
من از وقتی که خیلی بچه بودم همیشه شمال که میرفتیم میدوییدم میرفتم لب دریا میشستم موجا رو نیگا میکردم. بعد خیلی باحالن این موجا ... دیدی پشت سر هم موج میاد سرشو میکوبونه به ساحل برمیگرده عقب ... بعد دقت کردی موجا قبل از اینکه بیان پایین اول میرن بالا ٬ اینجور که میخوان سرشون رو محکم بکوبن زمین .. هرچی بیشتر برن بالا بیشتر میتونن تو سینهی ساحل خودشونو بکشن جلو ... میدونی مشکل چی بود .. همیشه قبل از هر موج یه موجی بوده که سرش خورده تو ساحل و داره برمیگره تو سینهی دریا ... میره زیر موج جدید زیرشو خالی میکنه موجه تو خودش میشکنه ... همچین وقتی میخوره تو ساحل دیگه نمیتونه خودشو بکشه جلو .. موجه قبل از اینکه به ساحل برسه میمیره .. شاید همهی موجا آرزوشون اینه که تو سینهی ساحل بمیرن ... ولی معمولاً تو خود دریا میمیرن فقط جنازشون میرسه به ساحل ... من میرفتم کنار دریا موجایی که به ساحل میرسیدن رو میشمردم ... همیشه
آب از دیار دریا"
با مهر مادرانه٬
آهنگ خاک میکرد٬
بر گِرد خاک میگشت٬
گَرد ملال او را از چهره پاک میکرد
از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه میگفت٬
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ میزد
خود را هلاک میکرد
"خود را هلاک میکرد ... . ...
2 comments:
- تو چته ؟
- هیچی ...
- آره ؟
- نه ..
- خب پس چی ؟
- نمییدونم ...
یه پرندهست ! وقتی پیر میشه میسوزه ٬ بعد از خاکسترش یه پرندهی دیگه به دنیا میاد ...
یادت باشه که آدم عاشق رو هیچکی نمیتونه درک کنه ... حتی یه آدم عاشق دیگه ٬ حتی خود آدم عاشق وقتی که عاشق نیست ٬ حتی خود آدم عاشق وقتی عاشق یه چیز دیگهست ...
و تو دوباره تا لب مرز رفتی و بازم برگشتی ... میدونی چرا ؟ چون هنوز همه چیو نباختی ... دیوونه بودن چیز خوبیه به شرطی که مردش باشی ... تو بریدی ... همه تاوان بریدنهاشون رو پس میدن ... دیر یا زود
یه پرندهست ... بهش میگن مرغ آتش .. منقارش هزار تا سوراخ داره از هر کدوم یه آواز بیرون میاد ...
شاید هنوزم دلت یه نفر رو بخواد که اون حرفی رو که تو گلوت گیر کرده ٬ اون چیزی که داری حسش میکنی ولی نمیتونی بگی رو بگه ... شاید هنوزم دلت بخواد خودت رو تو احساسات یه نفر دیگه ببینی ... شاید هنوزم دلت بخواد نگاهت رو بدوزی به دود قلیون و به قصهی اون راه سیاه گوش کنی
...
ولی اون پرنده پیر نمیشه ٬ وقتی به خورشید نزدیک میشه .. بال و پرش میسوزه ٬ بعد از خاکسترش یه پرندهی دیگه به دنیا میاد ...
Post a Comment