
وقتی رگتو ميزنی اگه دفعهء اولت باشه يهو هول ميشی، شک ميکنی، ميترسی و سعی ميکنی جلوی خون رو بگيری ولی کم کمک شل ميشی .. همه چيز دور و دورتر ميشه، ديگه هيچی برات مهم نيست ... يه سرمای ملايم مثل نسيم پاييزی ميخزه توی رگهات .. از توی تمام تنت رد ميشه .. تعجب ميکنی که چقدر رگ توی تنت بوده و خبر نداشتی .. آدمها مثل اسفنج ميمونند، حس ميکنی يه اسفنج خيس هستی که ذره ذره آبش داره کشيده ميشه
به باريکهء خون نگاه ميکنی، خونی که تمام درد و رنج عمرت رو تا حالا باهاش غرغره ميکردی ولی بالاخره داری ميريزيش دور.. سعی ميکنی آخرين سيگارتو روشن کنی، به نظر مياد که همه چی به طرز عجيبی رشد کرده، قطر سيگار اندازهء مچ دستت شده و فندک انقدر سنگينه که بايد دو دستی بلندش کنی
کلی خاطره های بيربط از جلوی چشمت رد ميشن، دوست داری به بعدش فکر کنی .. به اينکه چه کسی دلش برات تنگ ميشه يا اينکه تا چه مدت قيافهات به يادشون ميمونه.. يه رژهء نا منظم از تمام آدمهايی که ميشناختی و تمام قيافه هايی که ديدی و حرفهايی که شنيدی، ديگه حرکت کردن معنی نداره، همه چی ساکت و آرومه
حس ميکنی دوباره بچه شدی، سبک و ضعيف، دوست داری يه نفر بياد بلندت کنه و برات لالايی بخونه .. سعی
ميکنی اولين و آخرين کلمه رو بگی ... دوباره
...
2 comments:
مرگ ٬ تموم شدنه ٬ و اگه واقعاً تموم شدن باشه خیلی چیز خوبیه . ولی یه جور مرگ هم هست که فراموش شدنه .. و یه جورشم هست که فراموش کردنه . نمیدونم شاید همهی اینا یه جور تموم شدنه ٬ ولی هی چی هست اینا دیگه اصلاً چیز خوبی نیستن .. بدن ٬ خیلی بد . ولی کاریشون نمیشه کرد ٬ درست مثل خود مرگ میمونن ٬ یه هو سراغ آدم میان در حالیکه اصلاً فکرشو نمیکردی و انتظارش رو نداشتی . مرگ چیز عجیبیه ٬ خیلی ...
من تاحالا دو بار تجربه کردم ... طولانیترین دقیقهی عمرت دقیقهی آخره ... توش اونقدر وقت داری که همهی جزءجزءِ زندگیت رو ببینی و دوره کنی و حسرتش رو بخوری ... عینهو یه فیلم ٬ اول چراغا خاموش میشه و همهچیز میره پس زمینه بعد یواشیواش همهچیز میاد از جلو چشات رد میشه ... از اون اول اول بچگیت تا تمام اون لحظههایی که ساعت شمردتشون و تو گفتی یه دقیقه که ارزش این حرفا رو نداره ... یا نمیرین ٬ یا اگه مردین زنده نمونین ٬ اصلاً تجربهی خوبی نیست به خصوص اگه اهل آدم شدن نیستین.
Post a Comment