Thursday, June 26, 2008

و رسيدن‌ ٬ يعنی عبور کردن ... يعنی گذشتن ... يعنی رد شدن


"کسی که توانایی دوست داشتن را داشته باشد، توانایی از دست دادن را هم دارد..."

احساس خوبی دارم از اینکه هنوزم کسی درکم نمیکنه . این یعنی هنوز اونقداهم مبتذل نشدم

خب خیلی وقتا برای اینکه بهش وفادار بمونی باید ترکش کنی ٬ مثلاً همین من ! دیروز عاشق شدم ٬ شب بهش گفتم ٬ صبح زدم کشتمش الانم فراموشش کردم ... کارم درسته‌ها نه‌؟

Tuesday, June 24, 2008

گم‌شده ام٬ میان تلی از تصویر که دیگر نمیدانم کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.


تنها بركه‌اي كه در آن برهنه مي‌شوم


تنهايي است


آن جا تن مي‌شويم


آوازهايي مي‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمي‌دانم


تنهايي


و آن گوزن نا‌آرام

با شاخ‌هاي پيچ‌خورده


كه آهسته آهسته در غروب راه مي‌افتد

سر بالا مي‌گيرد


شامه‌ي قوي‌اش مسيري بر مي‌گزيند

شاخ‌هايش


شاخه‌هاي خشك و باكره‌ي بيشه را كنار مي‌زند


تنهايي


و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياه‌خوار گوزن

شايد جنگل‌ها جنگل دورقرن‌ها قرن فاصله


تنهايي


و خواندن آوازآوازي كه

گوزني وحشي


با شاخ‌هاي پيچ‌خورده رادر بيشه‌اي دوربي‌خواب كرده


#######################################################


گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمیشوند. درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ... گاهی٬ از خودم میپرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این
قصه/این نقاشی/این آهنگ/ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم. واقعاً چند سال؟


Sunday, June 22, 2008

مثل کودکی که اسباب بازی خودش رو میزنه و میشکونه و میشینه رو زمین گریه میکنه ...




سوار ابرها شدم که شاید از تو بگذرم


دلم رها نمی کند... نمی روی تو از سرم...



*****************************************************************

باید بود ... باید گفت ... باید کشید ... باید برید ... باید گذشت ... باید رفت ... باید سکوت ... باید گریست ... باید عشق ... باید تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی


******************************************************


شاید دوست داشته شدن


سنگین ترین گناه است حتی سنگین تر از عشق ورزیدن


*************************************************************

گاهی احساس میکنم کودکم خسته‌ست ... گاهی احساس میکنم خشمگینه ٬ گاهی احساس میکنم کودکم گم شده ٬ نیست ... ولی هست . شاید برای عوض شدن باید اول از اون شروع کنم . فقط شاید


میدونی؟ به هر حال خیلی وقتا اوضاع اونجوری که می‌خوای پیش نمیره

احساس می‌کنم هر روز که میگذره یه آدم جدید تو من زاده میشه ٬ هر روز من یه نفر جدیدم ... مهم نیست خوب‌تر یا بدتر ٬ مهم نیست قشنگ‌تر یا زشت تر .. چون خوبی و بدی و زشتی و پاکی و اینا اصلاً به نظرم معنی ندارن . مهم اینه که جدیدتر .. مهم اینه که شاید (فقط شاید) این معنیِ هنوز زنده بودنه. همه‌ی این اتفاقا ٬ همه‌ی این دیدنا و دیده شدنا و شنیدنا و شنیده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ... همه‌ی این آدمایی که هر روز یه رنگ برات عوض میکنن ٬ همه‌ی این دروغ شنیدنا و دروغ دیدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا .. همه‌ی این هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ی این منتظر بودنا و منتظر موندنا ... همه‌ی این تو گذشته و آینده وول خوردنا ٬ همه‌ی این تو لحظه‌ها گیر کردنا ٬ همه‌ی این خشما و گریه‌ها و شکستنا و تنهائیا ٬ همه‌ی این محکم واستادنا و بیرحم موندنا ... همه و همه و همه آخرش فقط اینو به من ثابت میکنه که من هنوز دارم حرکت میکنم . هنوز به گل نشستم ٬ هنوز واسه خودم حداقل تکراری نشدم ٬ هنوز اونقدر قابل پیش‌بینی نیستم که از خودم خسته بشم ٬ هنوز میتونم ادامه بدم حتی اگه همه‌ی ادامه دادنم رو به عقب باشه ٬ حتی اگه همه‌ی آینده‌م حسرت خوردن باشه ٬ حتی اگه هر چی
دلم هوای برگشت دارد
دیگر از مهمانی تردید خسته است

در درونم جنگی برپاست

پاره های نفسم محو شدند

میان هر جرقه از بغضی بسته وحشتی میافریند

این هیاهوبا طینتی زشت

اب سردی میخواهد اتش جنجال ذهن

دیگر به اخر ایستگاه افکارم رسیده ام

واژه ای برای وصف کندی زمان نمی یابم

نمیدانم مقصد این بیراهه تا کجاست اما هر چه هست

رنگ و بوی تازه ای دارد
**********************

گاهی آدم میشکنه زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست ولی جاشون میمونه تا خیلی



آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن

یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه

که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن

هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن از اینکه کثیف شده

و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن

بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن

آدمایی که یادشون میره هفته‌ای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال

آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬ یه اسباب بازی

مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن

هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو


دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست




دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست

همین..

Wednesday, June 18, 2008

.و خسته از خواستن چیزی که نباید ..





















