امنیتی دیگر نیست


خیلی بد بود ..
خیلی بد
دوباره همه‌چی به هم ریخت
با این فرق که دیگه من پیر شدم
به گذاشتن و گذشتن از آدما هم عادت کردم
.
تنهایی هم دیگه ترسناک نیست
. صبر کردن رو هم یه جوریایی دوست دارم
، حتی یاد گرفتم چه‌جوری با خیال یه نفر وقتی که خودش دیگه نیست زندگی کنم
. همه‌ی اینا جای خودش
.. ولی وقتی زدم کنار و به حرفاش فکر کردم
...میدونم برای همیشه تو زندگیم افسوس میخورم
. هیچ‌چی از اون واقعی‌تر نبوده برام
، هنوزم ضجه‌زدنام از یادم نرفته
.. تو زندگی هر کسی
، یه چیزایی هست که واقعین براش
، که واقعیتشون رو درک میکنه با تمام وجودش
. واسه من درد بوده
.. خواستن بوده
... میدونم که اینجا رو نمیخونی
، ما تا حالا هزار بار خداحافظی کردیم و هیچ‌وقت نتونستیم همه چیز رو پشت سرمون
بذاریم و میدونم تو آینده هم همین‌ قضیه تکرار میشه ، مدل جفتمون اینجوریه ، به همم
اصلاً نمیایم ، یا نه میایم ولی خوب معلومه که مچ همم نیستیم
...
ولی خب ، یه چیزی شبیه
فیت ، شبیه سرنوشت
.. یه چیزی هست که به هم گرهمون زده
... همه‌ی اینا درست
ولی هیچ‌کدوم باعث نمیشه که من اینو نگم و اینجا برای خودم ننویسم
... خداحافظ، دلم برات تنگ میشه
، و هیچ‌کس هیچ‌وقت جای تو رو نمیتونه بگیره چون هیچ‌کس هیچ‌وقت به اندازه‌ی تو برای من واقعیت نداشته.

Deltangihaye nime shab!


آدمایی که اونقدر بیشورن که نمیفهمن که نباید چیزی رو پاک کرد
. که نمیفهمن واقعیتا
، خاطره‌ها
، جدا از اینکه چقدر تلخ و شیرینن
، چه قدر اصالت دارن و مهمن
. تو دنیای خودتون هر چی رو میخواین پاک کنین و حذف کنین بکنین ولی حق نداره
کسی به من بگه چی رو پاک کنم یا نیگه دارم یا بندازم دور یا کدوم تصویر و صدا و
حرف و رویا و صحنه ای‌رو از بین ببرم یا نبرم