Tuesday, November 17, 2009

بی تو ، هیچ امنیتی دیگر نیست

خیلی بد بود .. خیلی بد. دوباره همهچی به هم ریخت ، با این فرق که دیگه من پیر شدم. به گذاشتن و گذشتن از آدما هم عادت کردم. تنهایی هم دیگه ترسناک نیست. صبر کردن رو هم یه جوریایی دوست دارم، حتی یاد گرفتم چهجوری با خیال یه نفر وقتی که خودش دیگه نیست زندگی کنم. همهی اینا جای خودش .. ولی وقتی زدم کنار و به حرفاش فکر کردم ... میدونم برای همیشه تو زندگیم افسوس میخورم. هیچچی از اون واقعیتر نبوده برام، هنوزم ضجهزدنام از یادم نرفته .. تو زندگی هر کسی ، یه چیزایی هست که واقعین براش ، که واقعیتشون رو درک میکنه با تمام وجودش. واسه من درد بوده .. خواستن بوده ... میدونم که اینجا رو نمیخونی ، ما تا حالا هزار بار خداحافظی کردیم و هیچوقت نتونستیم همه چیز رو پشت سرمون بذاریم و میدونم تو آینده هم همین قضیه تکرار میشه ، مدل جفتمون اینجوریه ، به همم اصلاً نمیایم ، یا نه میایم ولی خوب معلومه که مچ همم نیستیم ... ولی خب ، یه چیزی شبیه فیت ، شبیه سرنوشت .. یه چیزی هست که به هم گرهمون زده ... همهی اینا درست ، ولی هیچکدوم باعث نمیشه که من اینو نگم و اینجا برای خودم ننویسم ... خداحافظ، دلم برات تنگ میشه ، و هیچکس هیچوقت جای تو رو نمیتونه بگیره چون هیچکس هیچوقت به اندازهی تو برای من واقعیت نداشته.


قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.

همين
خوب واقعيتش اينه که نوچ، من نمی تونم بدون عشق زندگی کنم، نو وی .. وگرنه حوصله‌م سر میره . وگرنه نمیتونم تخیل کنم ٬ وگرنه کسل کننده میشم ٬ وگرنه همه‌چی زشت میشه ٬ همه چی رنگشون کثیف میشه ٬ همه چی لوس میشه. من ضعیفم ٬ چون همیشه یکی باید باشه که واسه اون باشم وگرنه احساس بیهودگی میکنم ٬ دپرس میشم ٬ خمار میشم و هزار تا چیز دیگه !اما حالا ديگه بايد يه خورده سعی کنم بين عشق و دوست داشتن تميز قائل شم. واقعيت تر از اون اينه که خوب می دونی چقدر دوستت دارم، اما حالا ديگه نمی تونم اسم اين حسمو عشق بذارم. راستش حالا گمونم بيشتر از اون که عاشقت باشم، آلوده ی توام. زندگيم پره از جای پای تو، ردی که به اين سادگی ها نمی شه پاکشون کرد. بی شک يه عالمه سال زيادتر لازمه تا آدم بتونه ساليان عاشقی ش رو جزو خاطره ها حساب کنه. و من تو اين دوره ی جديد، هنوز يه نوآموز محسوب می شم. اما حواسم هست که جايی چيزی داره می خشکه. چيزی که من و تو نکاشتيمش، خودرو بود، بی نياز از مراقبت های گلخونه ای پا گرفت و جوونه زد و ريشه دووند.. خوب اما حالا شروع کرده از ريشه خشکيدن.. گريزی هم نيست.. شايد بشه برای مدتی با داربست نگهش داشت، اما حالا گيرم اين توفان نه، توفان بعدی که بالاخره ميندازتش که، ها؟ياد حرفای اون شبها که ميفتم .. نمی تونم بی زهرخندی که ناخوداگاه دچارم می کنه بهشون فکر کنم.. تا همين پيش ترها حاضر بودم تمام داشته هامو به تو بدم.. فقط به تو.. اما نخواستی شون خوب تقصیر تو هم نبود ٬ یه جوریایی تقصیر من بود اصلاً ! همه خسته میشن خب ... بعد نفهمیدم چی شد که یه هو همه چی برعکس شد. تو عاشق بودی ... تو از همه چیز گذشتی... من ؟ ... نتونستم ٬ اون موقع زخمی بودم ٬ من منگ بودم ... می‌ترسیدم ٬ نمیدونم از چی ٬ نمیدونم از تو ٬ از خودم ٬ از عاشق بودن ٬ از نبودن ٬ از چی نمیدونم ولی من فلج بودم. ... البته دلیل آخرین چیزیه که مهمه ... می دونم بهشون کاری نداری، برات مهم نيستن .. اون چيزی که تو ذهن تو باقی میمونه اينه که من
نخواستم ٬ من نبودم ٬ من نیومدم ٬ وقتی باید میبودم ٬ وقتی که باید میخواستم ٬ یا میومدم . آره، دقيقن از همون جاهاييه که ديگه هيچ عقل و منطقی به کار نمياد.. مثل يه بچه که آب نبات چوبی شو وسط کار ازش گرفته باشن، چشماتو می بندی و لج می کنی و پا به زمين می کوبی .. حالا اين که از اساس اون آب نبات چوبيه مسموم بوده يا برات خوب نبوده يا هر چيز ديگه، به دردت نمی خوره.. شبش هم ممکنه لج کنی و بگی شام نمی خوری.. خوب بازم دودش تو چشم خودت می ره، .. اما هيچ کدوم از اين دلیلا نمی تونن تصوير اون لحظه ی گرفتن آب نبات رو برات توجیه کنن..میبینی ... تو هم همینی ... تو هم همینه حست .. هنوزم یه جوریم ...
و این داستان ادامه دارد
....

