Saturday, February 28, 2009


دیگر برای گفتن بهانه نیست
خشک است گلوی حرف های هر روزی
از چه بگوییم ؟
از عشق ؟
از امید ؟
از روزهایی که در فرار می گذرد ؟
از چه بگوییم؟
از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟
یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟
در پی چه باشیم؟
آینده ای نامعلوم؟
حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟
کدام ؟
تنها می بینیم سکوت می کنیم و می شکنیم !!!
با اینهمه تنها یک کاش باقی می ماند ...
کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...
کاش ...

شاعری روزی گفت
« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ! »
آن نگاه کو ؟ و کجاست ؟
پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟
رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟
شاعر از قرن دگر بود نبود؟
به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود
بی شک از جای دگر بود که گفت
بهترین عشق نگاه
دوره اش دوره مردانی بود
کز پس تیرگی چشم سیه می مردند
و زنانی که به سر پولکی دامنشان مهر و وفا دوخته بود
در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود
زرگر پیر به هر کس که صفا داشت امانت میداد
مرگ بی یار دگر آینه عبرت مردم شده بود
کودک باغ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود
اینک اما
به چه کس باید گفت :
که غریبانه ترین ناله شهر
سهم آدمهایی است
که به رسم دیروز
زیر لب زمزمه کردند که های :
« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

گاهی فراموش میکنیم آدم‌هایی که وبلاگ مینویسن دنیایی واقعی‌تر از وبلاگشون دارن که تو اون زندگی میکنن







دیدی ؟‌
کلافه میشی خیلی
داغون
از اون وقتایی که دلت میخواد یکی بیاد بزنتت
محکم
از اونا که دلت یکی رو میخواد که بیاد بغلت کنه ٬
فشار بده ٬
محکم
خیلی محکم
دردت بیاد
چشمات رو ببندی و فشار بدی به هم
دندونات رو هم
نه محکم‌تر
اونقدر محکم که له بشی
استخونات بشکنه صدا بده
صداشو دوست دارم

الآن دلم میخواست
که یه شعری را بلد بودم
به یه زبونی که هیشکی بلد نباشه
یعنی هیشکیه هیشکی هم که نه
یه آدمای کمی بلد باشن زبونشوشعرشم خیلی قدیمی باشه
شایدم لالایی باشه
منم این شعره را از یه پیرمردی با یه صورته آفتاب سوخته ی پر از چروکای عمیق و موهای سفید بلند که دو طرف سرش، پایین گوشاش شل می بنده همیشه با یه کش نازک، یاد گرفته باشم
بعدش برای خودم شعره را میخوندم
هیشکی هم نمی فهمید که من دارم به خودم چی میگم
هرچندهیشکی هم اینجا نیست که بفهمه
تنهام
















YOU BANG BANG BANG BANG BANG



.....ITS NOT MY THING LET IT GO....


RoundLike a circle in a spiral





Like a wheel within a wheel





Never ending or beginning





On an ever-spinning reel





As the images unwind





Like the circles that you find





In the windmills of your mind ...


درد دارم
نمیدونم کجا
نمیدونم چی
ولی میدونم که درد دارم


مست کردن هم وسطش فقط خوبه. اولشم که منتظری مست شی بد نیست چون منتظر یه چیزی هستی که میدونی میاد


آخراش ولی خیلی بده. اونجایی که یه هو خیلی تیز میشی ، همه چیرو شفاف میبینی. کند میشه همه چیز و تو ذهنت


‌شفاف میشه و همه ی جزییات رو میفهمی. خیلی بده اونجاش


‌البته معمولاً


مگه اینکه واسه کار خوبی‌ مست ک‌رده باشی ! که اونوقت خیلی زیادی خوبه






اگه گریه کنی
خیس میشی
پس دیگه نمی شکنی
فقط خم میشی
میدونستی؟َ

بخواب آرام .. دل دیوانه ...

