Friday, December 05, 2008


و اینکه ما آدما به چارچوبای اخلاقی و سیستم عقلانی و استنتاجی و مدلای خارجی جهانشمول بیرونمون اونقده میچسبیم و جهان بینیمون رو از خودمون اونقدر جدا میکنیم که ..
شاید از ترس قضاوت خودمون یا دیگران یا هر چیه دیگه. اون دنیایی که من میشناسم و میبینم هر آدمی مرکز یه دنیاست و به اندازه ی تک تک آدما هم دنیا وجود داره و هیچی اصیل تر از وجود هر کسی نیست. هر چیزی وقتی واقعا بخوایش و بتونی به خواستن واقعی برسی درسته .. همه چیز ساده ست ولی اونقده ما به خودمون پیچیده ایم که نمیتونیم سادگی آفرینش و خودمون و دنیا رو ببینیم. شاید به
خاطر پیچیدگی زیاد این سادگیه که همه میبیننش و باورش نمیکنن .پ.ن. دنیایی رل میشناسم که در آن خوب و بد تعریف شده نیست. مهم این نیست که چه بخواهی و چه بگویی. مهم اینست که بدانی چه میخواهی و ایمان داشته باشی به آنچه میگویی.

Tiredness

when you spend your life with someone and you grow old together, and maybe you have kids together, you think it'll be always this amazing and you always feel that kind of love, and that sense of belonging.

and you do .. but .. it's just ... it's just that little pieces of you gets shipped away, by another person.
no matter how hearted that person is, you will be shaving little pieces of yourself away so that you fit together. you want to fit together, and you move over you to fit where you want to be.

and then one day you look up and then you don't even know who you areyou're there, but you're not supposed to be there anymore.cuz,
it's not you anymore.

and that's where we begin