Friday, September 05, 2008


او مرا یاد کسی می انداخت از سالهای دورم
من، او را یاد کسی می انداختم از سالهای دورش
بودن ما با هم، خوابیدن ما با هم، بودن دو نفر بود از سالهای دوری که هیچ وقت با هم نبودند. که هیچ وقت همدیگر را ندیده بودند. و هیچ کدام ما دونفر نبودند
روزی ... شبی که از هم جدا شدیم، چهار شنبه بود. و ماه کامل.و من تمام شب فکر میکردم که آخرین باری که با کسی بودم که خودش بود و دیگری نبود، کی بود

تب کرده ام

و من نمیدانم او از گذشته می‌آید یا از آینده. هر چه باشد کسی که دچار فراموشی شود قدرت تخیل کردن آینده را هم از دست میدهد
گذشته و آینده در هم گره خورده‌اند و من به سایه‌های آبی و قرمزی فکر میکنم که زرافه‌ها پشت آن قایم شده اند
میگوید مغز آدم و دنیای کهکشان‌ها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچ‌چیز نمیداند
روزمره‌ی او زندگی بین دو بینهایتی‌ست که هیچ‌کس در موردش هیچ‌چیز نمیداند
من دیشب به خدا ایمان آوردم. حقیقتش اینست که علف ، آدم را خداپرست میکند. من دیدمش. نه رو در رو. ولی فهمیدمش. بود
فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست

پایان داستان من غریب بود و غمگین
و هزاران تصویر
یکی از دیگری آشنا تر
من به خوشبختی فکر میکنم
و به ایمان
و به رنگ
و سایه های آبی و قرمز
و به دیوارهای بلند بدون
سقف
و به ستون های خاک گرفته
و به آسمانی که ازش خون میچکید
احساساتی شده ام
باید همه مان برویم و عاشق شویم
این را زمین وقتی به هم برخورد کردیم میگفت
باقیش را نشنیدم
مردم
و مرگ من سکوت بود