میدونی وقتی یکی بغلت میکنه و دستش رو میذاره رو صورتت ٬ اینجوری که انگار با کف دستش پیشونیت رو ناز
کرده و آروم دستش رو آورده پایین تا وقتی انگشتاش برسه به کنار ابروهات ٬ یعنی نمیخواد به هیچی فکر کنی ... میدونستی ؟
دستش رو گذاشته بود رو صورتم و میگفت آدمی که تو رویا زندگی میکنه میشکنه.صداش آشنا بود٬ خیلی
یه جور بد زیادی
حتی میدونم چه جوری آشنا بود
درست مثل خوابی که قبلاً دیدی و حالا داره اتفاق میفته و همه چیز با اینکه تازه‌ست واست تکراریه و تو بعدش رو یادت نمیاد ولی همه چیز وقتی اتفاق میفته میبینی که چقد آشناست
نمیدونم چی بود و چی شد
نمیشنیدم چی میگفت. صداش رو ولی میشناختم. صداش شبیه
یه قصه
بود ٬ شبیه صدای فندک زیپو با یه جاسیگاری پر یا صدای مچاله‌کردن بسته‌ی وینستون‌لایت
تاریک بود. نمیشنیدم چی میگفت ..
آدم با چشمای بسته هر چیزی رو دیگه نمیشنوه
میدونی ... دلم می‌خواست واقعی میشد
دلم میخواست از تو خیالم ٬ از تو فکرم ٬ از تو رویا بکشمش بیرون
بگیرم دستم ٬ فقط چند دقیقه ٬ چند دقیقه‌ای که مونده بود تا کاملاً بخوابم
دلم میخواست چشمام رو باز کنم و هنوزم ببینمش
دلم میخواست ...
خب فقط چند لحظه ٬ بعد من میخوابیدم و همه چیز فراموش میشد
میشد فکر کرد که خواب دیدم
فقط چند لحظه ...تاریک بود ٬
دستش رو انداخته بود پشت گردنم و صورت خیسش رو بین گردن و سینه‌م قایم کرده بود
میدونی گاهی فاصله‌ی رویا تا واقعیت هیچی نیست
ولی ... آدمی که تو رویا زندگی میکنه خیلی میشکنه .. خیلی

Monday, February 23, 2009

تو چه ساده ای
و من
چه سخت
تو پرنده ای و من
درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع می رسی و من
سال هاست دیر کرده ام
***خوش به حال تو که می پری!
راستی چرادوست قدیمی ات _ درخت را _با خودت نمی بری؟
***فکر می کنم توی آسمان
جا برای یک درخت هست
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببرتوی آسمان آبی ات بکار

