Thursday, July 31, 2008

خیلی ساده ست : من تو رو دوست دارم . زیاد . ولی تو ارزش دوست داشتنی که به پات ریخته میشه رو نمی‌دونی . خب عیبی نداره ٬ به قول دایی‌پیره ٬ چیزی که عوض داره گله نداره . عوضش
یکی هست که منو دوست داره . من سعی می‌کنم این قضیه رو درک کنم . ولی ... نه !! من هیچ‌وقت نتونستم ارزش دوست داشتن اون رو درک کنم. شاید من خیلی آدم بدی (پستی)باشم از این جهت ٬ درست مثل تو ! ولی هنوز چیزی که عوض داره ...
خب یکی دیگه هست که اونی که منو خیلی دوست داره ٬ خیلی دوست داره . فکر می‌کنی اونی که منو خیلی دوست داره با اون آدمه چی کار کرده ؟ قدر دوست داشتنش رو چقد دونسته . خب بهت می‌گم ٬ خیلی ساده ٬ حقش رو کف دستش گذاشته . به نظرت اون آدم بدیه یا آدم پستیه ؟ می‌دونی اون حق داشته ولی هنوزم چی ؟ چیزی که عوض داره ...
یکی هم هست که عاشق اونیه که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره !! راستش رو بخوای اصلاً روم نمیشه بگم اونی که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره چه برخوردی کرد با اونی که عاشقشه . آخه چیزی که عوض داره که گله نداره
ببین ... تو عاشق یکی بودی که اون عاشق تو نبود . یادته می‌گفتی چرا آدما اینقده آدمایی که عاشقشون میشن رو اذیت می‌کنن ؟ یادته یکی عاشق تو بود ؟ یادته آخرش چی شد ؟ خب ... نه نه نه !! تقصیر تو نبود . تو کار دیگه ای نمیتونستی بکنی . تو خودت داشتی زجر می‌کشیدی ٬ ولی ... خودت رو بذار جای یه نفر که از بیرون داره به قضیه نیگا می‌کنه . یکی که اعتقاد داره چیزی که عوض داره گله نداره ...
خب خیلی ساده‌ست نه ؟ دوست داشته شدن ارزشمنده . دوست داشتن مقدسه . دوست داشته شدن مقدس تر . ما آدما ذاتن پستیم . ما آدما عوضی‌ایم . ما آدما ... هیچی . ما آدما آدم بشو نیستیم
چرا ؟ چون خوب بودن سخته ! خیلی سخته . آها یه چیز دیگه . ما آدما بی‌جنبه ایم . ما آدما بیشعوریم . ما آدما قدرنشناسیم . ما خودخواهیم ٬ حسودیم ٬ بدجنسیم . هرچقد هم که خوب باشیم ٬ بازم بدیم . همیشه به فکر خودمونیم . چند بار تا حالا تو رابطه‌ی دونفره خودمون رو گذاشتیم جای نفر دیگه ؟! تو ٬ من ٬ اون ٬ اون یکی ٬ اون یکی دیگه ٬ و ... چند بار تا حالا وقتی کار به سختی کشیدن و زجر دیدن رسیده فکر سختی و زجری که اون‌یکی دیگه باید بکشه رو کردیم ؟ چند بار تاحالا از حق خودمون گذشتیم ...
مهم نیست چند بار ... مهم اینه که ما آدمیم. هر چند بار .. کم یا زیاد ... کم میاریم . کــــــمممم ... م یییی آ ر ییییی م .من کم میارم ٬ تو کم میاری ٬ اون کم میاره ٬ ما کم میاریم ٬ همه کم میارن ...
خب پس چی ؟ چیزی که عوض داره ... گله چی ؟! ... نداره
من این بازی رو زیاد کردم : تو نیکی می‌کن و در دجله انداز ... چشم بسته . مثل یه احمق .. مثل یه دیووونه ٬ تهی از هر چی منطقه . من خیلی وقتا الکی الکی خودم رو زجر دادم . به خاطر خیلی چیزایی که ممکنه تو یا هر کس دیگه‌ای با دونستنش به من بگه احمق یا ممکنه کلی قربون صدقم بره که تو چه قدر خوب و مهربونی یا ممکنه ... مهم نیس چی ممکنه . مهم اینه که من فکر هیچ کدوم اینا رو نمیکردم . من وقتی داشتم نیکی می‌کردم فکر نمی‌کردم . ولی الان دارم فکر می‌کنم ٬ به چی ؟!! به این که دارم با فکر کردن زجر می‌کشم . به این که دارم فکر می‌کنم که دیگه نمتونم بدون فکر کردن ... دارم از خودم ٬ از خوب بودنم فاصله می‌گیرم . دارم از خیلی چیزا جدا میشم . دارم زشت میشم . من سعی خودم رو کردم . ولی نشد . شد ٬ ولی طول نکشید . طول کشید ٬ ولی کافی نبود
من خستم . تو خسته ای . اون خسته‌ست . همه خسته‌ایم . اینجا آخر خطه ٬ ایستگاه آخر . همه چی کم‌کم داره تموم میشه . همه‌چی داره بد تموم میشه . حتی منی که خیلی فکر می‌کردم زرنگم ٬ خیلی می‌تونستم خودم رو کنترل کنم ٬ دور و برم رو کنترل کنم ٬ به خیلی چیزا ٬ خیلی رابطه‌ها ٬ خیلی اتفاقا خواسته ناخواسته جهت می‌دادم ... منی که با تمام دیوونگیم هیچ عاقلی رو آدم حساب نمی‌کردم ٬ من خودخواه عوضی لاشخور خودم ...... من اشتباه کردم ... و دارم این اشتباه رو تکرار می‌کنم . دارم دوباره و سه باره از این خره لگد می‌خورم ... اون سوراخه بود ... من دوباره انگشتم توشه و زنبوره داره واس خودش حالی می‌کنه با دونه دونه انگشتای من