Tuesday, November 10, 2009


من تا حالا تو زندگیم هدفی نداشتم . چیزی رو نخواستم که لازم باشه براش برنامه ریزی کنم و تو تصمیم گیریای هر روزم بهش فکر کنم و منطق به خرج بدم. خیلی سعی کردم که جلوی خواستنم رو بگیرم ٬ خیلی کارا کردم٬ واسه رسیدن به خیلی چیزا تلاش کردم ٬ ولی تهِ تهِ دلم نخواستم هدف بلند مدت رسیدنی ای داشته باشم که همیشه بهش فکر کنم و به یه روزی فکر کنم که ممکنه بهش برسم. خیلی چیزا رو دوست داشتم ٬ خیلی چیزا رو میخواستم و هر وقت خواستنم سرریز میشد تخیل میکردم ولی همیشه منتظر میشستم تا همه چیز خودش اتفاق بیفته ٬ همیشه هم اعتقاد داشتم چیزی که باید اتفاق بیفته ٬ اتفاق میفته و باید به همه چیز فرصت بدم که خودش اتفاق بیفته . همیشه از دست و پا زدن بدم میومده. همیشه از تلاش کردن و سبک و سنگین کردن و وزن دادن به اتفاقات و تصمیمات تو زندگیم بدم میومده ٬ همیشه دلم میخواسته آزاد باشم و با تصمیم گرفتن یا با هدف داشتن ٬ اتفاقایی که قراره برام بیفته رو محدود نکنم . ولی امروز یه تصمیم گرفتم. یه تصمیم واسه ۱۰ سال دیگه ٬ یعنی یه اتفاقی که باید تو ۱۰ سال بیفته. نمیدونم کار درستی کردم یا نه ٬ ولی پاش میخوام واستم ٬ هرچی هم بشه بشه. باید این کار رو بکنم ٬ به هر قیمتی. همین الانم تو یاهو واسه ۱۰ سال آینده‌م ریمایندر گذاشتم که یادم نره یه وقت ! کسی چه میدونه ٬ شاید ۱۰ سال دیگه اومدم و نوشتم من امروز به اولین آرزوی زندگیم رسیدم


اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی

Sunday, October 04, 2009

تنم را بکشم به لبهات
می‌سوزم؟
يا آب می‌شوم؟
بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات می‌خوانم کتاب
لای موهات
نفس می‌کشم
ورق بزن
اگر توی گوش‌ت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پله‌های کودکی
بالا می‌آيم
تاب می‌خوری در تنهايی من
عاشقت می‌شوم
نگاهت مرا مرد می‌کند
دلتنگی‌ام رابه کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم
مثل يک جاده؟...
نيستی که
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من
همين
کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
ورق میزنم
ورق میزنم
قصه‌های هر روزروز نوشته‌های هر کس
دختری دیروز قلب زردش را در نمایشگاهی دید
که به الکل نشسته بودقلبی که خراب بود
و زرد بودو ساکت بودو قلب دختر بود
و دختر هیچ وقت نتوانست به هیچ کس
توضیح دهد چه دیده بود و چه حس کرده بود
ورق میزنم
کودکی دیروز مرد
مردی دیروز عاشق شد
مادری دیروز نومید شد
و من دنیایی آفریدم
بی بعد زمان
و بی بعد مکان
و برای قلعه ام اتاق‌های جدید آفریدم
و دیوارهایم را بالاتر بردم
نقاشی مرد سرخپوستی را خریدم
که زنی را کشیده بود
که نیمی از صورتش تاریک بود
و دستش چنگی بود که به جای صدا
رنگ مینواخت
و از سیاره ام پایین آمدم
ورق میزنم
به اقیانوس که میرسم شنا میکنم
به جزیره میرسم
جزیره آخرین برگم بود
اقیانوس عمیق است
و تاریک
و سرد
کوسه ها خوراک ماهی های کوچک میشوند
و ماهی ها خوراک کوسه های بزرگ
و من به درختی می‌اندیشم که در عمق آبها میروید
و مرد سرخپوستی که در میان دریا روی تکه چوبی زندگی میکرد
و به قلب دختری که روی تاقچه‌ی سنگی به الکل نشسته بود
و نگاه دختری که سالها کوچک شده بود و میخندید
و صدایی که میگوید شب بخیرورق میزنم
میترسم
میمیرم
و میترسم
و میمیرم

Friday, September 25, 2009

غریق عاشق دریا

خداحافظ ، سلام خوب دیروزم
بدون من تا ته دنیا ، به آتیش تو می سوزم
خداحافظ ، همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه
خداحافظ ،عزیز خسته از تکرار
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار
خداحافظ ، سیه پوش سراپا نور
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور
خداحافظ غزلساز طناب و شاخه
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا

پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من
ای گل باران نویس این کویر بی بهار
ای چراغ روشن شب ، گریه های انتظار
آخرین برگ تمام قصه های ناتمام
ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار
خداحافظ ، سفر خوش،
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز
خداحافظ ...

اندیشه فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

قانون من

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...

بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم.......

عابر شب

در میان کوچه ای خاموش، میکشد پا در میان برگهای زرد پائیزی


مرد خسته مرد بی روح ، عابر شب

میکشد پا بادلی پر خون ، سرد و بی کس ، عابر شب

میرود تنهای تنها


میرود غمگین و رسوا


میرود تا بر نگردد، عابر شب

شهر سکوت ، خانه سکوت ، کوچه سکوت ، مرد سکوت ، عشق سکوت....


ناله بلند ، درد بلند ، مرگ بلند ، وزوزهء باد بلند ، ره عابر بلند

ای سیاهی


ای شب سرد، بپذیرید ، عابر شب

مرد خسته مرد بی روح ................عابر شب

Thursday, September 24, 2009

ققنوس

درشبی پراز ارزو خویش رافنا میکنم



خود را فنا میکنم تا تو را باز یابم



همچون ققنوس تنهایی اشیانه بی کسی خویش را به اتش می کشم



بر بام اشیانه دور را مینگرم. شاید در دور دست خیال تورا باز یابم



چقدر دور است راهی که به تو می انجامد



در فراغ حضورت چله ای از تنهایی برای خویش میگیرم و اغاز شب را به تماشا مینشینم



تنها چیزی که از تو به یادگار دارم لبخندی پراز ابهام



لبخدی که بر لوح خاطراتم نقش بسته وعشق تو که بر سنگ تراشه های وجودم هک شده .



در فراغ حضورت شمعی روشن خواهم کرد وارزوهایم را همچون پروانه ای فنا خواهم کرد



با اشک تنهایی دردفتر غم تصویری از تو بی عدالت تو خواهم کشید



غم مرا در اغوش بگیر که دیگر تنها تر از تنها شدم



در شعله خشم بی کسی میسوزم تا خاکستری از خاطرات برجای بماند



خاکسترخاطراتم را در تابوتی از خیال گزاشته وبه سیلاب غم بسپارید



تا دیگر اثری از هجوم خیالم باقی نماند

Wednesday, September 16, 2009

پیله

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی

چه کسی می داند در پی یافتن روزنه ای در فردایی

پیله ات را بگشا تو به اندازه یک دنیایی !!.

