Tuesday, August 19, 2008

میدونی؟ به هر حال خیلی وقتا اوضاع اونجوری که می‌خوای پیش نمیره . بعضی وقتا نگاهم آدم‌ها رو آبستن میکنه ٬ چه برسه به دریا که تقریبا با همه میخوابه ...


احساس می‌کنم هر روز که میگذره یه آدم جدید تو من زاده میشه ٬ هر روز من یه نفر جدیدم ... مهم نیست خوب‌تر یا بدتر ٬ مهم نیست قشنگ‌تر یا زشت تر .. چون خوبی و بدی و زشتی و پاکی و اینا اصلاً به نظرم معنی ندارن . مهم اینه که جدیدتر .. مهم اینه که شاید (فقط شاید) این معنیِ هنوز زنده بودنه. همه‌ی این اتفاقا ٬ همه‌ی این دیدنا و دیده شدنا و شنیدنا و شنیده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ... همه‌ی این آدمایی که هر روز یه رنگ برات عوض میکنن ٬ همه‌ی این دروغ شنیدنا و دروغ دیدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا .. همه‌ی این هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ی این منتظر بودنا و منتظر موندنا ... همه‌ی این تو گذشته و آینده وول خوردنا ٬ همه‌ی این تو لحظه‌ها گیر کردنا ٬ همه‌ی این خشما و گریه‌ها و شکستنا و تنهائیا ٬ همه‌ی این محکم واستادنا و بیرحم موندنا ... همه و همه و همه آخرش فقط اینو به من ثابت میکنه که من هنوز دارم حرکت میکنم . هنوز به گل نشستم ٬ هنوز واسه خودم حداقل تکراری نشدم ٬ هنوز اونقدر قابل پیش‌بینی نیستم که از خودم خسته بشم ٬ هنوز میتونم ادامه بدم حتی اگه همه‌ی ادامه دادنم رو به عقب باشه ٬ حتی اگه همه‌ی آینده‌م حسرت خوردن باشه ٬ حتی اگه هر چی ...
همیشه عاشق دخترایی بودم که معصومن وحشی . عاشق مردایی بودم که خشمگینن و چشماشون گود داره ٬ عاشق پسرایی بودم که عوضین و تنها ... همیشه عاشق غریبه‌ها بودم ٬ آدما رو واسه خودم غریبه نگه میداشتم قصه‌هام رو همیشه ناتموم و گنگ نگه میداشتم ٬ کسایی رو که دوست داشتم از خودم دور نگه میداشتم ....
غریبه بود. وقتی بهم گفت تو تهت یه بچه‌ست ٬ همون لحظه‌ی اول فهمیدم منظورش چی بود ٬ ولی خودم رو زدم به اون راه . به روی خودم نیاوردم. گفتم آره ٬ میدونم من خیلی کوچولو‌ام ... نمیدونم فهمید یا نه ٬ ولی اصرار کرد ... گفت بچه‌گی نیست .. پاکی بچه‌گیه .. گفتم خب حالا هر چی باشه ... کوتاه اومد . میدونی ؟ این کودکی که اون ته نشسته و با همه کم بودنش ٬ همه‌ی بودن آدم رو کنترل میکنه ٬ آخرین چیزیه که واقعیه . همون تیکه‌ایه که بزرگ نمیشه ٬ همون تیکه ایه که تو تمام این هر روز دوباره زاده‌شدنا نو میشه و عوض نمیشه . قشنگ‌ترین صفتی که میشناسم همین صفت کودکانه‌ست . نمیدونم چرا از بچه‌ها بدم میاد ٬ دروغ چرا ٬ میترسم . دوست ندارم طرف حسابم باشن ٬ من معنی پاکی رو میفهمم ٬ دوست دارم باهاش درگیر بشم ٬ ترجیح میدم خودم رو نفی کنم ٬ سعی کنم عوضی باشم ٬ سعی کنم عوض شم . ترجیح میدم شبا به جای اینکه خودم باشم بخوابم و روزا که وقت ندارم خودم باشم برم سر کار ... ترجیح میدم از خودم قایم شم ... ولی هر کاری کنم ٬ دارم میبینم ٬ میفهمم ... مزخرف میگم ٬ من هیچ‌وقت نمیفهمم ٬ فقط حس میکنم که هر روز من دارم عوض میشم ٬ هر دفعه من یه نفر جدیدم ٬ که تهش اون کودک لعنتی هنوز زنده‌ست و ثابته و زیر همه‌ی کثافتا و فلسفه‌ها و هزار تا احساسات متضاد و متناقض قایم شده و سرد و ساکت نشسته و منو نگاه میکنه طوریکه سنگینی نگاهش همیشه سر بزنگاه نگهت میداره
گاهی احساس میکنم کودکم خسته‌ست ... گاهی احساس میکنم خشمگینه ٬ گاهی احساس میکنم کودکم گم شده ٬ نیست ... ولی هست . شاید برای عوض شدن باید اول از اون شروع کنم . فقط شاید
A shadow in the moonlight,
here he comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance,
a dream is over,
All I've been working for;

مزرعه‌مون ....


