Thursday, January 29, 2009

No AIR


سینه های ما پر از هواست
سینه های ما پر از خالی ست
و ما هر روز و هر شب این مسیر مرموز رو دوباره ادامه میدهیم
مقصد نامعلوم است و راه پنهان و مخفی
و خیل عظیم پرنده های مسافر وقتی به سمت قطب شمال کوچ میکنند
و غارهای عظیم و مخوف در میان زمین و کوه ها و دریاهاما نمیمیریم
هر مرگی وجود دیگیری را باعث میشود
و ما هرکداممان کودکیمان را دوباره و دوباره تجربه خواهیم کرد
ما ابدی هستیم
ما زمان را تعریف میکنیم
ما دنیا را تعریف میکنیم
و هر بودنی دنیاییست که حول آن بودن تعریف میشود و تمام دنیاهای دیگر را تعریف میکند
و این بودن ماست
و این بودن ابدی ست
شاید شعله ی شمع بال پروانه را بسوزاند
شاید هم نه
هر چه باشد شعله ابدی ست
و پروانه نشانه ی مرگ و گرگ
خار کف پای زنجیر چرخ تانک





The air is heavy, if you pay attention, to your feelings...

Sunday, January 18, 2009

Time

Time

Ticking away the moments that make up a dull day

You fritter and waste the hours in an offhand way

Kicking around on a piece of ground in your home town

Waiting for someone or something to show you the way

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain

You are young and life is long and there is time to kill today

And then one day you find ten years have got behind you

No one told you when to run, you missed the starting gun

So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking

Racing around to come up behind you again

The sun is the same in a relative way but you're older,

Shorter of breath and one day closer to death

Every year is getting shorter never seem to find the time

Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines

Hanging on in quiet desperation is the English way

The time is gone, the song is over,

Thought I'd something more to say

Reply to my Dear friend Giv

به نام خداوندی که عشق را آفرید...

عشق حقیقی
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...
او رفت، تنها ماند...! زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...
گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد
گفت: عشق آسودگیست، خیال است...! خیالی خوش
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است
گفت: عشق ساده است! همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر، عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی...
گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی
گفتم: عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است
گفتم: عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است
گفتم: عشق درد است! دیر است و سخت است
گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟
گفتم: عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ...