********

من خستهام، تو خستهای آیا شبیه من ؟

یک دل شکستهی تنها شبیه من

حتی خودم شنیدهام از این کلاغها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که میشود

اینگونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من

ای همقفس بخوان که زِ سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم میشود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زندهام به شایعهها اعتنا نکن

در شهر کشتهاند کسی را شبیه من

Thursday, July 30, 2009

پر از حرفم. پر از فلسفه‌. پر از تصویر.
و هوا که چه سنگین می‌شود گاهی

Wednesday, June 24, 2009

Tir baaran

یادم میاد وقتی‌ دوستم تیربارن شد فقط ۱۴ سال داشت! پدرش و برادرش نیز همان روز تیربارن شدند! وقتی‌ به در خانشان گریان رفتم دو تا مامور من را دور کردن و گفتن عزاداری برا کافر قدغن! الان سالهاست به دلم مونده که چند تا از این پاسدرا رو بکشم و آنروز دلم می‌خواست بزنم تو گوش اون کثافت ولی‌ نمیخواستم الکی‌ دستگیر شم من مسولیت دیگری داشتم!!برگشتم وقتی‌ زنگ زدم مادرش گریه نمیکرد! گفت مهتاب همیشه زنده است، مادر داغ شوهر و بچه هاش اوو دیده بود ولی‌ اجازه مشکی‌ پوشیدن و عزاداری نداشت و حتا نمیدانست گور عزیزانش کجاست!!!!

در وصیت مهتاب این جمله بود از همه بخواهید برای من گریه نکنند!!!!

مهتاب یه دختر نجیب اوو باکره که هیچگاه آرایش و این حرفا نداشت حتا با لباسی ساده!

ولی‌ رژیم ننگین و دیکتاتوری اعلام کرد که اون دختر نبوده!!!

دردم میاد وقتی‌ یادم میاد چه کسانی‌ سالهای اول انقلاب اعدام شدن حتا کسی‌ یادشون نیست یا براشون عزاداری نکرد! هیچ کس اونا رو الگو نکرد! هیچ کس صداشون را به دور دنیا نرساند!

هیچ کس ندانست چه بچه هائی پار پار شدن بی‌ صدا و در سکوت!

این روزا دلم بسی‌ گرفته و آهی که بر لبانم است

و اسفا که روباه مکار و گرگه بد بدجنس حالا شدن نمادهای مردمی. آقای موسوی آیا کشتارهای سالهای ۵۹-۶۰ را به یاد می‌‌آورید؟؟ یاد این جمله می‌‌افتم " سگ زرد برادر شغال"

Saturday, June 13, 2009

مرگ عاشق

اون روزایی که عاشق بودیم
اون روزایی که دنیا قدش کوتاه بود
وقتی دلمون میلرزید، همه‌ی زندگی می‌لرزید
وقتی دلمون میریخت پایین میفهمیدیم که دل آدم چه بزرگه
به هم زل میزدیم و همدیگه رو نگا می‌کردیم
با هم چشمامون رو میبستیم و میرفتیم
قاطی ابرا
توی جنگلا
توی شهر
زیر پل عابر پیاده
توی مزرعه
توی دشت
توی کلبه
توی استخر
توی قایقی که کج میشد و میفتادیم تو آب
توی قلعه‌های تاریک و ترسناک
توی زیرزمین پر از کارای سفالگری
توی کتابخونه‌ و توی هزارتا از کافی شاپ های تهران
توی خیابونا و خرابه ها
چشمانو باز میکردیم و برمیگشتیم پیش هم
به هم نگاه میکردیم
توی چشمای هم.
رویا هامون واقعی بود
تو چشمای همو که نگاه میکردیم هر چیزی رو میتونستیم ببینیم ...
فقط کافی بود نگاه خودمون دو تا تو هم گره بخوره
عاشق بودیم
میفهمی؟
عاشق بودیم
سایه ی مرگ سنگین تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم
میترسم
میزنم کنار
گریه میکنم
ساکت میشم
میلرزم
فرار میکنم
عاشق بودیم
میفهمی؟
عاشق بودیم

Monday, June 01, 2009


رفت تنها آشناي بخت من،رفت و با غمها مرا تنها گذاشت،چون نسيم تند پوي از من گريخت،آهوانه سر به صحرا ها گذاشت
وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را
بستند.وقتي خواستم ستايش کنم،
گفتند خرافات است.وقتي خواستم
عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي
خواستم گريستن، گفتند دروغ
است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند
ديوانه است.دنيا را نگه داريد،
ميخواهم پياده شوم (دكتر علي

شريعتي

Wednesday, May 27, 2009


دلم برای نامه نوشتن تنگ شده بود. نامه نوشتم. گاهی اوقات بعضی آدما تو زندگیت هستن که بودنت رو تعریف میکنن. آدمایی که هرچقدرم دور خودت دیوار بکشی و تنهاییت رو صیقل بدی، اونا رو بی هیچ مشکلی میتونی اون‌تو جا بدی. آدمایی که شاهد تو ان. آدمایی که عاشق بودنشونی. نامه نوشتمشون
دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم








دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم

Friday, May 22, 2009

چندين و چند بار از هزاران باري كه خواستم بنويسم نشد

روزي حوصله نبود ديگر روز قلم و بار ديگر كاغذ

روزي مركب خشكيد و ديگر بار حرف هايم بيات شد

ابرها تصادف كردند

هوا تب كرد و باريد

غرق شد خاطره

در گودال كوچك كنار باغچه

گربه اي از ميان گذشت

عكسش در آب گودال

بي شباهت به موشي نبود

خيس خيس!

دلش گر گرفت و خاكستر شد

ابرها تصادف كردند

هوا تب كرد و باريد

غرق شد احساس

در اخم هاي در هم حواس

چندين و چند بارخواستم بنويسم نشد

روزي من نبودم روزي حوصله روزي ديگر تو

Trust


توی تخت خوابم،تو آرامش نصفه شب،با خودم گفتمان می کردم.

در واقع داشتم با" فکرم" درد و دل می کردم !!!

پرسیدم:تو که میگن احساس نداری،تو که از روی عقل و منطق تصمیم می گیری،می تونی بگی تو این دنیا به چی می شه اعتماد کرد ؟!

هنوز "فکرم" جواب نداده بود که "دستم" جوابمو داد!

گفت:به من اعتماد کن.

نگاهی به او کردم،دستشو تو دستم به یاد آوردم،بغض گلویم را گرفت.

گفتم:دست مهربانم، اون روزی که دستاشو را در تو حلقه کرده بود، به تو اعتماد کردم.

"دستم" ساکت شد.

"چشمانم" سکوت دستمو شکستند و گفتند: به ما،به ما اعتماد کن.

بغض گلویم را بیشتر فشار داد.

گفتم:چشمان عزیزم اون روزی که به خاطر او اشک ریختم به شما اعتماد کردم.

وآنها نیز ساکت شدند.

این بار نوبت" گوشهایم" بود.

به آنها نیز اعتماد کرده بودم،با آنها بود که شنیده بودم به من گفت "از هر کسی بیشتر دوستت دارم "

دو باره سکوت باز گشت،و تنها کسی که حرفی نزد "قلبم" بود.شاید می دونست که همه این ها از
اعتماد به اون بوده.منم ازش سوالی نکردم ...

حس کردم چشمام خیس شدند ،دیگه فشار بغض را تو گلوم حس نمیکردم.

این بار صدای گریه بود که سکوت را میشکست.

"فکرم" به سخن در اومد ،گفت: حالا میخوای جواب منو بشنوی ؟!

گفت:به زمان اعتماد کن.

اشکهایم قطع شدند...

راست می گفت.زمان .... ،

و الان لبخند تلخ روی صورتم ،چشمای خیس اون موقع رو زیر سوال می بره

زمان همه چیزو نشون داد ...

به راحتی اعتماد نکن

Wednesday, May 20, 2009


آسمون همیشه
یا ابره
یا آفتاب
یا شبه
که هیچیش معلوم نیست
اونو ولش کنین
ولی پری ِ قصه مون
پریه قصه مون
هوم
نورش کم شده
فک کنم
که
غمگینه

repeat it again!!!I am so tired these day


آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن
یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه
که هر وقت بخوان بندازن دور و
سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن
هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن
از اینکه کثیف شده و
دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن
بعد از یه مدت به خاطر اینکه
بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن
آدمایی که یادشون میره هفته‌ای
چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال
آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬
یه اسباب بازی
مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن
هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو
دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست
همین

عادت کرده که منتظر باشه
منتظر بشینه تا یه اتفاقی بیفته ٬
پیش بیاد ٬
پیدا شه
پاک و مهربونه
اگه یه تیکه ابر داشته باشه
سوارش نمیشه که بره تو آسمونا
که دنیا رو ببینه
که آرامش پیدا کنه روش
میده‌تش به یکی که دوسش داره
میشه کنارش شعر گفت
یا آهنگ ساخت
حس آدم رو منحرف نمیکنه
تمرکز آدم رو به هم نمیزنه
میتونه باشه بدون اینکه چیزی رو عوض کنه
ولی در عین حال میتونه طوفان باشه
همه چیرو تغییر بده
طوفان ...
مثلاً یه جور سرد و ساکت و خلوت و کشنده
یا مثلاً سنگین و تند و وحشی
یا مثلاً یه جور دیگه
یا اصلاً یه جور دیگه
یه جوری مثل خودش وقتی که طوفان میشه
طوفان
یعنی یه جوری که بارون میاره
بارون تندبارون وحشی
بارون خیس

Do u remember that road!


مه دوست دارم
جاده‌ی مه گرفته دوست دارم
بوی خاک رو تو مه دوست دارم
نور سیگار تو هوای مهی دوست دارم
صدای نفس کشیدن تو تاریکی مه گرفته رو دوست دارم
عاشق مه‌ام
همین
من از پشت تاریکی شب اینجا با یه پنجره میام تو روشنی روز تو.فرقی نداره که روشنه یا تاریک. جفتمون جذب عمق نگاه یک عکس میشیم.من از اینجا به این همه فاصله فکر میکنم و این فاصله بیشتر بهم جسارت نزدیکتر شدن میده.فاصله انقدر زیاد هست که همه تضاد ها رو تو خودش حل کنه.سرما و گرما یا روز و شب همه یکی میشن.همه چیز صرفا تو یه پنجره خلاصه میشه که همه مفهوما توش مثل خمیر شکل میگیره و بعضی وقتا ته دلمون از ترس خالی میشه.هیجان انگیزه

گاهی اوقاتم اونقده قصه‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه. پ.ن. هر چقدر که بیشتر حس امنیت به بقیه بدی بیشتر تنها میشی. اینو تام گفته. تام اسم یه پسره‌ی بی‌خانمانه که من به طور کاملا تصادفی تو این چند ماه باهاش آشنا شدم و کاملا تصادفی هر چند هفته یه بار تو خیابونا یا کنار استارباکس میبینمش. خوبه

Sunday, May 10, 2009

BF

" I don't want a boyfriend, I want a friend. I'm only looking, desperately seeking, a friend. someone who'd know his or her distance and someone who'd make me feel safe in being distant and weird. I don't want a boy friend, I gave up on that for good. I don't think it's safe and healthy for anyone to be my boy friend, or even for me to have a boy friend for that matter. it's even written in books that I suck in relationships so please be a friend. a good friend. please? "--

overheard in the city, random homeless guy talking to himself!
I remember a man once told me "I don't break down". he told me so when he broke down. he was shaking. he was angry. he wasn't alone. he was just cut from his memories. he was cold. very cold. I didn't say a word. I watched him as he watched his very own misery. and we both knew nothing would be the same as before. we said goodbye, and we never talked again. he was of the rare species who could apprciate the color pink. and that says it all.

Wednesday, May 06, 2009

Tuesday, May 05, 2009

it's my birthday; my hand is not working anymore and i cant feel it. all I feel is this huge urge to sit in front of people and tell them in their face how they don't fit. and how everything could be better off the way they're shaped in my head.voices are gone. it's empty, and so full of silence and waves. on the streets, off to a new me, I'm born again. without him. in vein. and wrapped in plastic bags. it's just pure beauty and stupidly gorgous. maybe all you need is a disaster; and that's the last thing he said before he was gone; for years to come

