Tuesday, June 24, 2008

گم‌شده ام٬ میان تلی از تصویر که دیگر نمیدانم کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.


تنها بركه‌اي كه در آن برهنه مي‌شوم


تنهايي است


آن جا تن مي‌شويم


آوازهايي مي‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمي‌دانم


تنهايي


و آن گوزن نا‌آرام

با شاخ‌هاي پيچ‌خورده


كه آهسته آهسته در غروب راه مي‌افتد

سر بالا مي‌گيرد


شامه‌ي قوي‌اش مسيري بر مي‌گزيند

شاخ‌هايش


شاخه‌هاي خشك و باكره‌ي بيشه را كنار مي‌زند


تنهايي


و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياه‌خوار گوزن

شايد جنگل‌ها جنگل دورقرن‌ها قرن فاصله


تنهايي


و خواندن آوازآوازي كه

گوزني وحشي


با شاخ‌هاي پيچ‌خورده رادر بيشه‌اي دوربي‌خواب كرده


#######################################################


گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمیشوند. درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ... گاهی٬ از خودم میپرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این
قصه/این نقاشی/این آهنگ/ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم. واقعاً چند سال؟


No comments: