Saturday, June 14, 2008

آدما از هم که دور میشن از هم دور میشن ...ً



براي همه پيش اومده که کليدشون رو گم کنن ٬ مهم اينه که وقتي کليد رو گم مي‌کنن توي خونه باشن يا بيرون خونه ... يادم که مي‌گفتي قفل‌ها رو بايد بوسيد تا کليدها رو بشه دور انداخت ... دری که برای باز شدن قفل رو به بوسه ترجیح میده ارزش در زدن هم نداره


تلفن داره زنگ میزنه و کسی خونه نیست ٬ منم دارم فکر می‌کنم که خیلیا تو دوست داشتن می‌مونن خیلیا تودوست داشته شدن می‌مونن ٬ خیلیا تو عاشق شدن میمونن ٬ خیلیا تو عاشق موندن میمونن ولی ... تو نه ... حتی اگه کلیدت رو گم کرده باشی


چشام رو می‌بندم و خواب میبینم .. خواب ... واقعاً چه فرقی میکنه کی عاشق کی باشه‌؟ واقعاً چه فرقی میکنه رنگین کمون از کدوم گوشه‌ی آسمون شروع بشه ؟ ... وقتی بیدار میشم تو رو میبینم که بالای ابرا رو رنگین کمون نشستی و داری آسمون رو خط خطی میکنی


من هم دارم تیکه ابرا رو تو آسمون نیگا می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم هرکدوم شکل چی هستن ... هی ... دود قلیون همه‌ی آسمون رو گرفته !! ... من چشام رو میبندم و میخوابم ... این بار دیگه هیچ خوابی نمیبینم



یه بار دیگه ببینم یکی برگشته به یه نفر دیگه میگه من تو رو درک می‌کنم ٬ یا بگه میفهمم چی میگی با بگه آره حست میکنم یا ... به خدا خفش می‌کنم


صبح شد . این یعنی یه شب دیگه هم رفت و گم و گور شد و من مثل همیشه بیدار نشستم تا شب تموم شه . سیگاره رو برمیدارم وخوردش میکنم ... خوشم نمیاد سیگار بکشم ...‌ زجر نکشیدنش رو ترجیح میدم هرچقدر هم که وسوسه کنه ... میترسم ... خیلی دارم میترسم دیگه ... کی قراره بمیرم من ؟! فکر می‌کنم ببینم که دوست دارم بدونم یا نه ... فکرام رو خط میزنم ... فکر می‌کنم ببینم دلم تنگ چیه ... سی‌دی رو عوض میکنم ... خسته‌م .... خسته

باید بود ... باید گفت ... باید کشید ... باید برید ... باید گذشت ... باید رفت ... باید سکوت ... باید گریست ... باید عشق ... باید تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی .... شایدم دیر است اما... چشمهام رو که می‌بندم صدای باده که میپیچه توی گوشم و داد میزنه ... واقعاً من اینجا چه کار می‌کنم ؟ دلم واسه یه چیزی تنگ شده که نمیدونم چیه ... تو میفهمی اینو نه ؟ تو می‌فهمی اینو نه ؟ شاید دلم واسه اون دره‌ای که قرار بود چشم بسته منو ببرید اونجا چشام رو باز کنید تنگ شده ... شاید دلم واسه آخرین باری که نماز خوندم تنگ شده ... شاید دلم واسه یه خواب طولانی تنگ شده ... شایدم ...



احمقانه‌ترين کاري که يه فيلسوف ميتونه بکنه اينه که خودشو و فلسفه‌ش رو جدي بگيره ... احقانه‌ترین کاری هم که یه عاشق می‌تونه بکنه هم اینه که باور کنه عاشق شده و عشقشو جدی بگیره ... احمقانه‌ترین کاری که یه دیوونه می‌تونه بکنه اینه که باور کنه دیوونه شده دیوونگیش رو جدی بگیره ... و البته احمقانه‌ترین کاری که یه احمق می‌تونه بکنه اینه که حماقتاش رو جدی بگیره و .... فکر کنه !! .... ؟


کی گفته بده اصلا خیلی هم خوبه ... این که عقل و احساس آدم همیشه در تضاد با همنا به من یکی که خیلی داره حال میده ... حداقلش اینه تو اگه با عقلت تصمیم بگیری و با احساساتت زندگی کنی و این دوتا همیشه ۱۸۰ درجه مخالف هم باشن ... و تو از زجر کشیدن هم لذت ببری ... دیگه همه چی حله ... اصلا از وقتی فهمیدم که من مازوخیستما همه‌ی معماهای حل‌نشدنی زندگیم کم‌کم دارن حل میشن ... !! ...

No comments: