قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.
و شاید کسانی بر این عقیده باشند که آدمی در چنین دورانی بیش از هر زمان دیگر نیازمند آن است که به سایه عشق و بی خبری بگریزد و بدین کار ناگزیر می باید حدیث نفس شاعران عاشق را سرود خود کند احمد شاملو

در میان کوچه ای خاموش، میکشد پا در میان برگهای زرد پائیزی
مرد خسته مرد بی روح ، عابر شب
میکشد پا بادلی پر خون ، سرد و بی کس ، عابر شب
میرود تنهای تنها
میرود غمگین و رسوا
میرود تا بر نگردد، عابر شب
شهر سکوت ، خانه سکوت ، کوچه سکوت ، مرد سکوت ، عشق سکوت....
ناله بلند ، درد بلند ، مرگ بلند ، وزوزهء باد بلند ، ره عابر بلند
ای سیاهی
ای شب سرد، بپذیرید ، عابر شب
شريعتي
چندين و چند بار از هزاران باري كه خواستم بنويسم نشد
روزي حوصله نبود ديگر روز قلم و بار ديگر كاغذ
روزي مركب خشكيد و ديگر بار حرف هايم بيات شد
ابرها تصادف كردند
هوا تب كرد و باريد
غرق شد خاطره
در گودال كوچك كنار باغچه
گربه اي از ميان گذشت
عكسش در آب گودال
بي شباهت به موشي نبود
خيس خيس!
دلش گر گرفت و خاكستر شد
ابرها تصادف كردند
هوا تب كرد و باريد
غرق شد احساس
در اخم هاي در هم حواس
چندين و چند بارخواستم بنويسم نشد


