Thursday, October 30, 2008

صبح
صبحونه
تو
لحظه‌ها
چشمام رو میبندم و جنینم رو رها میکنم
تو رو در آغوش میگیرم
به ترس فکر کن
من ترسم
... کوله بارم را میبندم
بالای کوه
دریاچه‌ای ست به رنگ ابر‌های آسمانی
زیر صافی آسمان
در عمیق دریاچه
ماهیان
جفت گیری میکنند
گویی که امن ترین پناهگاهِ بودن
تاریکی عمیق آب دریا ست
یک مشت صدف در آب میریزم
دوستت دارم
میمیرم
... به آبی دریا
به موج
به تو
به صدف
به شب
به سکوت خاکستری عمیق پرده‌ی خیالی که تو آفریدی
و دور نشستی
تنها٬
ساکت٬
منتظر
... چشمانم را برای تو میبندم
و باز میکنم
نگاهم کن
جنین چشمانم را خیره شو
چشمانم را ببند
کودکی مرد
... نگاه کن٬
ببین
چشمات رو ببند و با من نگاه کن
یه بازارچه‌ی سیاه و تاریک و طولانی
ترسناک‌تر از همه چیز: ساکت
بدون هیچ جنبنده ای
فقط با صدای هر از چند باد
که خاکای روی زمین رو بلند میکنه و نزدیکی زمین می‌چرخونه و دوباره ول میکنه
میدونی تنها صدایی که هیچ‌وقت سکوت رو نمیشکنه صدای باده
صدای باد خشک
که کم‌کم قطع میشه
تو منتظری ٬ ته یکی از دالانای تاریک این بازارچه
تکیه دادی به دیوار و منتظری
صدای باد که قطع میشه ٬ یه مدت فقط سکوت رو میشنوی
بعد صدای پا میاد ٬ صدای قدمایی که از روی خاک برداشته میشن و دوباره روی خاک گذاشته میشن
دوباره ساکت میشه
من رو نگاه کن
حالا فقط صدای نفس میاد
خیسی ٬ عرق کردی
چشمام رو که باز می‌کنم نمیدونم چرا
و دلم میخواد بتونم آدما رو خیلی بهتر از قبل بو کنم و تو خودم نگه دارم ...
مثل قصه‌های هزار و یک‌شب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصه‌ای میگوید
که همه چیز در نگاه آدم‌هایش اتفاق می‌افتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصه‌ی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم
میدانی٬
تو در قصه‌های هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظه‌ها
میدانی لحظه یعنی چه؟
... گریه‌های تنهایی
تاریکی ساکت آخر شب‌
و شبهای هزار و یک شب تاریک عمیق پر معنای پر لحظه‌ی سنگین
تا همیشه
انگشتانم کند تر از ذهنم میدوند
باردارم شاید
شاید مست
می بينی چه بزرگ شده م؟
ديگه همه ش چشمم به در نيست
حالا ياد گرفته م به ديوار خالی روبرو نگاه کنم
بزرگ ترم می شم حالا
وايستا
**************************************************************************
شاید اینم یه قصه باشه
از اون قصه هايي که بايد بشينی کنار شومينه و تکيه بدی به ديوار
بعد یکی بیاد و کنارت بشینه ٬ بهت تکیه بده
و تو اونو محکم بگيری توی بغلت
شومينه هم بايد روشن باشه
تو دستت باید یه لیوان مشروب باشه
تو دست اون هیچی
يواش يواش باید بخوری و گرم شی
بعد شروع کنی
در گوشش قصه بگی
با يه صدای آروم
یه صدای آروم آروم
که میگی
يکی بود يکی نبود ...

Tuesday, October 21, 2008

دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم
و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم
میدانی٬
بار دقایق سنگین است ٬
بار روزها و سال‌ها سنگین تر و از همه سنگین تر ٬
لحظه‌ها دستم سنگین شده
گوشه گیرم چشمانم را میبندم و می‌نویسم
از خودم از تو از راز از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشته و آینده برایم
چون حرکت دادن نگاه می‌شود
روی گذر آب رود یا مثل شنا کردن ٬
وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم که میترسم که ناگفتنی‌ند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست
و ترس تنها معنی سکوت مطلق است شاید چیزی مثل مرگ

Mitavan hamchon aroosakhaye kooki bood /ba 2 cheshme shisheyi donyaye khod ra did

من هنوزم ایمان دارم
که اگه آدم با تمام وجود چیزی رو بخواد ، اگه همه‌ش خواستن بشه ... اون اتفاق رخ میده ، اون چیز اتفاق میفته٬ به اون چیزی که میخواد میرسه ٬ به دست میاره ... فقط باید بخواد
باید واقعاً بخواد. من هنوز عقیده دارم خواستن سخت ترین آزمون دنیاست
من هنوز عقیده دارم فقط بچه‌ها هستن که با دنیای شگفت انگیز ساده و بی‌نهایت بزرگشون ٬ فقط اون‌ها هستن که میتونن واقعن بخندن٬ واقعاً گریه کنن٬ و واقعاً چیزی رو بخوان
من هنوز به کودک درونیمون اعتقاد دارم

می نوش که ندانی ز کجا آمده ای /خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


بعضی وقتا
آدم دلش میخواد
وقتی که بغض کرده
وقتی که تلخه
به یکی بگه که
نه
یعنی نیگاش کنه و بهش بگه
داغونم.
بعد بره تو بغلش
اونم بفهمه که یه داغون رو بغل کرده
هوووومم
آدم
دلش یه چیزی رو میخواد
بهش فکر میکنه
میبینتش
ولی تو فکرش
عینهو تو کارتونا
که یه تیکه ابر از کله‌ش میاد بیرون
توش یه نقاشی کشیده میشه
بعد آدم نیگاش میکنه
ولی دستش بهش نمیرسه
چون ابره
واقعی نیست
ولی دلش واقعی میخواد
یعنی واقعا میخواد:)