دوست داشتن خیلی ساده‌ست ٬ ولی ما خیلی وقتا قاطی میکنیم که همدیگه رو چه جوری دوست داریم. بیا فکر کنیم که وقتی همدیگه رو دوست داریم ٬ واقعاً چی رو دوست داریم. وقتی از هم بدمون میاد ٬ واسه چی از هم بدمون میاد
دو نفر باید اول همدیگه رو دوست داشته باشن ٬ یعنی من تو رو دوست دارم ٬ تو منو. یه چیزی توی تو هست ٬ یه تصویری که من اونو میبینم ٬ یه توئی میسازم که ممکنه حتی خودت نباشه ٬ ممکنه نصف‌ت باشه ٬ ممکنه همه‌ت باشه ممکنه یکی دیگه باشه ایناش اصلاً مهم نیست ٬ ولی من توئی رو میبینم و اونوقت اون تو رو دوست دارم. تو هم همین طور. این یه جورشه ٬ مثلاً جور مرحله‌ی اول. خیلیا فکر میکنن همه‌ش همین جور مرحله‌ی اوله ٬ وقتی از یکی خوششون میاد واسه اینه که توش یه تصویری دیدن که دوسش دارن ٬ عاشقش شدن یا هرچیز دیگه. حالا یکی تصویرش از رو قیافه ساخته میشه ٬ یکی از رو معصومیت ٬ یکی از رو روحیه ٬ یکی از رو نگاه ٬ هر کی از یه چی ... ولی به هر حال این فقط جور مرحله‌ی اوله که واسه‌ی یه دوست داشتن کامل لازمه: یعنی من تورو باید دوست داشته باشم٬ تو منو باید دوست داشته باشی
بعدش میشه دوست داشتن مرحله‌ی دوم که وقتیه که دونفر باید خودشونی رو که اون یکی رو دوست داره هم دوست داشته باشن. یعنی من نباید از اون منی که تو رو دوست داره بدم بیاد ٬ باید دوسش داشته باشم. باید منِ خوب خودم باشه ٬ تا تو خوب من باشی. تو هم همین طور. کلاً اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه ولی از خودش بدش بیاد به خاطر این دوست داشتن ٬ دوست داشتنه با همه‌ی قشنگیش مریضه و همیشه میبینی که یه جای کار میلنگه
ولی بازم این همه‌ش نیست. یه جور مرحله‌ی سومی هم هست و اونم اینه که من باید اون سایه‌ی خودم تو چشمای تو رو هم دوست داشته باشم. باید باهاش راحت باشم ٬ باید خودم باشم. اون چیزی که تو از من میبینی نباید منو زجر بده ٬ اون تصویری از من که پیش توئه ٬ نباید تحملش واسه من سخت باشه. نه تنها نباید سخت باشه ٬ که باید دوسشم داشته باشم. تو هم همین‌طور . تو هم باید اون کسی رو که من توی تو دیدم دوست داشته باشی تا بشه ادامه داد
وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن ٬ وقتی دو نفر به هم میگن دوست دارم مثلاً ولی بعد یه مدت قاطی میکنن و نمیتونن ادامه بدن ٬ لازم نیست که فکر کنن دروغ گفته بودن ٬ فقط فکر نکرده بودن که تو کدوم مرحله بودن وقتی که داشتن دوست میداشتن
دوست داشتنی ادامه‌دادنیه که کامل باشه. هر سه جورش باید با هم باشه ٬ وگر نه بالاخره میشکنه. هر کدوم از مرحله‌هاشم که خیلی زیاد و وحشیانه و عاشقانه باشه ٬ اگه تو بقیه‌مرحله‌هاش مشکل وجود داشته باشه ٬ مثل ناخن کشیدن رو گچ خشک دیوار میمونه ...
همین
"P.S. I LOVE YOU"

ما اونقده همدیگه رو دوست داریم که چشم دیدن همدیگه رو نداریم. هر شبم با هم قهر میکنیم ٬ فرداشم نمیتونیم سربه‌سر هم نذاریم و دوباره دعوا نکنیم. دلمون تنگ میشه خب

Tuesday, June 17, 2008


زنگ زدصداش میلرزید ...

- چته تو، خوبی؟-

قصه بگو برام ...

یکی بود یکی نبود

یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت

شازده کوچولو اونقدر این گلشو دوست داشت که نمیخواست حتی یه ذره گرد روی گلش بشینه

برای همین هر روز میرفت گلشو ناز میکرد

بوش میکرد

تو چشماش نگاه میکرد

ازش مواظبت میکرد

وقتی هم که میخواست بره از پیش گلش

یه محفظه ی شیشه ای میذاشت روش که هیچی و هیچکس نتونه گلشو

اذیت کنه

ناراحت کنه

برنجونه

اشکشو دربیاره

صداشو بلرزونه

که گلش هیچوقت غمگین نشه ٬

هیچوقت غصه‌ش نشه ...

بعد کم کم این شازده کوچولو عاشق گل رزش شد-

هنوزم عاشقمی ؟

نه، هنوز می پرستمت ...

من میدونم که اونجوری با خودش داره لبخند میزنه دیگه ...

یادته؟-

نپر وسط حرفم دیگه

دارم برات قصه میگم ...

آره، داشتم میگفتم

که شازده کوچولوی قصه ی ما کم کم به گلش عاشق شد

بعد شازده کوچولو یه روز مجبور شد بره سفر

گلش هم حاضر نشد که باهاش بیاد که

شازده کوچولو تنها رفت

گلش هم تنها موند

حالا همه گلشو اذیت می کنن
گلش غمگینه ..

گلش غصه‌شه ..

.گلش تنهاست ...

قصه ی ما به سر رسید ..

شازده کوچولو به خونه‌ش نرسید ..

.البته کی میدونه ٬

شایدم یه روز برسه .-

قشنگ بود؟- :)


میدونی ... از پشت تلفن که :)

معلوم نمیشه، میشه؟

Monday, June 16, 2008

من از مردن می‌ترسم


وقتی رگتو ميزنی اگه دفعهء اولت باشه يهو هول ميشی، شک ميکنی، ميترسی و سعی ميکنی جلوی خون رو بگيری ولی کم کمک شل ميشی .. همه چيز دور و دورتر ميشه، ديگه هيچی برات مهم نيست ... يه سرمای ملايم مثل نسيم پاييزی ميخزه توی رگهات .. از توی تمام تنت رد ميشه .. تعجب ميکنی که چقدر رگ توی تنت بوده و خبر نداشتی .. آدمها مثل اسفنج ميمونند، حس ميکنی يه اسفنج خيس هستی که ذره ذره آبش داره کشيده ميشه


به باريکهء‌ خون نگاه ميکنی، خونی که تمام درد و رنج عمرت رو تا حالا باهاش غرغره ميکردی ولی بالاخره داری ميريزيش دور.. سعی ميکنی آخرين سيگارتو روشن کنی، به نظر مياد که همه چی به طرز عجيبی رشد کرده، قطر سيگار اندازهء مچ دستت شده و فندک انقدر سنگينه که بايد دو دستی بلندش کنی


کلی خاطره های بيربط از جلوی چشمت رد ميشن، دوست داری به بعدش فکر کنی .. به اينکه چه کسی دلش برات تنگ ميشه يا اينکه تا چه مدت قيافه‌ات به يادشون ميمونه.. يه رژهء نا منظم از تمام آدمهايی که ميشناختی و تمام قيافه هايی که ديدی و حرفهايی که شنيدی، ديگه حرکت کردن معنی نداره، همه چی ساکت و آرومه


حس ميکنی دوباره بچه شدی، سبک و ضعيف، دوست داری يه نفر بياد بلندت کنه و برات لالايی بخونه .. سعی

ميکنی اولين و آخرين کلمه رو بگی ... دوباره


...