ما هر روز با هم دعوا میکردیم
همدیگه رو دوست داشتیم
دعوا کردنامون رو هم دوست داشتیم
هر روز با هم قهر میکردیم
هر روز برای همیشه با هم قهر میکردیم
هر روز با هم آشتی میکردیم
خوب بودهیجان داشت
واقعاً دعوا میکردیم ٬ واقعاً قهر میکردیم ٬ و واقعاً آشتی میکردیم
هر روز با هم دوباره دوست میشدیم
هر روز دوباره همدیگه رو دوست میداشتیم
تا یه روز یه بارتو یکی از این دعوا ها
که درست مثل همه‌ی دعواهای قبلی بود
که با هم برای همیشه قهر کردیم
دیگه آشتی نکردیم
قهرکردنمون تا همیشه طول کشید
قصه‌ی ما تموم شد
حیف شد
ولی تموم ش

Thursday, August 14, 2008


من نمیفهمم چجوریه که آدما میتونن مطمئن باشن؟هر آدمی براش پیش اومده که از یه چیزی مطمئن باشه و یه جرفی
رو بزنه و یه قضاوتی بکنه که تو لحظه فکر کنه درسته و درست فهمیده و درست دیده و با قلبی مطمئن و روحی
آرام حکمی رو صادر کنه و خیالشم تخت باشه که درست میگه. یه ذره هم شک نداشته باشه. حالا این قضاوت و این
حرف میتونه در مورد خودش باشه ٬ در مورد بقیه باشه یا در مورد یه مسأله‌ی ریاضی یا یه مسأله‌ی سیاسی ! همه‌ی
آدما یه همچین تجربه‌ای رو داشتن . همه هم براشون پیش اومده که کوبیده‌بشن به دیوار. که بعد از یه مدت که یه چیزی
رو فکر میکردن درسته متوجه بشن نه ٬ اونجوری که اونا فکر میکردن نبوده . اشتباه میکردن. اونموقعی که فکر
میکردن و ( و شایدم فکر نمیکردن) و داشتن قضاوت میکردن و حکم میدادن و با اطمینان حرف میزدن ٬ خیلی چیزا
رو نمیدونستن ٬ بینششون نصفه بوده ٬ خیلی چیزا رو ندیده بودن ٬ یا مثلاً دو دو تا چهارتاشون یه جاییش میلنگیده ...
واسه همه پیش اومده.من نمیفهمم چجوری همه‌ی این آدما هر بار این مسأله یادشون میره و هر دفعه اعتماد به نفسشون
از دفعه‌ی قبل بیشتره و میتونن به حرفی که میزنن و چیزی که فکر میکنن و کاری که میکنن و قضاوتشون و
تصمیمشون مطمئن باشن

Tuesday, August 12, 2008

بعضی چیزا دوست داشتنی نیست
عادت کردنیه
عین مزه‌ی تلخ قهوه
‌ که هزار بارم که بخوری نمی‌تونی مزه‌شو دوست داشته باشی
‌چون تلخه
تلخی هم دوست داشتنی نیست
ولی عادت می‌کنی
تلخ نمی‌بینیش شاید دیگه
داشتم می‌گفتم
که پس چیزی که دوست داشتنی نیست
و نباید ریخت دور
‌میشه عادت کرد بهش
تحملش کرد
عین مزه‌ی تلخ قهوه
به خاطر بوش
به خاطر فقط بوی قهوه‌ش
بوی قهوه‌ی تلخ ِ تلخ ِ تلخ
''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو
**************************************
هر آدمی یه قدی بزرگه
یه قد خاصی که بیشتر ازون نمی‌تونه کش بیاد و بزرگ‌تر بشه
آدما وقتی همدیگه رو دوست دارن،‌همو محدود می‌کنن،‌ می‌گیرنش تو چنگشون، ‌برای خودشون،‌ همه‌ت رو می‌خوان،‌ همه‌ی همه‌ت، ‌عین سایه میافتن روی همه‌ت و تاریکت می‌کنن،‌ که یهویی نبیندت یکی دیگه و بخوادت تو رو برای خودش
هر آدمی یه قدی بزرگه، ‌به اندازه‌ی خودشم فقط می‌تونه سایه بندازه، ‌نور مستقیم می‌تابه با یه زاویه‌ی مشخص، ‌اندازه‌ی سایه عوض نمیشه هیچوقت پس
من اگه از تو بزرگتر باشم، ‌سایه‌ی تو همه‌ی منو نمی‌تونه بپوشونه،‌ یه گوشه‌هاییم توی نوره،‌ که می‌بینه و دیده میشه، ‌که دلش یه سایه می‌خواد که بیاد روشو بپوشونه و تاریک کنه
من از تو بزرگترم،‌ دوست داشتنت قد همه‌ی من نیست، ‌من قد همه‌م دوست داشتن می‌خوام، ‌من برای همه‌م سایه می‌خوام،‌ تو یا باید اونقدر بزرگ باشی که سایه‌ی همه‌م بشی، ‌یا اگه نیستی باید چنگتو باز کنی که سایه‌های جدیدم بیاد بعضی وقتا کنارم، که نسوزم زیر آفتاب
تو بدجنسی،‌ نمی‌ذاری سایه‌ی جدید بیارم،‌ چنگتو بستی؛ من دلم دوست داشتن زیاد می‌خواد، ‌قد همه‌م،‌ من غمگین میشم
من تنهامه
تو طولانی میشی،‌ تو خوشحالی
بازی اینه، ‌بازی برای من قشنگ نیست،‌ می‌خوام فرار کنم ازش، برم یه جای
دور
دوستت داشتم،‌ خدافظ عزیزم
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو
****************************************************************
دلم بغل کردن میخواد
گوشه‌ی اتاق
با نور کم
با یه سری دوست که دور هم باشیم
خیلیم دوست باشیم
یه جایی مثلاً تو کرج یا شمال یا خونه‌های بالای درکه یا حتی بهشت زهرا