Thursday, February 19, 2009

قوانین مورفی توسط شخصی بنام ادوارد مورفی، مهندس نیروی هوایی، در سال 1949 پا به عرصه حضور گذاشت. وی هنگامی که روی پروژه‌ای در نیروی هوایی مشغول بررسی روند کار بود، متوجه شد که ترانسفورماتور به صورت نادرستی سیم‌پیچی شده است. او در مورد تکنسین مربوطه چنین گفت: اگه این تکنسین راهی باشه تا بتونه کارشو درست انجام نده،حتما او نو پیدا می‌کنه!قوانین مورفی اکنون افزون بر هزاران قانون می‌باشد که توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مجموعه‌ای از قوانین حاکم بر زندگی هستند که اکثر آنها از بدبینی نشأت گرفته و جنبه شوخی دارند. اما بسیاری از آنها نیز عینیت و واقعیت دارند
اکنون به برخی از این قوانین توجه کنید
اگر قرار باشه کاری خراب بشه و درست پیش نره، حتما خراب می‌شه آن هم در نامناسبترین زمان
. اگر احتمال داشته باشه چندین کار خراب بشه، آن کاری که بیشترین ضرر را خواهد زد درست پیش نخواهد رفت
. همه چیز در حال بدتر شدن است
. لبخند بزنید، فردا همه چیز بدتر و وخیمتر خواهد شد
حتمال آنکه یک شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن
. هر کاری دو برابر آنچه فکرش را می‌کنید وقت می‌برد
مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می‌گیرد
. در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه، پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است
. هر راه حلی مشکل جدیدی پدید می‌آورد
همه خوب‌ها تصاحب شده‌اند، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد
. هرگاه جسم با ارزشی از دست شما به زمین می‌افتد، حتما به غیر قابل دسترس‌ترین مکان می‌رود (حلقه برلیان یا داخل سطل زباله می‌افتد و یا در چاه فاضلاب
. شما هر موقع دنبال چیزی می‌گردید، همیشه در آخرین مکانی که آن را جستجو می‌کنید می‌یابیدش
. هیچ اهمیتی ندارد که شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید. به محض آنکه آن را خریدید آن را در مغازه‌ای دیگر ارزانتر خواهید یافت
. در هنگام رانندگی، همواره ماشینها در لاین دیگر سریعتر حرکت می‌کنند
زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار می‌برید کاملا بی عیب و درست کار
خواهد کرد
هر فردی راهی برای ثروتمند شدن در ذهنش دارد که عملی نیست
هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق‌کننده
اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی، احمق باهوش‌تری پیدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند
. هیچ عمل نیکی بدون مجازات نخواهد ماند
هرگاه شما چیزی را در جای امنی قرار ‌دهید تا گم نشود، دیگر هیچگاه نمی‌توانید
پیدایش کنید
در ورزش گلف، بهترین ضربه‌ها همیشه زمانی زده می‌شود که تنها هستید و بدترین
آن هنگامی که در جمعی بازی می‌کنید و یا با فردی بازی می‌کنید که می‌خواهید او را با بازی خود تحت تاثیر قرار دهید
. هر چیزی را که می‌خواهید، نمی‌توانید داشته باشید و آنچه را که دارید نمی‌خواهید
احتمال آنکه کاری را که انجام می‌دهید، دیگران ببینند نسبت مستقیم دارد با میزان احمقانه بودن آن کار
. سنگین بودن ترافیک، نسبت مستقیم دارد با میزان عجله شما برای زود رسیدن به مقصد
. هنگام ورود به پمپ بنزین جایگاهی را که انتخاب می‌کنید همیشه طولانی‌تر از جایگاه‌های دیگر خواهد بود
. وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته‌اند
هر کسی می‌تواند مدرک دانشگاهی بگیرد اما صاحب عقل نخواهد شد
باله از خلاء بیزار است آنقدر انباشته می‌گردد تا فضای موجود را پر کند
.
هرگاه کفش نو را برای اولین بار به پا کنید همه پایشان را روی آن خواهند گذاشت
. زمانی که می‌خواهید لکه روی شیشه پنجره را پاک کنید، همیشه لکه سمت دیگر شیشه می‌باشد
. قانون بقاء کثیفی: برای تمیز کردن هر چیزی، چیز دیگری باید کثیف گردد
اگر امری احتمال دارد اتفاق بیافتد و خیلی هم خوشایند باشد، هرگز اتفاق نخواهد افتاد
. اگر حق با شما باشد، هیچکس حرف شما را باور نخواهد کرد
قوانین مانند تار عنکبوت می‌باشند، تنها افراد ضعیف و فقیران به دام آن می‌افتند. در