Saturday, June 14, 2008

آدما از هم که دور میشن از هم دور میشن ...ً



براي همه پيش اومده که کليدشون رو گم کنن ٬ مهم اينه که وقتي کليد رو گم مي‌کنن توي خونه باشن يا بيرون خونه ... يادم که مي‌گفتي قفل‌ها رو بايد بوسيد تا کليدها رو بشه دور انداخت ... دری که برای باز شدن قفل رو به بوسه ترجیح میده ارزش در زدن هم نداره


تلفن داره زنگ میزنه و کسی خونه نیست ٬ منم دارم فکر می‌کنم که خیلیا تو دوست داشتن می‌مونن خیلیا تودوست داشته شدن می‌مونن ٬ خیلیا تو عاشق شدن میمونن ٬ خیلیا تو عاشق موندن میمونن ولی ... تو نه ... حتی اگه کلیدت رو گم کرده باشی


چشام رو می‌بندم و خواب میبینم .. خواب ... واقعاً چه فرقی میکنه کی عاشق کی باشه‌؟ واقعاً چه فرقی میکنه رنگین کمون از کدوم گوشه‌ی آسمون شروع بشه ؟ ... وقتی بیدار میشم تو رو میبینم که بالای ابرا رو رنگین کمون نشستی و داری آسمون رو خط خطی میکنی


من هم دارم تیکه ابرا رو تو آسمون نیگا می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم هرکدوم شکل چی هستن ... هی ... دود قلیون همه‌ی آسمون رو گرفته !! ... من چشام رو میبندم و میخوابم ... این بار دیگه هیچ خوابی نمیبینم



یه بار دیگه ببینم یکی برگشته به یه نفر دیگه میگه من تو رو درک می‌کنم ٬ یا بگه میفهمم چی میگی با بگه آره حست میکنم یا ... به خدا خفش می‌کنم


صبح شد . این یعنی یه شب دیگه هم رفت و گم و گور شد و من مثل همیشه بیدار نشستم تا شب تموم شه . سیگاره رو برمیدارم وخوردش میکنم ... خوشم نمیاد سیگار بکشم ...‌ زجر نکشیدنش رو ترجیح میدم هرچقدر هم که وسوسه کنه ... میترسم ... خیلی دارم میترسم دیگه ... کی قراره بمیرم من ؟! فکر می‌کنم ببینم که دوست دارم بدونم یا نه ... فکرام رو خط میزنم ... فکر می‌کنم ببینم دلم تنگ چیه ... سی‌دی رو عوض میکنم ... خسته‌م .... خسته

باید بود ... باید گفت ... باید کشید ... باید برید ... باید گذشت ... باید رفت ... باید سکوت ... باید گریست ... باید عشق ... باید تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی .... شایدم دیر است اما... چشمهام رو که می‌بندم صدای باده که میپیچه توی گوشم و داد میزنه ... واقعاً من اینجا چه کار می‌کنم ؟ دلم واسه یه چیزی تنگ شده که نمیدونم چیه ... تو میفهمی اینو نه ؟ تو می‌فهمی اینو نه ؟ شاید دلم واسه اون دره‌ای که قرار بود چشم بسته منو ببرید اونجا چشام رو باز کنید تنگ شده ... شاید دلم واسه آخرین باری که نماز خوندم تنگ شده ... شاید دلم واسه یه خواب طولانی تنگ شده ... شایدم ...



احمقانه‌ترين کاري که يه فيلسوف ميتونه بکنه اينه که خودشو و فلسفه‌ش رو جدي بگيره ... احقانه‌ترین کاری هم که یه عاشق می‌تونه بکنه هم اینه که باور کنه عاشق شده و عشقشو جدی بگیره ... احمقانه‌ترین کاری که یه دیوونه می‌تونه بکنه اینه که باور کنه دیوونه شده دیوونگیش رو جدی بگیره ... و البته احمقانه‌ترین کاری که یه احمق می‌تونه بکنه اینه که حماقتاش رو جدی بگیره و .... فکر کنه !! .... ؟


کی گفته بده اصلا خیلی هم خوبه ... این که عقل و احساس آدم همیشه در تضاد با همنا به من یکی که خیلی داره حال میده ... حداقلش اینه تو اگه با عقلت تصمیم بگیری و با احساساتت زندگی کنی و این دوتا همیشه ۱۸۰ درجه مخالف هم باشن ... و تو از زجر کشیدن هم لذت ببری ... دیگه همه چی حله ... اصلا از وقتی فهمیدم که من مازوخیستما همه‌ی معماهای حل‌نشدنی زندگیم کم‌کم دارن حل میشن ... !! ...

Friday, June 13, 2008

کاش میشد واقعا خوابید


میخوام
یه مدتی
بمیرم
برای همه
به جز خودم البته ها
یه مدتی فقط
دوست دارم
گم شم
تو هوامثل ابرمثل بخارمثل خداکه هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه
پیر شدم
پیر
آدمای پیر میرن گم میشن
که تنهایی بمیرن
بعدش شاید جوون شدم
یه جور آروم خسته ای
که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی
اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه
کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا
بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده
هیچی هم نمیگه
فقط پرواز می کنه
تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه
وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره
یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره
میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش
ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه
شنا می کنه
پرواز می کنه
خدا هم نیست
اون پیر میشه
خدا نیست
پس نمی میره
بیشتر پیر میشه
خیلی خیلی پیر شاید
توی آسموناونقد پیر که بشه یه عقاب
که بره بالای یه کوه بلند
روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون
بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا
آره خیلی بالانمیدونم بقیه ش را هم
عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه
همین

Tuesday, June 10, 2008

یه قصه داره این دلم ...

