Monday, June 09, 2008

اونایی برنده ن که رو زندگیشون ، رو دلشون ، یه تابلوی ورود ممنوع زدن و خلاص ... حالا یه سری یا کورن یا مثل من عشق خلاف رفتنن دیگه مشکل خودشونه

تا حالا فکر می‌کردم فقط آدمی که خودش رو به خواب زده رو نمیشه از خواب بیدار کرد ٬ الان دیگه فکر میکنم آدمی که خوابه هم اگه از خستگی خوابش برده باشه دیگه نمیشه بیدارش کرد ..
. کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را ٬ نگه جز پيش پا را ديد نتواند ٬ که ره تاريک و لغزان است
... نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک ٬ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است پس ديگر چه داری چشم ٬ ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟



خیلی بده که آدم دیگه به درد بودنم نخوره ، مهم تر از بودن برای خودش ، بودن برای یکی دیگه ست . خیلی بده
من از تنهایی میترسم ولی تنهایی رو دوست دارم ٬ این جوریم نیگام نکن چون خوب میدونی که چی میگم . من خوشم میاد دور خودم دیوار بکشم بعد خودم رو محکم بکوبونم بهش تا دردم بیاد . نه خوشم نمیاد ولی ..... من دردم میاد ، الانم دارم دنبال یکی میگردم که ببندمش . یه دفتری میخوام که بسوزونمش ، یه نقاشی میخوام که خط‌خطیش کنم . میدانی٬ ای دوست ! دوستی همواره یک اتفاق است ٬ و جدایی یک قانون . هر شب از این مشق خواهم نوشت

2 comments:

Fariba said...

مداد پاک‌کن خوب سراغ ندارین‌؟ می‌خوام خودم رو پاک‌کنم

Fariba said...

یعنی باید تصمیم بگیرم ؟
گاهی اوقات جواب دادن یه سؤالایی که برات پر رنگ میشه یه جور تصمیم گرفتنه ٬
باید تصمیم بگیری که جواب سؤالات چی باشن .
یادته ؟
اون صفحه‌ای که سفید بود
وقتی نقاشیش کردی
یا روش چیزی نوشتی
هرچقدر هم که سعی کنی پاکش کنی
پاک نمیشه
پاکم بشه
دیگه صفحه‌ی سفید اول نمیشه
میشه ؟
آره خب میشه .
شاید بستگی داره به اینکه چجوری نیگاش کنی.
میدونی ٬
شاید یکی باشه که معنی حرفای منو بفهمه
شاید اون یکی هم نباشه دیگه.
این یه سؤاله ٬
و من باید راجع به جوابش تصمیم بگیرم.
البته ٬
شاید.