صورتی که ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره کرده و می‌گریزند
. دو عنصر در طبیعت فراوان می‌باشند: یکی هیدروژن و دیگری حماقت
. جاده رسیدن به موفقیت همواره در دست ساخت است
. هرگاه چیزی را دور بیاندازید، به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید کرد
. کار تیمی همواره ضروری می‌باشد چون به شما اجازه می‌دهد تا در صورت بروز مشکل، فرد دیگری را نکوهش کنید
. احتمال آنکه طرف نانی که به آن کره مالیده شده است بروی فرش بیافتد نسبت مستقیم دارد به قیمت فرش
. شما هیچگاه نمی‌توانید با نگاه کردن به خطوط راه آهن، بگویید که قطار از کدام سمت خواهد آمد
. عقل * زیبایی * در دسترش بودن مساوی است با صفر (معادله یافتن همسر) یعنی هیچ دختر و زنی وجود ندارد که هر سه این خصوصیات را دارا باشد
. ماشینی که جلوی شما در حرکت است، همیشه سرعتش از شما کمتر است
. هر چه عقیده‌ای مسخره‌تر باشد، احتمال موفقیت آن بیشتر می‌باشد
افرادی که می‌توانند بهترین نصیحت‌ها را بکنند، نصیحت نمی‌کنند
. دود سیگار همواره به سمت افراد غیر سیگاری حرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد
. جای پارک مناسب ماشین همیشه در سمت دیگر خیابان می‌باشد
. اگر به نظر می‌رسد که همه چیزها خوب پیش می‌روند، حتما چیزی را از قلم انداخته‌اید
. دوستان می‌آیند و می‌روند اما دشمنان انباشته می‌گردند
. هرگاه به دروغ به رئیس خود بگویید که علت تأخیر شما پنچر شدن چرخ ماشینتان بوده، روز بعد چرخ ماشین شما پنچر خواهد شد
. داخل شدن به کاری از خارج شدن از آن آسانتر است
. هیچ چیز هیچگاه بهتر نشده و نخواهد شد
و اما بشنوید از سرنوشت خود آقای مورفی:یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای
مورفی تموم می‌شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین‌ها با سرعت مورچه می‌رفتن. آقای مورفی هم می‌زنه بقل که بقیه راه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه ایستاده بود که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می‌اومده تپی می‌زنه بهش و می‌میره. اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده. حالا فکر کنید!!.... با یه لباس سفید، کنار یه بزرگراه شلوغ ایستاده باشی، بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری. احتمالا موقع جون دادن این جمله‌ی معروفش روی لبش بوده:اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه، او همون یه راه رو پیدا می‌کنه
معادله اول: انسان = خوردن + خوابیدن + کار کردن + لذت بردن
الاغ = خوردن + خوابیدن
بنابراین
:
انسان = الاغ + کار کردن + لذت بردن
یا
انسان – لذت بردن = الاغ + کار کردن
که بدین مفهوم است که انسانی که لذت نمی برد معادل الاغی است که کار می کند
معادله دوم
مرد = خوردن + خوابیدن + پول درآوردن
الاغ = خوردن + خوابیدن
بنابراین
مرد = الاغ + پول درآوردن ) 1
( یا
مرد – پول درآوردن = الاغ
که بدین مفهوم است که مردیکه نمی تواند پول دربیاورد مثل الاغ است
معادله سوم: زن = خوردن + خوابیدن + خرج کردن
الاغ = خوردن + خوابیدن
لذا: زن = الاغ + خرج کردن )
2 ( یا: زن – خرج کردن = الاغ
به بیان دیگر زنی که نتواند خرج کند الاغ است
نتیجه: از معادله 2 و 3 نتیجه می شود که: مردی که نمی تواند پول در بیاورد مساوی زنی است که نمی تواند خرج کند..
بنابراین مردان با پول در آوردن اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند و همینطور زنانی که پول خرج می کنند نمی گذارند مردانشان الاغ شوند
به علاوه از نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه خواهیم داشت
مرد + زن = الاغ + پول در آوردن + الاغ + خرج کردن
و یا : مرد + زن = 2 Xالاغ که بدین مفهوم است که مرد و زن با هم مثل دو تا الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند
سوالی هست؟؟؟!!!
جلسه بعد چن تا از این معادلات رو اثبات می کنیم . دو هفته دیگه هم امتحان میان ترم دارین
مست باش و مخروش! گرم باش و مجوش! شکسته باش و خاموش ، که به سوی دوست را دست یه دست برند و شکسته را بر دو ش! نجات طلبی، به تسلی شو ! بقا طلبی از پی فنا شو

