می بينی چه بزرگ شده م؟
ديگه همه ش چشمم به در نيست
حالا ياد گرفته م به ديوار خالی روبرو نگاه کنم
بزرگ ترم می شم حالا
وايستا
**************************************************************************
شاید اینم یه قصه باشه
از اون قصه هايي که بايد بشينی کنار شومينه و تکيه بدی به ديوار
بعد یکی بیاد و کنارت بشینه ٬ بهت تکیه بده
و تو اونو محکم بگيری توی بغلت
شومينه هم بايد روشن باشه
تو دستت باید یه لیوان مشروب باشه
تو دست اون هیچی
يواش يواش باید بخوری و گرم شی
بعد شروع کنی
در گوشش قصه بگی
با يه صدای آروم
یه صدای آروم آروم
که میگی
يکی بود يکی نبود ...
No comments:
Post a Comment