یکی بود.. یکی نبود...
غیر از خدای مهربون
، تو آسمون قصه مون
هیچکس نبود
یه گوزنی بود
با پوست آهویی روشن و شاخهای کلفت قهوه ای
، با یه بلوز صورتی که سرآستین و یقه ی این بلوزش قرمز بود
آره، قرمزه قرمز، درست رنگ لبهای تو بعد از خوردن یه بستنی یخی شاتوتی
این گوزن قصه ی ما دو تا چشم سیاه هم داشت، دو تا چشم سیاه دایره ای، نه ازین چشم دکمه ای ها که روی همه ی عروسکا میدوزندها، دو تا چشم سیاه که برق سفید تو خودشون داشت، ازون برق های آسمونی که پر از نور و ستاره ست
این گوزن قصه ی ما یه صاحبی هم داشت، یه صاحبی که البته اون دیگه گوزن نبود، یه آدم بود، یه آدم واقعیه راست راستکی، یه گوشه ای ازین دنیای خدا
یه جایی تو یه خونه ای ٬ تو یه کشوری ٬ تو یه مرزایی ..یه صاحبی که تو گردنش یه دعا بود، عین یه آویز، عین یه گردن بند، که وقتی که هیچکس نبود که اون باهاش حرف بزنه و حرفاشو بگه و گریه هاشو بکنه و بغل بشه، اون دعایی را که توی اون کیف کوچولو بود میگرفت تو مشتش و محکم فشارش میداد، بعد همونجوری که اون دعا را داشت فشار میداد با خدا حرف میزد و همینطوری که وسط حرفاش کم کم اشکش میخواست بچکه پایین، محکمتر و محکمتر توی مشتش فشارش میداد، اونقدر که گوشه های اون گردنبنده کف دستشو زخمی و قرمز میکرد
..صاحب اون گوزنه عاشق رنگ سفید بود، دلش میخواست که همیشه لباس سفید بپوشه، یه دست سفید، بلیز گشاد و شلوار گشاد، نازکه نازک، که هوا موقعه راه رفتنش همه ی تنش را قلقلک بده، که همیشه تنش با هوا همدما باشه ...
گذشت و گذشت
گوزنه کم کم به صاحبش عاشق شد، آخه میدونین، گوزنه از صبح تا شب که به جز صاحبش کسی را نمیدید که، نشسته بود بالای میز توی اتاق کارش، چشماشم دوخته شده بود به اون نقطه ای که اون آدمه همیشه اونجا می نشست، فقط اونو میدید، چون گوزنه قصه مون یه عروسک بود شبا هم که نمی خوابید، اونموقعا هم داشت صاحبش را نگاه میکرد، با یه نگاه عاشقونه
آره، گوزنه قصه مون عاشقه یه پسری شده بود که عین فرشته ها، فقط لباس سفید میپوشید و یه دعا هم انداخته بود تو گردنش ...
ولی حیف که پسره قصه مون ازین عاشقیش خبر نداشت، خوب تقصیر اونم که نبود، اون آخه از کجا باید میدونست که عروسکا هم میتونن عاشق بشن، اونم عاشق یه آدم راست راستکی، یه آدمی که عروسک نیست ...
نمیدونم چقدر وقت گذشت، فک کنم به حساب دنیای عروسکا شد یه عالمه سال و خیلی تا ماه و یه کلی روز ٬ تا ...
چند روز بود که گوزنه میدید که صاحبش پشت میز کارش نمیشینه، همه ش پنجره را باز میکنه و میشینه روی تختش و به یه نقطه ای که معلوم نیست کجاست خیره میشه و پشت سر هم سیگار میکشه، دووووووود، دوووووووود، اونقدر که چشمای قشنگش سرخه سرخ میشدن و از پشت دود دیگه هیچی معلوم نبود
گوزنه ما خیلی نگران بود، چون پسره انگاری اصلا دیگه اونو نمیدید، حتی دیگه وقتی میومد تو اتاق یه دونه نمیزد پس کله ی گوزنه که بهش بگه چطوری تو کره خر، وخامت اوضاع را گوزنه قصه مون ازینجا بود که فهمید
تا اینکه یه روزپسره
بعد از یه کلی سیگار دود کردن و خیره شدن به در و دیوار
چشماشو دوخت تو چشمای سیاه و براق گوزنه
بعد
بهش گفت
هی کره خر،
من یه دختری دیدم
که چشماش خیلی خیلی قشنگه
درست به قشنگیه چشمهای تو
درست همونجوری که اگه تو زنده بودی و این چشمات واقعی بود، من عاشقشون میشدم
چشماش عین چشمای توئه، عاشق چشماش شدم
میفهمی ؟ عاشق ..
من عاشق شدم
ولی حیف که تو عروسکی ..
نمیفهمی عاشق شدن یعنی چی
بعد ...
گوزن قصه ی
ما شکست .. از تو شکست ...

Monday, June 09, 2008

اونایی برنده ن که رو زندگیشون ، رو دلشون ، یه تابلوی ورود ممنوع زدن و خلاص ... حالا یه سری یا کورن یا مثل من عشق خلاف رفتنن دیگه مشکل خودشونه

تا حالا فکر می‌کردم فقط آدمی که خودش رو به خواب زده رو نمیشه از خواب بیدار کرد ٬ الان دیگه فکر میکنم آدمی که خوابه هم اگه از خستگی خوابش برده باشه دیگه نمیشه بیدارش کرد ..
. کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را ٬ نگه جز پيش پا را ديد نتواند ٬ که ره تاريک و لغزان است
... نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک ٬ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است پس ديگر چه داری چشم ٬ ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟



خیلی بده که آدم دیگه به درد بودنم نخوره ، مهم تر از بودن برای خودش ، بودن برای یکی دیگه ست . خیلی بده
من از تنهایی میترسم ولی تنهایی رو دوست دارم ٬ این جوریم نیگام نکن چون خوب میدونی که چی میگم . من خوشم میاد دور خودم دیوار بکشم بعد خودم رو محکم بکوبونم بهش تا دردم بیاد . نه خوشم نمیاد ولی ..... من دردم میاد ، الانم دارم دنبال یکی میگردم که ببندمش . یه دفتری میخوام که بسوزونمش ، یه نقاشی میخوام که خط‌خطیش کنم . میدانی٬ ای دوست ! دوستی همواره یک اتفاق است ٬ و جدایی یک قانون . هر شب از این مشق خواهم نوشت

