
عادت به سقوط امشب تنهایم . آنهم زیاد . خودم را میگویم. خلوت بودنم را خوب حس میکنم. خستهام . چه شبی است امشب؛ سیاه !! میخندم ٬ آخر هر شب سیاه است . البته اگر چراغها را روشن نکنیم. نه فرقی ندارد. شب سیاه است و مهتاب ... نمیدانم . من ٬ شبم . من ٬ تاریکم ... که تنهایی من تاریکی جنگل من است ... به یاد میآورم آنروز که از جنگل مینوشتم ... در بیشهزار زندگی ٬ هیچجا را نمیبینم. یادم میآید آنروز که در جنگل میدویدم ... از رفتن میترسم . آخر همه جا شب است . همه جا تاریک است ٬ تیره و تار . شب است . تمام آفرینش من ٬ تمام بودنِ پیرامون من ٬ شب است . میشنوم ٬ صدای تپش قلبم است ٬ نمیشنوم . نه میشنوم اما ... جز ضربان مهلک قلبم هیچ صدایی نمیشنوم . چه سکوت وحشتناکیست ؛ زیستن را میگویم . ... که زیستن سکوت دهشتناکیست که ضربان بودن تنها تازیانههایی هستند که گهگاه این سکوت را میشکنند تا با بیرحمی نگذارند به نبودن عادت کنیم ! چه تنفری دارم من از این فریب: « عادت ». خنده دار است ولی ... دردآور . عادت یک دروغ است که همه مجبوریم آنرا بپذیریم . آخر اگر به زیستن ٬ به بودن ٬ به زندگی ٬ به روزمرگی ٬ به دمزدن در آلودگی بازدم دیگران ٬ به لذتهای پوچ هر روزه ... به هر چیز ... « عادت » نکنیم ٬ چه بکنیم !! واقعاً خندهدار است و من با تنفر میخندم |
1 comment:
همینجوری داری سقوط میکنی ... الان یه جایی وسط زمین و هوا داری دست و پا میزنی و طبیعتا دستت به هیچجا بند نیست آخه وسط زمین و هوا چیزی نیست که دستت رو بهش بند کنی ... داری گروپی میای پایین و دیگه اونقده برات عادی شده این سقوط که کمکم یادت رفته تو الان بین زمین و هوایی ... آره دستت به هیچی بند نیست ... یه هو بهت ایست میدن !! بعد بهت میگن آهای (....) !!!!!
ناراحت میشی ٬ شاید حتی گریه کنی . بعد بهت میگن تو روخدا یه وقت کاری نکنی ها !! آرووم باش خب ؟!! ... بعد هم شب بخیر و خدافظ ... خب یه کم فکر میکنی ... آخه لعنتی آدمی که داره سقوط میکنه که کاری نمیتونه بکنه ... خودت رو ول میکنی ... دوباره و همچنان سقوط میکنی !!
Post a Comment