Wednesday, February 18, 2009

یکی از دارایی اش رنج می بردو یکی از قدرتش
من از نظاره کردنم به آن ها می رنجم
مثل روز که از شب می رنجد
یکی از عشقش رنج می بردو یکی از نیازش
من از «ناگزیری اندیشیدنم به آن ها» می رنجم
مثل زندگی که از مرگ می رنجد

یکی از مال اندوزی اش رنج می بردو یکی از شاد خواری اش
من از «ناتوانی ام به یاری کردن»شان رنج می برم
مثل
قلب که از سینه رنج می برد

Tuesday, February 17, 2009

ببين چگونه خارها را در جان حرير سرخ فرو بردی
.....
پس:خانهُ دلم ديگر ايواني ندارد
تا بر آن بنشيني,خستگي هايت را ببر
اين خانه, خانه نيست
گرد هزار حادثه
غبار توفان هاست بر ايوان خانه ام
مهتاب
گر گرفته به ايوان
مهتاب زردگون
هراس خالي ايوان را پر كرد
هو قناري ها
مرده بر ميله هاي ايوان
سپيده دم از پله هاي ايوان مي گريزد
ايوان بدون مهتاب
ايوان بدون قناري
سپيده دم
ايوان نيست
گرد هزار حادثه
غبار توفان هاست بر ايوان خانه ام
خانهُ دلم ديگر ايواني ندارد
تا بر آن بنشيني

گاهی شعر سراغم را می گیرد,گاهی تو... چه فرقی می کند؟ هر دو ختم می شوید به
تنهایی و دلتنگی
آغوشت
باز
باز
باز
دور می شوم
از تنهایی
چنان که روح از تن
به هنگام مرگ
.
.
می گریزم
از مردمان
دیوانه
دیوانه ام می کنند
دیوانه ام می کنی
بگو
آیا هنوز پشت مردمکانت جای دارم؟
وقتی حرف می زنم
وقتی به افق می نگری
وقتی سکوت
زاییده ی ارتباط مان است
و افق
و مردمک های خسته
پلک هایت را می بندی
باز
باز می کنی
می بندی
باز
باز
افق
افق
افق جایی است
کسی هست
که پشت مردمکانش جای داری شاید...
شاید دور دست
آغوشی
باز است
افق جایی است که دوست اش ندارم
که آغوشت را باز
باز می کنی
دور می شوی
از تنهایی
چنان که روح از تن
چنان که تو از من
گاهی که دلم به اندازه تمام غروب ها می گیرد چشم هایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو
نمی رساند من از تراکم سیاه ابر ها میترسم و هیچکس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد
آفتاب که دور می شود از آسمان!ا
.
شب که می آید!ا
.
در دلم آشوبی بر پا می شود! آه ه ه
.
شاید دلهره! شاید حسی دیگر!!!ا
.
و
.
انتظار یک اتفاق!ا
.
اما باز هم خبری نیست!ا

Thursday, February 05, 2009

حرفهایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

وکتابهایی نیز هست برای ننوشتن

ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم ودفتر را پاره کنم

وجلدش را به صاحبش پس بدهم

وخود به کلبه ی بی درو پنجره بخزم

وکتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

دوشینه فتادم بر رهی مست و خراب،مست از پی عشق او نه از باده ناب،دانست که





عاشقم ولی باز پرسید:این کیست ...


Monday, February 02, 2009

مرگ


من عاشق آدمهای خراب و مریض و دیوانه و پر از تناقض و درگیر و و چندشخصیتی میشوم
مانند شاعری که شعرش را برای دیگران میخواند و میداند هیچکس معنای شعر او را مانند خود او نمیداند
من مرگ مردی را دیدم که مرد بدی بود و مرگ بدی داشت و من برای مرگ او غمگین بودم
من به درد معتادم
و به اعتیاد محتاجم
من از یگانه نبودن متنفرم ولی یگانه بودنم را فقط خودم باید اعتراف کنم و دیگر چیزی برایم مهم نیست
من به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارم ولی نه در بهشت و جهنم بلکه در دنیایی دیگر. دنیایی بدون بهشت و جهنم
و بزرگترین سوال بیجواب زندگی من اینست که بعد از مردنم بسوزاننم و خاکسترم را در
یگانه ترین و مخفی ترین نقطه ی زمین که فقط من میدانم به باد دهند یا بدنم را روی قایقی
چوبی پر از صدف های دریایی گذاشته و قایق را به آتش بکشند و آنرا به آب اقیانوس
رها کنند

من دارم میرم مرحله ی بعد
این
مرحله
تموم شده دیگه
خنده دار اینجاس که هر مرحله رو که تموم کنی تازه بهت میگن مرحله ی قبل رو سوخته بودی یا برده بودی.و من هیچ ایده ای ندارم که این لول رو بردم یا باختم

او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم
اینرا به خواب دیدم. بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره؟
و دوباره به خواب رفتم