و اما...:
عشق حقیقی چیه؟ به چی می گن عشق حقیقی؟ کی عاشق است؟ کی معشوق؟ اصلا" عشق چیه؟ چه جوری عشق بوجود میاد؟ چرا می گن عشق ؟...
اصلا" من عاشق هستم؟ من تونستم خودم را عاشق نشون بدم، من عشق حقیقی را می شناسم، من عاشق حقیقی بودم؟ من چه چیزهایی را برای داشتن یک عشق حقیقی می شناسم؟ ...
این چند روز عشق های الکی را با همهء وجودم حس کردم، فرق بین عشق های راستین و حقیقی و الکی را فهمیدم، دلم برای خیلی از عاشق های حقیقی که معشوقشان عشق الکی داشت سوخت، آنوقت بود بود که با همهء وجودم از خدای مهربانم می خواستم که هیچ عاشق راستینی را به چنین دردی مبتلا نکنه، هیچ چیزی تو دنیا آدم را تا به این حد خورد نمی کنه که بفهمی کسی را که با همهء وجودت، با همهء پاکی خودت، با همهء صداقتت دوست داشتی، عشقش به تو راست نباشه و الکی دم از عشق و دوست داشتن می زده
چرا این روزها عشق ها راست نیستند؟ چرا این روزها همه خیلی راحت دم از عشق می زنند؟ چرا وقتی عشق را نمی شناسند از آن حرف می زنند؟ چرا عشق را زیر سوال می برند؟ چرا دوست دارند خودشان را عاشق نشون بدن درصورتی که باطنا" عاشق نیستند؟ چرا با عنوان عشق دل خیلی ها را می شکنند؟ چرا دلشون می خواد عشق را بی هویت و بی اساس جلوه بدهند؟ چرا عشق را بی آبرو و بی اهمیت می کنند؟ چرا عشق را با چیزهای دیگر برابر می دانند؟ چرا عشق را فقط تو هوس و لذت بردن می بینند؟ چرا این روزها عشق با هوس و شهوت یکی شده؟ مگه اینها خودشان تو این دنیا زندگی نمی کنند؟ مگه اینها زندگی را دوست ندارند؟ مگه اینها نمی خوان روزی کسی را کنار خودشان داشته باشند؟ کسی که عاشقشون باشه، کسی که فقط مال آنها باشه؟ چرا نمی خوان عشق را بشناسند؟ چرا نمی خوان بفهمند که عشق خیلی بیشتر از آنی که فکر می کنند، عشق لذتش خیلی بیشتر از آن هوس و شهوتی که با عشق برابر می دانند؟ چرا باعث می شوند که دیگه کسی عشق را باور نداشته باشه؟ تا کسی دم از عشق می زنه همه با شک و دودلی به آن نگاه کنند؟ چرا، چرا، چرا؟؟؟...
دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند، عشق هایی که جان دادن در کنارش شور انگیز است، اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی می تواند باشه؟ این عشق ها همیشه تو فضای جادویی اسطوره و افسانه سر گردانند و تو دل کلمات شعر و حلقوم ناله های موسیقی و تو روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی هستند که می دانند که نمی آید! راستی چرا عشق ها راستند و معشوقها دروغ؟! تازه مگه عشق به بیتابی شورانگیز دل در جستجوی گم کردهء خویش نیست؟ معلوم است که من از عشق های بزرگ حرف می زنم نه عشق های شدید از نیازی که زادهء بدون او به سر بردن است نه احتیاجی که فقر بی کسی است، ترس از مجهول ماندن نه درد محروم بودن...
میدانی: عاشق شدن آسان است اما عاشق موندن خیلی سخت است! خیلی ها عاشق می شن، شاید خیلی شدید دلبسته بشن، اما چون عشق را نشناختند، چون عاشق حقیقی نبودند، چون هنوز حقیقت عشق را درک نکردن، چون عشق را در نیاز می دیدند، چون عشق را تنها در ترک تنهایی می دیدند، چون عشق را در رفع احتیاجشون می دیدند، چون تشنهء عشق بودند نه لایق عشق ، چون به دنبال کسی بودند که بتوانند باهاش زندگی کنند نه اینکه بتوانند بدون آن زندگی کنند، چون عشقشون یک عشق خام بوده و عشق خام کلام دوستت دارم را ابراز می کنه چون به معشوقش محتاج است، اما عشق پخته به معشوقش محتاج است چون دوسش داره، برای همین خیلی زود عشقشون سرد می شه و از بین میره، آنوقت هست که تنفر بوجود میاد و عشق جلوهء خودش را از دست می ده
ولی ای عزیز من!
تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و کلام سادهء عاشقانهء خودت را خالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده است! "دوستت دارم" جمله ای که عاشقانه شاید روزی هزار بار بهم می گوییم، شاید قشنگ ترین و در عین حال مناسب ترین جمله برای حال عاشقا باشد، اما ای کاش همیشه صادقانه و از ته دل و مهم تر از همه جاودانی باشد! عاشق باش، صادق باش، پاک باش، بخشنده باش و بدون انتظار
عادت همه چیـز را ویران می کند و از بین می برد، وای به روزی که چیزی ـ حتی عشق ـ عــادتـمان بشـه، عاشق کم است و حرفهای عاشقانه فراوان، دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست، عشق کلمه نیست که عاشق شدن حرفی بشود، عشق تکرار نفس های عاشق و معشوق است، آرام آرام میاد و می رود و عاشق را از طراوت مرورش سرشار می کند، عشق کلمه نیست که ما را در بند زمان اسیر کنه و محدود به یک موقیت و زمان باشه، عشق جاودانی است، عشق بخشیدن است، عشق فراموش کردنی نیست، بلکه بخشیدن است، عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است، عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است، عشق همیشه به یادش بودن است، عشق دلشورهء آن را داشتن است، عشق یعنی غرورت را بخاطرش بشکنی، عشق یعنی برای موفقیت آن هر کاری بکنی، نه اینکه آن را نردبانی برای بالا رفتن خودت قرار بدی و آن را بشکنی، عشق یعنی در همه حال آن را کنار خودت حس کنی، عشق یعنی به جز آن کس دیگه ای برات مهم نباشه، عشق صداقت داشتن است، عشق راست بودن است، عشق پاک بودن است، عشق خیانت نکردن است، عشق همهء وجودت را بخشیدن است، عشق انتظار نداشتن است، پاکترین عشق آنجاست که انتظاری نباشه، پاکترین عشق آنجاست که صداقت و پاکی باشه
عشق ؛ بخشیدن، از خود گذشتن، درک کردن، احساس کردن، صبر داشتن، انتظاری نداشتن، راست بودن، پاک بودن، یکی بودن، همراه بودن، دوست بودن، همدل و همزبان بودن، ایمان داشتن و با معشوق به خدا رسیدن است!!...