Friday, June 06, 2008

دریا


من از وقتی که خیلی بچه بودم همیشه شمال که میرفتیم میدوییدم میرفتم لب دریا میشستم موجا رو نیگا میکردم. بعد خیلی باحالن این موجا ... دیدی پشت سر هم موج میاد سرشو میکوبونه به ساحل برمیگرده عقب ... بعد دقت کردی موجا قبل از اینکه بیان پایین اول میرن بالا ٬ اینجور که میخوان سرشون رو محکم بکوبن زمین .. هرچی بیشتر برن بالا بیشتر میتونن تو سینه‌ی ساحل خودشونو بکشن جلو ... میدونی مشکل چی بود .. همیشه قبل از هر موج یه موجی بوده که سرش خورده تو ساحل و داره برمیگره تو سینه‌ی دریا ... میره زیر موج جدید زیرشو خالی میکنه موجه تو خودش میشکنه ... همچین وقتی میخوره تو ساحل دیگه نمیتونه خودشو بکشه جلو .. موجه قبل از اینکه به ساحل برسه میمیره .. شاید همه‌ی موجا آرزوشون اینه که تو سینه‌ی ساحل بمیرن ... ولی معمولاً تو خود دریا میمیرن فقط جنازشون میرسه به ساحل ... من میرفتم کنار دریا موجایی که به ساحل میرسیدن رو میشمردم ... همیشه
آب از دیار دریا"
با مهر مادرانه٬
آهنگ خاک می‌کرد٬
بر گِرد خاک می‌گشت٬
گَرد ملال او را از چهره پاک می‌کرد
از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه می‌گفت٬
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می‌زد
خود را هلاک می‌کرد
"خود را هلاک می‌کرد ... . ...

روانیم روانیه روانیم ... :

مهم نیست که راجع به من چی فکر می‌کی مهم اینه که من وجدانم پیش خودم ناراحت نیست. مهم نیست که من چقدر محکوم شدم ٬ مهم اینه که من خودم خودم رو به خاطر کارایی که کردم و نکردم سرزنش نمیکنم . مهم نیست که بقیه چقد عاقلن و عادلن ٬ مهم اینه که من در مورد خودم خیلی سختگیرم ولی عادلم ... مهم نیست که یکی چون دستش به تو میرسه تو رو قربونی کنه و چون خودش رو نمیبینه تو رو محکوم کنه ٬ مهم اینه که من بیگناهم ... حداقل تو قاموس خودم ... همینم بسمه ... مهم اینه که مهم نیست تو چی فکر می‌کنی ولی من اونقدر عقلم میرسه که به چیزی که عقلم نمیرسه فکر نکنم ... مهم اینه که تو نمیفهمی و منم بلد نیستم بهت بفهمونم ... مهم اینه که تو یه کم میدونی و فکر می‌کنم میدونی ولی من خیلی بیشتر میدونم و میدونم که نمیدونم ... مهم اینه که تو اگه خنجر خوردی خودت به خودت زدی٬ مهم نیست که آخرش خنجر خونیت رو گذاشتی دست من ... مهم نیست که من چاقو کشم ٬ مهم اینه که چاقو نمیکشم ... مهم نیست که کی کیو واسه چی سرزنش کنه ٬ مهم اینه که کسی واسه دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیتونه سرزنش بشه ... مهم نیست که تو دستگاه مختصات اقلیدسیه حرفا و اتفاقا و احساسات رو میبری تو ایکس و ایگرگ ٬ مهم اینه که دستگاه مختصات مهم نیست ٬ یعنی اصلاً دستگاه مختصاتش هنو در نیومده ... مهم نیست که فکر کنی دارم تحقیرت میکنم وقتی میگم نمیفهمی ٬ مهم اینه که نمیفهمی حتی اگه من بگم ... مهم نیست که چقد از من بدت بیاد .... چرا چرا مهمه ٬ ولی مهم اینه که من دیگه کاریش نمیتونم بکنم ... مهم نیست که چه ایمیلی رو آدم بگیره یا نگیره ٬ اصلاً مهم نیست که آدم چه ایمیلی رو بفرسته یا نفرسته ٬ مهم اینه که آدم چقد آدم باشه فکر چیو بکنه ... مهم نیست که دیگه هیچی مثل گذشته نمیشه ولی مهم اینه که من بازم اگه برگردم عقب همون کاری رو می‌کنم که تاحالا کردم ... مهم نیست که من چی‌کار کردم ٬ مهم اینه که من هیچ‌کاری نکردم ... مهم نیست که تو فقط خودتو میبینی ٬ مهم اینه که من تو رو میدیدم و میبینم ٬ مهم نیست که چرا و چقدر ٬ مهم اینه که من زیادی میبینم ٬ زیادی مفهمم ٬ زیادی حس میکنم ٬ اونقدر زیاد که میفهمم نمیدونم ٬ نمیفهمم ٬ نمیتونم ٬ نمیشه ٬ نباید ... و تو اینا رو نمیفهمی ... مهم نیست که تو همه‌چیو از بالا نمی‌بینی ٬‌ مهم اینه که تو فقط خودتو می‌بینی اونم از روبرو٬ مهم اینه فقط فکر میکنی داری می‌بینی ... مهم نیست که من حرفایی که نباید بزنم رو دارم میزنم ٬ مهم اینه که من حرفایی که باید بزنم رو نمیزنم ... مهم اینه که مهم نیست که بعداً چی میشه مهم اینه که دیگه هیچی مثل قبلاً نمیشه ... به هر حال ٬ خون بعضیا سرخه ٬ مال بعضیا آبی ٬ مال بعضیا سرخابی ٬ مال یه سری هم خاکستری ... مهم نیست که چی مهمه ٬ مهم اینه که دیگه مهم نیست
زت زیاد . ...