حرف برای گفتن زیاد است
پادشاه سرزمینم در میان دالان‌های قلعه اش از نگاه کردن به دریا خسته شده
مادرم برای دیدنم گریه میکندو من به دنیای دیوانه‌ی ساده و پررنگ و پر معنایی فکر میکنم که از آن فرار کردم
سهراب میگوید در زندگی بعدیم دختر زیبا و ثروتمندی میشوم که خودش را به دیوانگی میزند و از دیوارها بالا میرود
پادشاه از دیوارها متنفر است و من در قلعه فقط دیوار می‌سازم. هر چه باشد از بالای دیوار اقیانوس را بهتر و بیشتر میتوان دید
.دکتر میگوید نفس عمیق بکش
مادرم میگوید به زندگی فکر کن. و پدرم چیزی نمیگوید. پدرم شاید مرده‌ است. شاید هم روزی در خیابان ببینمش و در آغوشش بگیرم. و شاید هم در میان کلبه‌ی پوشالی بالای درخت در کنار کوه از او رو برگردانم
عاشق میشوم. زیبا بود. و عاشق نبود. و نمیخندید. و هر لحظه ممکن بود بمیرد. و نمرد. و به لباس‌های خیس روی ایوان خانه‌های مردم لبخند زد
شب ها کنار خیابان میخوابم. با لباس ژولیده و پاره و بطری خالی از ویسکی. منتظر میمانم تا شاهزاده‌ی قرن بیست و یکی مرا پیدا کند و مرا جای خودش به قصر بفرستد.و من قصر را به آتش میکشم. و کنار زباله‌های خیابان‌های کثیف شهرم می‌ایستم و به آتش زل میزنم.و تنها سفر میکنم. و سفر میکنم و باز هم سفر میکنم
مردی را میکشم و مردی را از مرگ نجات میدهم.و در میانه‌ی راه خسته میشوم. چشمانم را میبندم و به آخرین کودکی فکر میکنم که در آخرین روز باقیمانده از دنیا در میان خرابه ها و خاکراه‌های کوچه‌ی تنگی تنها ایستاده و به آسمان نگاه میکند و میداند او آخرین باقیمانده از آدم‌ها خواهد بود
نگاه کودک را در آسمان‌ها میبینم. باز میگردم. و مسیح میشوم: عاشق دخترهای خودفروش زیبا و زخمی
شراب مینوشم و پا بر آب میگذارم و از روی رود راه میروم. به کوری میرسم ولی شفایش نمیدهم.و مرده ای را هم زنده نمیکنم
تاریخ را از دوباره مینویسم. قوانین طبیعت را عوض میکنم

Thursday, April 30, 2009


من
تو
او
ما
شما
ایشان
اینا
برو بابا
برو
همتون دیوونه این
دیوونه نه، بیشعورآدمای خطی، منطقی
آدای مهندسی شده
و بیشعور
یه چیزی حدود ۱۴ سال پیش، بدترین و خشمگین ترین فحشی که میتونستم به یه نفر بدم بود بیشعور نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم
ولی حالا که گفتم اینم بگم که غار کنت مونت کریستو بودا .. خیلی چیز خوبی بود. با اون علفایی که فقط کنت داشت
من دلم کنت رو میخوادو ایگنور کردن
آدمای بیشعور یا از خود مطمئن رو

being self-centered is very different from being selfish. we should be self-centered, or else you can't change the world!

Wednesday, April 22, 2009

دیوانه


نوشته های من شاید هذیان های دیوانه ای باشد که بالای بزرگراه روی پل عابر پیاده با لباس ژولیده و صورت زخمی و زمختی زندگی میکند و حتی نگاهش هم دیوانه است. ولی هر کلمه‌اش هر چه هم یاوه و بی‌معنا، برای خیابان نشین دیوانه یک دنیا معنی و تصویر به همراه می‌آورد. هر روز هزار بار به هزار چهره زندگی میکنم
و هر بار حسرت روزی را میخورم که بتوانم بدون چهره عوض کردن زندگی کنم

Friday, March 06, 2009

... خسته ام...

رقص عشق يك پرنده را بر فراز يك درخت تا كنون تماشا كرده اي ؟
گنجشك كوچك مهربان
آخ كه اين روزها دلم به اندازه دل يك گنجشك هم جا ندارد ...
استوار ...
نرم ...
سخت ...
قوي ...
سبك ....
ظريف ....
خشن ...
مغررو ....
افتاده .....
شاد ....
غمگين ...
اسير ...
آزاد و رها
تا به حال فكر مي كردم و به خود ، با استواري خود ميباليدم
اما
اکنون...
من از هر آنچه که هستم ... خسته ام...
...
بیا ره توشه برداریم و

