Sunday, June 22, 2008

گاهی آدم میشکنه زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست ولی جاشون میمونه تا خیلی



آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن

یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه

که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن

هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن از اینکه کثیف شده

و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن

بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن

آدمایی که یادشون میره هفته‌ای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال

آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬ یه اسباب بازی

مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن

هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو


دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست




دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست

همین..

1 comment:

Fariba said...

تو را کشتم
و تمام کشته شدنت یک لحظه بیشتر طول نکشید٬
درست مثل یک لحظه‌ی کشیدن یک ماشه٬
با گذشت تیغ از دیواره‌ی نازک یک رگ٬
یا شاید مثل یک لحظه‌ نوشیدن آخرین جرعه‌ی پیاله‌ی شراب قرمز تلخ.
یا یک لحظه‌ی برهم نشستن دو نگاه٬
یا شاید یک لحظه پایین کشیدن و نگه داشتن دود سیگار٬ قبل از آنکه دود در هوای مه‌گرفته گم شود٬
یا شاید٬
مثل یک لحظه‌ که شبیه هیچ‌ لحظه‌ی دیگری نبود.
ساده بود٬ فقط یک لحظه بود.
گفته بودم که .. من مرد لحظه‌ها هستم ٬
که من در لحظه‌ها زندگی میکنم
که تو را در یک لحظه‌ آفریدم٬
که تو مرا در یک لحظه کشتی٬
که من تو را در یک لحظه کشتم٬