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛ عشق یعنی بوسهء بی شهوتی
عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده؛ در کویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار؛ باور امکان با یک گل بهار
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛ عشق تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا
زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها
عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش
ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛ واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی
گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش
در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن
عشق یعنی ظاهر باطن نما؛ باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بی خرقه ای؛ عشق یعنی بندهء بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی؛ تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین؛ آسمانی کردن روی زمین
عشق گوید مست شو گر عاقلی؛ از شراب غیر انگوری ولی
هر که با عشق آشنا شد مست شد؛ وارد یک راه بی بن بست شد
کاش در جانم شراب عشق باد؛ خانه جانم خراب عشق باد
هر کجا عشق آید و ساکن شود؛ هر چه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنیست؛ رد پای عشق در او دیدنیست
شعرهای خوب دیوان جهان؛ سر عشق است و سرود عاشقان
آری! عشق رمزی در دل است؛ شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی،!!!...

Wednesday, January 14, 2009

.خوب که فکر میکنم ، زندگی من از کودکی به هم وصل کردن تکه پاره های زندگیم بوده
کنار کنج اتاقم در این سرزمین سرد خارج، معبدی دارم که به دیوار اتاقم آویزان است و
من تکه پاره های زندگیم را به آن آویزان کرده ام
دیوار اتاق مقدس است. معبد من مقدس است
تکه پاره ها همه مقدسند
صدایی در سرم میگوید شاید باید بروم
دلم تنگ شده، و از دست پنکه های سقفی خسته ام
غمگین تر آنکه تنهایی را به اندازه دیوار های کودکیم دوست می دارم
هر چه باشد، قلعه دور است. جزیره خالی ست
و من از سرمای زمستان متنفرم

No Comment!!!


دلم برای خانه تنگ شده است
شاید دلم برای خانه داشتن تنگ شده است
برای سرزمین داشتن
برای مادر و پدر داشتن
برا آقاجون
برای شام دور هم خوردن
برای تعلق داشتن
چشمانم را میبندم و خودم را تصور میکنم در حالی که سیاه چاله ی کوچکی در کهکشان
راه شیری مرا می بلعد. هر چه باشد سیاه چاله ها مرا به خواب میبرند

Wednesday, January 07, 2009


Palestinie

People are dying for unwanted reasons everywhere.

Shame on huminkind (we are not derived from man alone) for failing to use their evolutionary gift of reasoning to come to the rational conclusion that:

a) The only "race" on Earth is the human "race"
b) Each individual in that race has an /exclusive/ right to their own life

We are all guilty.

Freedom

FreedomFreedom from war.

Freedom from death.

Freedom from pain.

Freedom from political ideology.

Freedom from religious hypocricy.

Freedom from racial, ethnic, or class intolerance.

Freedom from material or moral indulgence or imbalance.

Just what true freedom ought to be.