دختری در عمق خواب می میرد

در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می میرد
دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می میرد . درنگاه
دو چشم خسته ی او زندگی موج می زد غافل ازاینکه همه رؤیاست
عاقبت در سراب می میرد.چشم هایش پر است از حسرت، حسرت لحظه هایـی-
رؤیایی،چشم هایی که پر ز رؤیا بود آن زمان چون شهاب می میرد.دست های نیاز او آن وقت
رو به سوی ستاره بالا رفت،دخترک در شکوه راز و نیاز، لحظه ی استجاب می میرد و پریشان و خسته
و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست؟ این چه جرمیست هر زمان احساس درهمین ارتکاب
می میرد زیر آوار غصه ها خم شد آهی از عمق قلب او برخاست،بی خبر از هم اینکه
جرمش چیست، پاسخی بی جواب می میرد.بعد از آن لحظه های بارانی
چهره اش را کشید و قابش کرد،زیر آن هم نوشت این چهره
زیر آوار قاب می میرد. آسمان پر از ستاره و صاف از
ستاره تهی شد و غمگین زیر رگبار آسمان آن
شب دختری در عمق خواب می میرد

Monday, March 02, 2009

دیوانه شوید تا رستگار شوید ... همانا خدا خودش هم اِندشه

احمقانه‌ترين کاري که يه فيلسوف ميتونه بکنه اينه که خودشو و فلسفه‌ش رو جدي بگيره ...
احقانه‌ترین کاری هم که یه عاشق می‌تونه بکنه هم اینه که باور کنه عاشق شده و عشقشو جدی بگیره ...
احمقانه‌ترین کاری که یه دیوونه می‌تونه بکنه اینه که باور کنه دیوونه شده دیوونگیش رو جدی بگیره ...
و البته احمقانه‌ترین کاری که یه احمق می‌تونه بکنه اینه که حماقتاش رو جدی بگیره و .... فکر کنه !! ....
اووفففففففففففف بعضیا چقدر میتونن احمق باشن آخه ؟!!

هیچ کس نمیتواند مثل بچه ها با تمام وجود بخندد یا گریه کند


بیا هزار تا کاغذ رنگی بخریم
که رنگ هیچکدومشون تکراری نباشه
با هزار تا چوب پشمک
با هزار تا سوزن ته گرد
بعد بشینیم کاغذارو مربعی ببریم و از رو قطر تا کنیم و ببریم و با سوزن سر چوب محکمش کنیم
که هزار تا فرفره بسازیم
هزار تا فرفره با هزار تا رنگ
صب کنیم که باد بیاد و فرفره‌هامونو بچرخونه
نگاشون کنیم و با هم بخندیم

Saturday, February 28, 2009


دیگر برای گفتن بهانه نیست
خشک است گلوی حرف های هر روزی
از چه بگوییم ؟
از عشق ؟
از امید ؟
از روزهایی که در فرار می گذرد ؟
از چه بگوییم؟
از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟
یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟
در پی چه باشیم؟
آینده ای نامعلوم؟
حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟
کدام ؟
تنها می بینیم سکوت می کنیم و می شکنیم !!!
با اینهمه تنها یک کاش باقی می ماند ...
کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...
کاش ...

شاعری روزی گفت
« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ! »
آن نگاه کو ؟ و کجاست ؟
پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟
رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟
شاعر از قرن دگر بود نبود؟
به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود
بی شک از جای دگر بود که گفت
بهترین عشق نگاه
دوره اش دوره مردانی بود
کز پس تیرگی چشم سیه می مردند
و زنانی که به سر پولکی دامنشان مهر و وفا دوخته بود
در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود
زرگر پیر به هر کس که صفا داشت امانت میداد
مرگ بی یار دگر آینه عبرت مردم شده بود
کودک باغ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود
اینک اما
به چه کس باید گفت :
که غریبانه ترین ناله شهر
سهم آدمهایی است
که به رسم دیروز
زیر لب زمزمه کردند که های :
« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

گاهی فراموش میکنیم آدم‌هایی که وبلاگ مینویسن دنیایی واقعی‌تر از وبلاگشون دارن که تو اون زندگی میکنن







دیدی ؟‌
کلافه میشی خیلی
داغون
از اون وقتایی که دلت میخواد یکی بیاد بزنتت
محکم
از اونا که دلت یکی رو میخواد که بیاد بغلت کنه ٬
فشار بده ٬
محکم
خیلی محکم
دردت بیاد
چشمات رو ببندی و فشار بدی به هم
دندونات رو هم
نه محکم‌تر
اونقدر محکم که له بشی
استخونات بشکنه صدا بده
صداشو دوست دارم