( دری‌وریهای امروز )

و رسيدن‌ ٬ يعنی عبور کردن ... يعنی گذشتن ... يعنی رد شدن
منتظر نباش ... این آخرین بار نیست ٬ شایدم اولین بار نیست ... یا به دست نمی‌آییم ٬‌ یا از دست میرویم
و تو وقتی به خودت میای که همه چی دیر شده ... و این تو یه ضمیر دوم شخص ساده نیست ٬ این تو همیشه تکرار میشه .. این دور همیشه ادامه پیدا میکنه ... دیروز برای تو ٬ امروز برای من ٬ ... و فردا
شاید هنوزم دلت یه نفر رو بخواد که اون حرفی رو که تو گلوت گیر کرده ٬ اون چیزی که داری حسش میکنی ولی نمیتونی بگی رو بگه ...
چشمات رو میبندی ٬ میدویی ٬ میدویی ٬ میدویی ٬ میدویی .... و اونقده میدویی تا به هیچ جا نرسی ... اینجا همش یه بیابونه ... یه جاده‌ی هیچ‌طرفه
خب بعضی وقتا شک می‌کنی که دوسش داری ٬ حتی بعضی وقتا هم فکر می‌کنی داری عاشقش میشی . بدیش اینه که حتی نمیدونی باید دوسش داشته باشی یا نه ... هر چی باشه یارو دیووونه‌ست ... خله !! حالیش میکنی که نباید بذاره تو هم اونو دوست داشته باشی ... چن روز میگذره ... دیدی حالا ... گفتم که یارو دیووونه‌ست ... خوب همین که حداقل بعضی وقتا هست بسه ... بیشترش خطرناکه ! دیووونه‌ست
همممم ... اینجوری دیگه نمیشه ادامه داد . باید سعی کنم خودمو گول بزنم ... باید بتونم ...


فلسفه چیز خوبیه ولی فقط به عنوان هابی ... کلاً اینکه هر کسی واسه خودش و زندگیش فلسفه داشته باشه خیلی چیز خوبیه به شرطی که نخواد طبق اون فلسفه زندگی کنه ... نه نه فلسفه دکور خوبیه واسه آدما ٬ همین



آدما که بهت نزدیک میشن همچین دندوناشون هم تیزتر میشه ... اصلاً معنی صمیمی شدن همینه دیگه نه ؟


فلسفه‌ی بعضی زندگی کردنا هم مثل سکس میمونه ولی بدون ارگاسم ... خیلیا تو زندگیشون هم باکره‌ن آخه ! باکره‌های احمقی که دیگه اندشن . ... ... ... : »

Wednesday, June 04, 2008

این صدای من است ... این صدای بودن من است ... این منم ٬ خود خودمم ... بی‌حجاب ... من واقعیم ... من اندرونم ٬ چه صدای بلند گوشخراشی دارم من ... فریاد می

اگه کسی فکر کرده که من از طریق این وبلاگ باهاش حرف می‌زنم یا حرف زدم یا چمدونم روی صحبتم با اون بوده یا هر چی تو این مایه‌ها اشتباه کرده (البته بعد از اینکه دوباره شروع کردم به نوشتن منظورمه ). من وبلاگم اصلاً هیچ ربطی به آدمایی که میشناسم نداره و خواننده‌هایی که منو نمیشناسن رو خیلی هم بیشتر ترجیح میدم هرچند با همه صحبت می‌کنم بیشتر از همه هم با خودم . اگه هم دیدین یه روز من خیلی شنگولم یه روز خیلی ناراحت اصلاً معنیش این نیست که خودم هم آینه‌ی وبلاگم هستما ... از سری جدیدی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم حالات روحی من کاملاً مستقل از وبلاگم بوده (یعنی سعی می‌کنم اینطور باشه) هرچند منظورم جنبه‌های روحیه نه فکری. دیگه اینکه خیلی از پستام هم از تو آرشیو نوشته‌هایی که هر از چندی مینویسم و پست نمی‌کنم. پس ممکنه من یه چیزی پست کنم که دو سه روز پیش نوشته باشم و یا حتی دو سه ماه پیش یا دو سه سال پیش . ممکن که چه عرض کنم تا حالا خیلی شده. دیگه اینکه من اگه بخوام به یکی تو وبلاگم حرف بزنم اسم میارم یا مطمئن باشین یه جوری حرف میزنم که عمری خودشم نفهمه مگه من بهش بگم ولی خوشم نمیاد از این کار . دیگه اینکه عمری هیچ‌کدومتون نمدونین من واسه چی وبلاگ مینویسم پس تحلیل هم نکنین (چرا خودم میدونم .. خودم خودمو خوب میشناسم دیگه ! ) فلسفه بافی هم نکنین سر جدتون ... هرکی یه جوره . درسته که generalization و abstraction خیلی چیزای خوبین و منم خیلی دوسشون دارم ولی نه وقتی که آدما مطرحن. خلاصه اینکه خیلی چاکریم. بای بای

عادت به سقوط








عادت به سقوط


امشب تنهایم . آن‌هم زیاد . خودم را می‌گویم. خلوت بودنم را خوب حس می‌کنم. خسته‌ام . چه شبی‌ است امشب؛ سیاه !! می‌خندم ٬ آخر هر شب سیاه است . البته اگر چراغ‌ها را روشن نکنیم. نه فرقی ندارد. شب سیاه است و مهتاب ... نمی‌دانم . من ٬ شبم . من ٬ تاریکم ... که تنهایی من تاریکی جنگل من است ... به یاد می‌آورم آنروز که از جنگل می‌نوشتم ... در بیشه‌زار زندگی ٬ هیچ‌جا را نمی‌بینم. یادم می‌آید آنروز که در جنگل میدویدم ... از رفتن می‌ترسم . آخر همه جا شب است . همه جا تاریک است ٬ تیره و تار . شب است . تمام آفرینش من ٬ تمام بودنِ پیرامون من ٬ شب است . می‌شنوم ٬ صدای تپش قلبم است ٬ نمی‌شنوم . نه می‌شنوم اما ... جز ضربان مهلک قلبم هیچ صدایی نمی‌شنوم . چه سکوت وحشتناکیست ؛ زیستن را می‌گویم . ... که زیستن سکوت دهشتناکیست که ضربان بودن تنها تازیانه‌هایی هستند که گهگاه این سکوت را میشکنند تا با بی‌رحمی نگذارند به نبودن عادت کنیم ! چه تنفری دارم من از این فریب: « عادت ». خنده دار است ولی ... دردآور . عادت یک دروغ است که همه مجبوریم آنرا بپذیریم . آخر اگر به زیستن ٬ به بودن ٬ به زندگی ٬ به روزمرگی ٬ به دم‌زدن در آلودگی بازدم دیگران ٬ به لذت‌های پوچ هر روزه ... به هر چیز ... « عادت » نکنیم ٬ چه بکنیم !! واقعاً خنده‌دار است و من با تنفر می‌خندم

