Sunday, May 11, 2008

Are we always late!?





خدایا
اگر تکه ای زندگی می داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم ،نگویم که


دوستشان دارم




...به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند .




و در کمند عشق زندگی میکردم..


به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند...




که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند




..،و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!




به هر کودکی دو بال می دادم ام رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد




..به سالخوردگان یاد می دادم مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد




..آم انسان ها از شما چه بسیار چیز ها که آموخته ام ....




دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد






...من از شما بسی چیزها آموخته ام ..اما در حقیقت فایده ای چندانی ندارد ..چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم ...بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود




...(گابریل گارسیا مارکز)

1 comment:

dropped rain said...

I just felt for it:

امید جانم زسفر باز آمد



شکر دهانم زسفر باز آمد



عزیز آن که بی خبر



به ناگهان رود سفر



چو ندارد دیگر دل بندی



به لبش ننشیند لب خندی...



چو غنچه ی سپیده دم



شکفته شد لبم زهم



چوشنیدم یارم باز آمد



زسفر غم خوارم باز آمد



همچنان که عاقبت



پس از همه شب بدمد سحر



ناگهان نگار من چو نو مه نو آمد



من هم پس از آن دوری



بعد از غم مهجوری



یک شاخه ی گل



بردم به برش...



دیدم که نگار من



سرخوش ز کنار من



بگذشت و ببرر یار دگرش...



وای از آن گلی که دست من بود



خموش و یک جهان سخن بود



گل که شهره شد به بی وفایی



زدیدن چنین جدایی



ز غصه پاره پیرهن بود...