پایان داستان من غریب بود و غمگین
و هزاران تصویر
یکی از دیگری آشنا تر
من به خوشبختی فکر میکنم
و به ایمان
و به رنگ
و سایه های آبی و قرمز
و به دیوارهای بلند بدون
سقف
و به ستون های خاک گرفته
و به آسمانی که ازش خون میچکید
احساساتی شده ام
باید همه مان برویم و عاشق شویم
این را زمین وقتی به هم برخورد کردیم میگفت
باقیش را نشنیدم
مردم
و مرگ من سکوت بود
No comments:
Post a Comment