چشمام رو میبندم
دلم رویای خوب میخواد
چشمام رو باز میکنم و با چشم باز تخیل میکنم
میریم بین درختا ٬‌ روی زمین
با کلی برگ زرد روی زمین که هنوز خشک نشده
شراب میریزم که مست کنم
میدونم وقتی که مست میشم چی میشه
مست میشم
لطیف میشم ٬ مهربون میشم ٬ حتی بیشتر از اونی که باید
حالا چشمام رو میبندم
بالیشم رو بر میگردونم و روی تخت غلت میزنم
چشمام رو باز میکنم و به دیوار زل میزنم
دستم رو دراز میکنم و کف دستم رو به سردی دیوار میچسبونم
اشکام رو پاک میکنم و چشمامو میبندم

قطعه‌ی گمشده

" ... love sucks because you can months/years with a person and feel so close. you tell him all of your deepest, darkest secrets, and give him everything. then one day something goes wrong and you end up splitting. you spend weeks/months crying and pining for this person whom you feel you cannot live without. one morning you wake up and you realize that you can make it without him and that maybe your a better person now that he's gone. but then you bump into him 5 months down the road and he wont say hi to you or even look at you and all of these feelings of longing, anger, hurt come rushing back to you and you feel like shit all over again. that is why love sucks. in a realationship you become someone's closest friend and in minutes you become complete strangers ... "

Wednesday, July 30, 2008

خیلی وقته دلم واسه دری وری نوشتن و روزمرگی لوس تو وبلاگ نوشتن تنگ شده



دقت کردی وقتی جواب یه سوال رو تو زندگیت نمیدونی هی دوباره و دوباره و دوباره میان و میخوره تو صورتت و ظاهر میشه جلوت. وقتی جواب سواله رو یاد گرفتی .. دیگه هیچوقت پیداش نمیشه. سوال خیلی نامرده. کلا زندگی خیلی نامردیه


****************************************************************



یه روزایی وقتی توی دلم بهت میگم باش

اگه نباشی خیلی بدی

حتی اگه هزار روز دیگه وقتی میگم باش باشی

یا حتی اگه نگم باش ولی بازم باشی

یه روزایی خیلی کمرنگه

باید پررنگش کرد

باید اشکاشو پاک کرد

باید دستاتو باز کنی دور سینه‌ش و سرتو بذاری روش و به صدای نفس کشیدنش گوش بدی

نباید بگی گریه نکن

نباید بگی فکر نکن

باید باشی

نزدیک باشی

که خالی نباشه

یه روزایی که خیلی سنگینن

که نفس کشیدن هوا سنگینه

روزایی که همه چی تا نهایت ممکن تیز میشه و سنگین



و تنها



*************************************************

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت

من در پس در تنها مانده بودم

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام

گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود

در گنگي آن ريشه داشت

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بودم

پس من كجا بودم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بودم



*************************************************


.... ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست

Tuesday, July 22, 2008

my dream!






دلم کسی رو میخواد که توضیح نخواد


که حس نکنم باید توضیح بدم


باید توضیح بدم و اونم نفهمه


کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش


چون میدونم میفهمه و


واسه همینم میخوام حرف بزنم


کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من چیزی بگم


و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم


کسی که نگران کم شدن فاصله‌م نباشم


کسی که به رویاهام شک نکنه


کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام ٬


نترسه و شک نکنه.


