صبح
صبحونه
تو
لحظهها
چشمام رو میبندم و جنینم رو رها میکنم
تو رو در آغوش میگیرم
به ترس فکر کن
من ترسم
... کوله بارم را میبندم
بالای کوه
دریاچهای ست به رنگ ابرهای آسمانی
زیر صافی آسمان
در عمیق دریاچه
ماهیان
جفت گیری میکنند
گویی که امن ترین پناهگاهِ بودن
تاریکی عمیق آب دریا ست
یک مشت صدف در آب میریزم
دوستت دارم
میمیرم
... به آبی دریا
به موج
به تو
به صدف
به شب
به سکوت خاکستری عمیق پردهی خیالی که تو آفریدی
و دور نشستی
تنها٬
ساکت٬
منتظر
... چشمانم را برای تو میبندم
و باز میکنم
نگاهم کن
جنین چشمانم را خیره شو
چشمانم را ببند
کودکی مرد
... نگاه کن٬
ببین
چشمات رو ببند و با من نگاه کن
یه بازارچهی سیاه و تاریک و طولانی
ترسناکتر از همه چیز: ساکت
بدون هیچ جنبنده ای
فقط با صدای هر از چند باد
که خاکای روی زمین رو بلند میکنه و نزدیکی زمین میچرخونه و دوباره ول میکنه
میدونی تنها صدایی که هیچوقت سکوت رو نمیشکنه صدای باده
صدای باد خشک
که کمکم قطع میشه
تو منتظری ٬ ته یکی از دالانای تاریک این بازارچه
تکیه دادی به دیوار و منتظری
صدای باد که قطع میشه ٬ یه مدت فقط سکوت رو میشنوی
بعد صدای پا میاد ٬ صدای قدمایی که از روی خاک برداشته میشن و دوباره روی خاک گذاشته میشن
دوباره ساکت میشه
من رو نگاه کن
حالا فقط صدای نفس میاد
خیسی ٬ عرق کردی
چشمام رو که باز میکنم نمیدونم چرا
و دلم میخواد بتونم آدما رو خیلی بهتر از قبل بو کنم و تو خودم نگه دارم ...
مثل قصههای هزار و یکشب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصهای میگوید
که همه چیز در نگاه آدمهایش اتفاق میافتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصهی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم
میدانی٬
تو در قصههای هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظهها
میدانی لحظه یعنی چه؟
... گریههای تنهایی
تاریکی ساکت آخر شب
و شبهای هزار و یک شب تاریک عمیق پر معنای پر لحظهی سنگین
تا همیشه
انگشتانم کند تر از ذهنم میدوند
باردارم شاید
شاید مست
No comments:
Post a Comment