خیلی ساده ست : من تو رو دوست دارم . زیاد . ولی تو ارزش دوست داشتنی که به پات ریخته میشه رو نمیدونی . خب عیبی نداره ٬ به قول داییپیره ٬ چیزی که عوض داره گله نداره . عوضش
یکی هست که منو دوست داره . من سعی میکنم این قضیه رو درک کنم . ولی ... نه !! من هیچوقت نتونستم ارزش دوست داشتن اون رو درک کنم. شاید من خیلی آدم بدی (پستی)باشم از این جهت ٬ درست مثل تو ! ولی هنوز چیزی که عوض داره ...
خب یکی دیگه هست که اونی که منو خیلی دوست داره ٬ خیلی دوست داره . فکر میکنی اونی که منو خیلی دوست داره با اون آدمه چی کار کرده ؟ قدر دوست داشتنش رو چقد دونسته . خب بهت میگم ٬ خیلی ساده ٬ حقش رو کف دستش گذاشته . به نظرت اون آدم بدیه یا آدم پستیه ؟ میدونی اون حق داشته ولی هنوزم چی ؟ چیزی که عوض داره ...
یکی هم هست که عاشق اونیه که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره !! راستش رو بخوای اصلاً روم نمیشه بگم اونی که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره چه برخوردی کرد با اونی که عاشقشه . آخه چیزی که عوض داره که گله نداره
ببین ... تو عاشق یکی بودی که اون عاشق تو نبود . یادته میگفتی چرا آدما اینقده آدمایی که عاشقشون میشن رو اذیت میکنن ؟ یادته یکی عاشق تو بود ؟ یادته آخرش چی شد ؟ خب ... نه نه نه !! تقصیر تو نبود . تو کار دیگه ای نمیتونستی بکنی . تو خودت داشتی زجر میکشیدی ٬ ولی ... خودت رو بذار جای یه نفر که از بیرون داره به قضیه نیگا میکنه . یکی که اعتقاد داره چیزی که عوض داره گله نداره ...
خب خیلی سادهست نه ؟ دوست داشته شدن ارزشمنده . دوست داشتن مقدسه . دوست داشته شدن مقدس تر . ما آدما ذاتن پستیم . ما آدما عوضیایم . ما آدما ... هیچی . ما آدما آدم بشو نیستیم
چرا ؟ چون خوب بودن سخته ! خیلی سخته . آها یه چیز دیگه . ما آدما بیجنبه ایم . ما آدما بیشعوریم . ما آدما قدرنشناسیم . ما خودخواهیم ٬ حسودیم ٬ بدجنسیم . هرچقد هم که خوب باشیم ٬ بازم بدیم . همیشه به فکر خودمونیم . چند بار تا حالا تو رابطهی دونفره خودمون رو گذاشتیم جای نفر دیگه ؟! تو ٬ من ٬ اون ٬ اون یکی ٬ اون یکی دیگه ٬ و ... چند بار تا حالا وقتی کار به سختی کشیدن و زجر دیدن رسیده فکر سختی و زجری که اونیکی دیگه باید بکشه رو کردیم ؟ چند بار تاحالا از حق خودمون گذشتیم ...
مهم نیست چند بار ... مهم اینه که ما آدمیم. هر چند بار .. کم یا زیاد ... کم میاریم . کــــــمممم ... م یییی آ ر ییییی م .من کم میارم ٬ تو کم میاری ٬ اون کم میاره ٬ ما کم میاریم ٬ همه کم میارن ...