کسی که تلخ بودن رو دوست داشته باشه


کسی که مزه‌ی تلخی منو


به اندازه‌ی باقی مزه‌هام دوست داشته باشه


کسی که سرد باشه


کسی که بتونه


سرش رو بذاره کنارت


رو زمین و تو


حس کنی


کنارت بودن رو حس میکنه

گریه‌های تنهایی


دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم
و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم
میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬
بار روزها و سال‌ها سنگین ترو از همه سنگین تر ٬
لحظه‌ها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و
می‌نویسم
از خودم
از تواز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم
بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشت
آینده
برایم چون حرکت دادن
نگاه می‌شود روی گذر آب رودیا
مثل شنا کردن ٬
وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم
که میترسم
که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر
از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ

missing u!!!

دلم تنگه
خیلی هم تنگه
خیلی هم گرفته
نمیگم واسه چی
واسه کی
چرا
دلمم میسوزه
فکرشو هم میکنم
ولی به خودم میگم
فکرشو نکن
میگم عیبی نداره خوب میشی
بزرگ میشی
با خیلی چیزای دیگه
که ولی گول نمیخورم
که ولی دلم هنوزم میسوزه
میخواد
تنگشه ...

زندگی خیلی نامردیه

دیشب ٬ شب عجیبی بود.نپرس چرا چون نمیدانم. راستش چیزی از دیشب یادم نیست . تنها به خاطر می‌آورم که شب عجیبی بود. شب خیلی عجیبی بود . من بودم و تو بودی و ماه بود. ماه دیشب خیلی هیز بود. همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد. راستش یادم نمی‌آید چه میگذشت
تنها یادم هست که من بودم و تو بودی و ماه بود. یادم هست تا ماه بود تو هم بودی . من ماه را نگاه میکردم تو مرا . من دیشب تو را ندیدم . حتی یک لحظه . اگر هم دیدم یادم نیست . من تمام دیشب به ماه فکر میکردم که آن بالای دور نشسته بود و به ما نگاه میکرد . تو دیشب به من نگاه میکردی . میدانم که به من نگاه میکردی . از همان گرمای روی سینه‌ام میدانم ٬ حتی میدانم به من چگونه نگاه می‌کردی. می‌دانی ٬ من دیشب مست نبودم باور کن . من هیچوقت مست نمیشوم حتی بعد از همه‌ی آن بطری‌ها
حرف‌هایم را از سر مستی نگیر ولی دیشب ماه با تمام هیزیش جور خاصی بود. من چیزی در ماه دیده بودم که تو را نگاه نمیکردم. نه که از نگاهت بترسم ها ٬ نه ! من خیلی شجاع هستم و همیشه تو را نگاه می‌کنم . من همیشه ته چشمان تو را نگاه میکنم. حتی شب‌های تاریک دوتائی‌مان باز هم من ته ته چشمهایت را نگاه میکنم ‌٬ میدانی که نگاه میکنم نه ؟ ولی دیشب .. دیشب لعنتی .. ماه دیشب جور خاصی بود . من صورت تاری را در ماه میدیدم که می‌خواستم بشناسمش . ولی ماه لعنتی خیلی دور بود. ماه میدانست که من دورتر ها را بیشتر سرک میکشم. ماه خیلی هیز زرنگی‌ست لعنتی
دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . دیشب شب عجیبی بود‌٬‌ تو نزدیک بودی و ماه دور . من به ماه نگاه میکردم و تو به من . میدانی ٬ من دیشب مست نبودم . من هیچ شبی مست نبودم. من میدانم که دیشب من بودم و تو بودی و ماه بود . من میدانم که دیشب شب عجیبی بود . شب خیلی عجیبی
صبح ... بیدار که شدم . تو نبودی . من میدانم که تو رفته بودی چون دیشب بودی . صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود . آن صورت تار و دور هم نبود. تو هم نبودی ٬ تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود
امروز روز عجیبی بود . نه تو بودی نه ماه بود . از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم. سنجاب شیطانی‌ست . همهشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است. میدانی ٬ امروز روز عجیبی بود ٬ سنجاب هم امروز عجیب بود . نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد . گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد . نگاهش که کردم نگاهم کرد . امروز نگاه سنجاب خیلی عجیب بود. فهمید و گفت من عجیب نیستم . من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن . سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت . قصه‌‌ی سنجاب‌هایی را گفت که هر روز از این درخت به آن درخت میروند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند . قصه‌ی سنجاب‌هایی که همیشه میدوند
میدانی سنجاب‌ها عجیبند . سنجاب به من گفت هیچ سنجابی را نمیشناسد که به ماه نگاه کرده باشد . سنجاب‌ها هر روز تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و هر شب کنار درخت آن‌شبشان میخوابند ٬ بدون اینکه ماه را نگاه کنند . سنجاب به من گفت تا به حال در ماه چهره‌ی تاریکی ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هی شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجاب‌ها هیچ‌وقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش .میدانی ..
سنجاب ها عجیبند . تو هم عجیبی . ماه هم عجیب است . دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود ٬ ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬ ماه هم نبود . سنجاب هم دیگر نیست