Tuesday, June 03, 2008




نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد..نگاهم کرد درنگاهش شوق هزاران عشق را ديدم ...نگاهم کرد دل به او بستم...نگاهم کرد... اما بعدها فهميدم فقط نگاهم ميکرد



"From Sweet Heart"


p.s. Thanks to Mr.A, ajba por ro in bashar khodesh be khodesh mige Sweet Heart, oh I know u will kill me by this comment! anyway, we are old freinds we have right to even killing each other! sorry abi ghorbaghehi nashod:(


دستم را به سراسر شب کشیدم


زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید


خوشه فضا را فشردم


قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید


و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم


میان ما راه درازی نیست = لرزش یک برگ


و تو تنها ترین (من) بودی


و تونزدیک ترین (من) بودی


و تو رساترین (من) بودی
تو باز نخواهی گشت


و چشمم به راهت است


،من به سوی تو خواهم آمد


صدا کن مرا صدای تو خوب است


Sunday, June 01, 2008

همین جوری مستقیم میری تا بخوری تو دیوار ... اونوقت دیگه رسیدی

سلام ... سلام بر تو که می‌کوشی از هر سطر این کاغذ پیام‌ها برگیری
...
به مرض وحشتناک خودسانسوری مزمن دچار شدم دوباره. هی مینویسم هی پاک میکنم هی پست نمکنم. فقط هم منحصر به وبلاگ نیستا کلا اینجوری شدم . هر حرفی که می‌‌خوام بزنم چه مهم چه غیر مهم تا میام بگم یه هو میبینم حسش نیس چیزی نمگم. دلم واسه وبلاگم تنگ شده ! این آخرین وسوسه‌ی من نیست. شده مثل دفترچه یادداشت دخترای دبیرستانی !! کم‌کم دارم به این فکر می‌کنم که تا وقتی خودم رو جمع و جور نکردم دیگه چیزی ننویسم . امروز که دیدم. ولی هنوزم شک دارم شاید ننوشتن راه درستی نباشه . شایدم موقتیش دوای خوبی باشه . خلاصه اینکه ... هیچی اصلا ولش کن
شاید رابطه هام بیشتر از ظرفیتم شده !! تکمیلی: نمدونم حالا ظرفیتم رو باید بالاتر ببرم یا رابطه‌هام رو کمتر کنم٬ شاید کلاً مدلش رو عوض کنم ... واقعاً نمدونم
بدترین حس اونکه دچار اون حسی شدم که نمتونم بگم چیه و چجوریه !! این روزا حسایی رو تجربه کردم که هیچ وقت این کار رو نکرده بودم ... میدونم چمه ٬ قشنگ هم میدونم ولی هیچی نمتونم بگم .... شاید یه جور هوم‌سیک شدن وسط شلوغی باشه ٬ یه جور گم شدن در حالیکه آدرسو بلدی ... فکرایی که این روزا درگیرشم خیلی خطرناکن ٬ واسه همین هم میگم که از خودم میترسم !! میترسم از اون چارچوب نانوشته‌ی خودم بیرون برم ... همونی که هیچکس جز خودم توش جا نمگیره !! که نمی‌تونی توضیح بدی چه حسیه

اگه حرف دلتو بهش زدی، اگه خودش رو گم کرد، زد تو حالت، جو گیر شد، پر رو شد، ترسید و یا هر کار گند دیگه
ای! تو نباید حالت بد بشه. بابا جون من اگه محبتی که تو دلته بهش ابراز کردی و قاط زد و یا شایدم شوکه شد، این مشکله اونه نه تو! تو که نباید بعدش حالت گرفته بشه، با آدمها رابطه برقرار می کنی که خوش باشی، که از وجودشون لذت ببری. اونم می تونه تصمیم بگیره که حال کنه یا نه. می تونه تصمیم بگیره محبت تو رو بپذیره یا نه! اگه حرف دلتو زدی باید خوشحال باشی که تونستی بگیش. که این جسارت رو داشتی که بهش بگی. که حالا می دونه که تو در اون لحظه چه احساسی داشتی
****************************************************************************
وقتی اون سنگه از زیر دستم در رفت٬ وقتی که داشتم پرت میشدم پایین٬ وقتی که بین زمین و هوا ولو بودم و هیچ کس هم نمیدونست من کجام ... هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم که یه هو به یه سنگ دیگه گیر کنم ... درس خوبی بود: اگه یه سنگ از زیر دستتون در رفت٬ همیشه یه سنگ دیگه پیدا میشه که بهش گیر کنین ٬ حتی در لحظه‌ای که دیگه نمتونین فکر کنین٬ در لحظه‌ای که به هیچ‌چیز نمتونین فکر کنین٬ در لحظه‌ای که انتظار همه‌چی رو دارین غیر از یه
کمک ... آره٬ همیشه جایی برای تکیه کردن پیدا میشه ... حتی وقتی دارین از یه صخره سقوط میکنی
احساس سبکی ٬ احساس آرامش ٬ احساس تولد ٬ حس اعتراف ...
یکی نیست به من بگه کره خر بیکاری خب بشنی قصه ات رو تایپ کن جای اینکه بشینی هی دری وری پست کنی !! یابو چه خبره روزی 10 تا پست تازه

قشنگی‌ بعضی لحظه ها به اینه که آدم هیچی ازشون نگه !! فقط امان از دست آرزوهای مشترک


خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

maybe it's love,
maybe prelove,
maybe none,
I doubt.
maybe it's just another temptation,

but ... I feel strange.