خب پس چی ؟ چیزی که عوض داره ... گله چی ؟! ... نداره
من این بازی رو زیاد کردم : تو نیکی میکن و در دجله انداز ... چشم بسته . مثل یه احمق .. مثل یه دیووونه ٬ تهی از هر چی منطقه . من خیلی وقتا الکی الکی خودم رو زجر دادم . به خاطر خیلی چیزایی که ممکنه تو یا هر کس دیگهای با دونستنش به من بگه احمق یا ممکنه کلی قربون صدقم بره که تو چه قدر خوب و مهربونی یا ممکنه ... مهم نیس چی ممکنه . مهم اینه که من فکر هیچ کدوم اینا رو نمیکردم . من وقتی داشتم نیکی میکردم فکر نمیکردم . ولی الان دارم فکر میکنم ٬ به چی ؟!! به این که دارم با فکر کردن زجر میکشم . به این که دارم فکر میکنم که دیگه نمتونم بدون فکر کردن ... دارم از خودم ٬ از خوب بودنم فاصله میگیرم . دارم از خیلی چیزا جدا میشم . دارم زشت میشم . من سعی خودم رو کردم . ولی نشد . شد ٬ ولی طول نکشید . طول کشید ٬ ولی کافی نبود
من خستم . تو خسته ای . اون خستهست . همه خستهایم . اینجا آخر خطه ٬ ایستگاه آخر . همه چی کمکم داره تموم میشه . همهچی داره بد تموم میشه . حتی منی که خیلی فکر میکردم زرنگم ٬ خیلی میتونستم خودم رو کنترل کنم ٬ دور و برم رو کنترل کنم ٬ به خیلی چیزا ٬ خیلی رابطهها ٬ خیلی اتفاقا خواسته ناخواسته جهت میدادم ... منی که با تمام دیوونگیم هیچ عاقلی رو آدم حساب نمیکردم ٬ من خودخواه عوضی لاشخور خودم ...... من اشتباه کردم ... و دارم این اشتباه رو تکرار میکنم . دارم دوباره و سه باره از این خره لگد میخورم ... اون سوراخه بود ... من دوباره انگشتم توشه و زنبوره داره واس خودش حالی میکنه با دونه دونه انگشتای من
4 comments:
از آدما بت ساختن بسی نیکوست ٬ مهم نیست بعداً چقد پشیمونی به بار بیاره . مهم اینه که بتونی یه نفر رو اونقده ببری بالا که با همهی گه بودنش واست فرشته بشه ٬ مهم نیست بعداً ممکنه دودستی پرتت کنه تو جهنم ٬ مهم اینه که یه بت بسازی و دیوونهش بشی . همین.
.. the price i paid was too much but at the end it is what it is and nothing will change it
u know u always right...wat has happend to ur trip!!!why u didnt book and just come ..then u can surprise me!!!!come on! dont be lazy....r u going to read my reply..I am lazy to send any email these day..also ur weblog impropve..but u took England weather again:(
به گوشه ای تنها نشسته ، در تنهایی شب خویش ، دیداری از رویا ها آغاز می کنم . همچنان مات و مبهوت به نوک قلم خیره مانده تا بلکه آن خود روی صفحه کاغذ لغزیده ، نوشته ای نو آغاز کند .
شب آمده و به استقبال روز می رود ، تسلسل جبر روزگار گویی زه کمانش را رها نخواهد کرد و همچنان مستبدانه در مسند پرقدرت زورگویی خویش استوار ایستاده تا آنچه را خود می خواهد بر دایره نمایش ریخته و همگان را به جهت جشن سرود و پایکوبی ، به سوی خود فرا خوانده تا دگربار بر اریکه قدرت ، خودستایی و خودنمایی کند.
تر و خشک باهم بسوزند ،
رفیق و نا رفیق
شجاعت و ترس
مهربانی و خشم
لطافت و زمختی
خوبی و بدی
زیبایی و زشتی
عشق و تنفر
در مکانی مجهول در دایره نمایش به نبرد می روند تا یکی بر دیگری استیلا یافته و به برتری و پیروزی برسد . زندگی را در جاده پراز فراز و نشیبش به سختی می توان از وجود کمی و کاستی هایش زدود ، چه این کاستی ها فراتر از زمان و مکان ما باشند که دیگر نتوان بر آنها مسلط شد ، فقط رویا ها می باشند که واقعیت هستند ، خوابی نه چندان خواب ، خواب و بیداری...
به وفایت شک نکردم ،
عشق تو آغازی دارد ،
نوبرانه از عطوفت ،
بر عمر فنا گشته ام.
عمر بر باد نهادم ، تا تمام کاستی ها را با خود ببرد ، عمر بر این باور فنا کردم .
هم اکنون وجودت دلالت بر آغازین عشقی نو ، دارد و گویی زه کمان رها گشته تا تیر خود به هدف بی رحمیش بنشاند.
امید ، به امید بسته
یاس را به یاس دادم
با نمایش روزگار ، نبردی را ترتیب دادم و به سفره شام خویش خواندمش تا جنگیدن و شکست را تجربه ای دگربار کنم .
با وجودت شادم ،
شادم با وجودت ،
وجودت را به وجودم ، شادیت را به شادیم ، همچون گیلاس و جام می ، لازم و ملزوم هم ، به سرنوشت خویش می دوزم تا نیمه باقی عمر را در فضای آن با عطر نفس هایمان آغشته کنیم و تا ابدیت ، همچنان پر قدرت در فضای پر محبت هستیمان بتازیم . 9/5/1387 (30 جولای 2008 ) 1 بامداد
Thnk you "Storme"
Post a Comment