خیلی راس میگی بیا دوئل کنیم
خسته‌ام ... از نگفتن . میدانی ... چشمانم دلتنگ سخن گفتنند ... کو نگاهی که حرفم را بشنود ... میدانی ... نگاهم با نگاه تو سخن‌ها دارد ٬ حرف‌ها ... دلم هوای سکوت کرده است. سکوتی سرشار از ناگفته‌ها ... سکوتی با آهنگ یوسف٬ بوی پیراهن یوسف ...
- ببینم٬ آدم وقتی دلش تنگ میشه باید چی‌کار کنه ؟
آدم ؟!! - آها !! هیچی ولش کن اصلاً

تعلق

که به کنجی نخزد دنیایی
به سبویی نرود دریایی ...

دو تا پوشه از دست نوشته های قدیمم رو پیدا کردم. توش کلی نوشته دارم که خیلیهاشون رو فراموش کرده بودم. کلی داستان کوتاه. یه سفرنامه تمثیلی که 130 صفحه چرکنویسشه. کلی نامه که دوستام برام نوشته بودن یا من براشون نوشته بودم. کلی قطعه های قدیمی خودم ... یه حس وحشتناکی بهم دست میده وقتی اونا رو میخونم. وقتی میبینم که چی بودم و چی شدم. شاید دوباره شروع به نوشتم کنم. مثلا با داستان کوتاه. یا شایدم با یه مجموعه نامه . یا یه سفرنامه ی جدید. شایدم شروع به مرتب کردن اینا کنم. واااای چقدرنوشته که همش مال خودمه ... من یه زمانی جه کارا که نمکردم

پر از هیچم و پوچم ...

ما ( میدونی ما با من و تو فرق میکنه !! ) یه بار (فقط یه بار) در مورد اون سه حرفی لعنتی صحبت کردیم ( که کلی حرف ناگفته باقی موند). من اِپسیلونی تو تئوریم ٬ حرفم ٬ نطرم ٬ وضع و حالم و رویکردم به قضیه تغییری ایجاد نشده . میدونی فاصله‌ها هرچقدر هم که تو صمیمت و احساس نزدیکی آدما بی‌تأثیر باشند ٬ به هر حال کم حرف زدن تو شناخت تئوریک آدما اثر میذاره. غلط نکنم یه بار در مورد منطق و غیر منطق و ضد منظق هم صحبت کردیم. من هنوزم خیلی آدم منطقی‌ای نیستم ٬ غیر منطقی هم نیستم. من هنوز همون ضد منطقیم که بودم. همون بچه‌ی احساساتی ای که بنا به مرضی که داره خودش رو تا خرخره تو احساسات (شاید احمقانه٬ شاید مدرن ٬ شاید نوستالژیک ٬ شاید مسخره ) غرق میکنه بعد رو همشون پا می‌ذاره. همون احمق خلی که کلی راهشو دور میکنه تا سر دکه‌ی روزنامه فروشی رقیبشو (دوستشو ؟!!) بدرقه کنه بعد بره سراغ زندگی خودش (میدونی هنوزم دلم برای ... تنگ میشه باورت میشه ؟!! ) همون دیوونه‌ای که خوشش میاد هر چی پل هست پشت سرش ٬ خرابشون کنه به امید آینده‌ای که اصلاً نمدونه چیه ! همون ... تو میدونی که من ابهام رو خیلی دوست دارم . و البته عظمت رو ٬ و البته عظمت مبهم رو . من به هیچ کس تا حالا اجازه ندادم بنا به تصمیم خودش تو سرنوشت من اثر بذاره و واسه من تصمیم بگیره (چه من عاقل ٬ چه من عاشق) و حتی منو قضاوت بکنه و اگه یادت باشه ( که هست ) واسه این رویکرد جنگیدم - و جنگیدیم - ( و هنوز هم ... ) . من هر کاری کردم واسه این بوده که اون سرنوشت گه خودم رو مبهم و مبهم تر کنم. میدونی ... هنوزم خط عمر من کوتاهه ... خیلی کوتاه
پ.ن. کثافت تو منو کشتی - البته شاید وقتی دیگر
. پ.ن. نکبت من (عاشقانه بخونش) من پیغمبر نیستم ولی دارم بهت میگم : دیوانگی من ذاتیه نه معلول اون سه - چهار حرفی نحس. یادت که نرفته
!! پ.ن. ببینم درست شنیدم ؟‌ با من بودی که گفتی از اون آدما نباش ؟!! حالمو به هم نزن !! من آدم نیستم نمی‌خوام باشم تمام اون مدتی هم که آدم بودن رو تجربه کردم آرزو میکردم یه الاغ باشم که خوب خدا رو شکر بهترش رو نصیبم کرد
! منم برای اینکه راحتت کنم بت میگم : من عاشق نشدم ٬ میدونم هم که عاشق نیستم اگه یه روز هم عاشق شدم ( اون دایره‌ی نکبتی که برام کشیدی یادته ... همون حاشیه ای که واسط کشیدم رو میگما .. پام به اونجا که برسه میفهمم ) میام تو همین وبلاگ هوار میشکم من عاشقم ( بعد تو بیا شعرت رو واسه من بخون البته ترجیع بندش گه خوردی باشه لطفا ). ببینم هیچ شده تا حالا که من اون سه تا آرزوی مسخرم رو برات تعریف کنم تا تیریپ ابلهانه‌ی من دستگیرت شه رفیق ؟

ای آسمان ٬ ای خورشید ٬ ای ماه‌ها و ستارگان ٬ ای تمام آفرینش بالای سر من ! حال که چنین است ٬ پس بگرد تا بگردیم

قدیما احساساتم خیلی لطیف‌تر بود . خیلی ساده‌تر. می‌تونستم با دیدن یه گل ٬ یه خیره شدن به ستاره‌ها کلی حالی به حالی بشم . قدیما همه چیز ساده و راحت بود . راحت عاشق می‌شدم ٬ راحت اُوِردوز می‌شدم ٬ راحت ... ولی الانا ٬ نه !! دیگه لطیف نیستم ٬ فقط حس می‌کنم خیلی عمیق شدم . احساساتم دیگه راحت حریف من نمشن ٬ فقط می‌تونن زجرم بدن . باور کنین اصلاً خوب نیست که ظرف آدم عمیق باشه ! این جوری دیگه به این راحتی‌ها اُوردوز نمیشه . ولی ... ولی اگه پر شد و سرریز ٬ اگه اوردوز شد اونوقت بد حال میده ٬ شایدم بد حال می‌گیرده ٬ این دیگه به شانس آدم برمی‌گرده ٬ به سرنوشت